ترجمه وتوضیح سوره عبس

بسم الله الرحمن الرحیم

به نام خداوندی که رحمت عامّش شامل همه و رحمت خاصّش از آن مؤمنین است.

عَبَسَ وَتَوَلَّىٰ ﴿١ أَن جَاءَهُ الْأَعْمَىٰ ﴿٢

چهره درهم کشید و روی برتافت (١) که نابینایی به نزد او آمده (٢)

 مشهور در میان مفسران عامه و خاصه این است که: عده‏اى از سران قریش مانند عتبه بن ربیعه، ابو­جهل، عباس بن عبدالمطلب، و جمعى دیگر، خدمت پیامبر (ص) بودند و پیامبر مشغول تبلیغ و دعوت آنها به سوى اسلام بود و امید داشت که این سخنان در دل آنها مؤثر شود (و مسلما اگر این­گونه افراد اسلام را مى‏پذیرفتند گروه دیگرى را به اسلام مى‏کشاندند و هم کارشکنی­هاى آنها از میان مى‏رفت، و از هر دو جهت به نفع اسلام بود)، در این میان عبد الله بن ام مکتوم که مرد نابینا و ظاهرا فقیرى بود وارد مجلس شد، و از پیغمبر (ص‏) تقاضا کرد آیاتى از قرآن را براى او بخواند و به او تعلیم دهد، و پیوسته سخن خود را تکرار مى‏کرد و آرام نمى‏گرفت، زیرا دقیقا متوجه نبود که پیامبر (ص‏) با چه کسانى مشغول صحبت است. او آنقدر کلام پیغمبر (ص‏) را قطع کرد که حضرت (ص‏) ناراحت شد، و آثار ناخشنودى در چهره مبارکش نمایان گشت، لذا رو از عبد الله برگرداند، و به سخنانش با آن گروه ادامه داد. شان نزول دومى که براى آیات فوق نقل شده این است که این آیات درباره مردى از بنى امیه نازل شده که نزد پیامبر نشسته بود، در همان حال عبد الله بن ام مکتوم وارد شد، هنگامى که چشمش به عبد الله افتاد خود را جمع کرد، مثل این که مى‏ترسید آلوده شود و قیافه درهم کشیده و صورت خود را برگردانید، خداوند در آیات فوق عمل او را نقل کرده، و مورد ملامت و سرزنش قرار داده است، این شان نزول در حدیثى از امام صادق (علیه‏السلام‏) نقل شده است.محقق بزرگ شیعه مرحوم سید مرتضى این شان نزول را پذیرفته است.[۱] عده‌ای از مفسران معتقدند که آیات فوق در واقع پیامبر (ص) را توبیخ می­کند، امّا دلایل روشنی وجود ندارد؛ بلکه شواهدی هست که نشان می­دهد منظور رسول (ص) نیست: ١) همه می­دانیم عبوس بودن از صفات حضرت رسول نبوده و آن­جناب حتی به کفار هم عبوس نمی­شده، چه رسد به مؤمنین رشد یافته. ٢) در طول زندگی آن حضرت سابقه نداشته که ایشان دل اغنیا را به دست آورده و از فقرا روبرگردانده باشد، و خدا قبل از نزول این سوره، خُلق آن­جناب را عظیم شمرده است. ٣) خدا در اوایل دعوت به حضرت رسول دستور داد که با کفار، هر چند از عشیره نزدیک تو باشند، با انذار و خشونت رفتار کن، و پر و بال تواضع پیش پای مؤمنین (هرچند که بیگانه باشند)، بگستران. ۴) علاوه بر این­ها، زشتی این عمل‌ به قدری است که هر عاقلی از آن متنفر است، تا چه رسد به این که خاتم الأنبیاء مرتکب چنین عمل زشتی بشود. به هرحال، غرض این سوره سرزنش هر کسی است که ثروتمندان را بر مؤمنین فقیر مقدم می­دارد و اهل دنیا را احترام کرده و اهل آخرت را خوار می­شمارد.[۲]

وَمَا یُدْرِیکَ لَعَلَّهُ یَزَّکَّىٰ ﴿٣ أَوْ یَذَّکَّرُ فَتَنفَعَهُ الذِّکْرَىٰ ﴿۴

تو چه‌ می­دانی شاید او در پی پاک شدن باشد (٣) یا پندگیرد و آن پند سودش دهد (۴)

یعنی آن شخص چهره درهم کشید، و از آن شخص نابینا که نزدش آمده بود روی بگردانید، با این که او خبر نداشت آیا مرد نابینا مردی صالح بود، و با اعمال صالح ناشی از ایمان، خود را پاکیزه کرده بود یا نه؟ شاید کرده بود، و یا آمده بود تا با تذکر و موعظه­های رسول خدا(ص) به تطهیر خود موفق گردد.[۳]

أَمَّا مَنِ اسْتَغْنَىٰ ﴿۵ فَأَنتَ لَهُ تَصَدَّىٰ ﴿۶ وَمَا عَلَیْکَ أَلَّا یَزَّکَّىٰ ﴿٧

اما آن کس که اظهار بی ­نیازی می‎کند (۵) تو به او می­پردازی (۶) و اگر هم پاک نشود گناهی بر تو نیست (٧)

 مراد از مستغنی کسی است که خود را توانگر نشان می­دهد و ثروت خود را به رخ دیگران می­کشد، تا در چشم مردم عظمتی داشته باشد، و از پیروی حق عارش بیاید. آیه می­فرماید: تو خیلی به وضع مستکبران و اعراض­ کنندگان از پیروی حق می­پردازی، در حالی که آنها دچار غرور و نخوت هستند، از پیروی حق عار دارند و اگر نخواهند خود را پاک کنند و راه تقوا و ایمان پیش گیرند، بر تو تکلیفی نیست چون نخواهی توانست آنها را هدایت نمایی.[۴]

وَأَمَّا مَن جَاءَکَ یَسْعَىٰ ﴿٨ وَهُوَ یَخْشَىٰ ﴿٩ فَأَنتَ عَنْهُ تَلَهَّىٰ ﴿١٠

و اما آن که شتابان به سویت آمده (٨) در حالی که از خدا می­ترسد (٩)پس تو از او به دیگری می ­پردازی(١٠)

و آن فردی که به خاطر ترس از خدا به شتاب نزد تو می­آید تا به وسیله‎ی معارف دین و مواعظی که از تو می­ شنود خود را پاک کند، خود نشانه­ ی آن است که او به وسیله­ ی قرآن متذکر شده است. آن وقت تو از او غافل می­مانی و خود را سرگرم کار دیگر می­کنی. معلوم می‌شود قرآن اهمیت خاصّی برای جستجو­گران راه حق به ویژه از طبقات مستضعف قایل است.[۵]

کَلَّا إِنَّهَا تَذْکِرَهٌ ﴿١١ فَمَن شَاءَ ذَکَرَهُ ﴿١٢

چنین مپندار، که این آیات تذکاری است (١١) پس هرکس بخواهد آن را یاد کند(١٢)

 یعنی آیات قرآن تذکر و یادآوری است و هر فردی را که پندپذیر باشد موعظه می­کند، در واقع قرآن تذکر دهنده ­ایست که اعتقاد حق و عمل حق را که در لوح فطرت محفوظ است، تذکر می­دهد. پس هر کس بخواهد هدایت می­شود. لذا این عبارت (فمن شائ ذکره)، اشاره است به این که در دعوت قرآن به تذکر، هیچ اکراه و اجباری نیست و دعوت کننده اسلام که این دعوت را می­کند برای این نیست که نفعی عاید خودش شود‌، تنها و تنها نفع آن عاید خود متذکر می‌شود، حال اختیار با اوست.[۶]

فِی صُحُفٍ مُّکَرَّمَهٍ ﴿١٣ مَّرْفُوعَهٍ مُّطَهَّرَهٍ ﴿١۴

در صحیفه‏ های پرارزش (١٣)والاقدر و پاکیزه (١۴)

 ظاهر آیه آن است که قرآن به دست ملائکه در صحفی متعدد نوشته شده بود، صحفی که بسیار گرانقدر، پرارزش و پاکیزه از هر پلیدی و از هر باطل و لغو و شک و تناقض است. هم چنان که فرمود: [لا یأتیه الباطل من بین یدیه و لا من خلفه، نه در حال نزول باطل به آن راه دارد، و نه بعدها چیز از معارفش باطل می شود، (سجده/۴۲)] و نیز این که منزه از سخن بیهوده است، فرمود: [إنه لقول فصل و ما هو بالهزل، (طارق/ ۱۴)]، و این که مطلب مورد شکی در آن نیست، فرمود: [ذلک الکتاب لا ریب فیه، (بقره/۲)]، و این که مطالب متناقض در آن وجود ندارد، فرمود: [و لو کان من عند غیر الله لوجدوا فیه اختلافا کثیرا، (نساء/۸۲)].[۷]

 بِأَیْدِی سَفَرَهٍ ﴿١۵ کِرَامٍ بَرَرَهٍ ﴿١۶

به دست سفیرانی (١۵)گرامی و نیکوکار است (١۶)

آیات قرآن به دست سفیرانی نوشته شده که نزد پروردگارشان بزرگوارند، و در عمل‌ نیز نیکوکار بوده، و تابع فرمان خدایند، و از هر گناهی پاک می­باشند. معلوم می­شود‌ برای وحی، فرشتگان مخصوصی است که صحف را حمل می‌کنند و به رسول (ص)می­ رسانند، آنان یاران جبرئیل هستند و تحت فرمان او کار می‌کنند. قرآن کریم در تعریف جبرئیل می­ فرماید: [إنه لقول رسول کریم، ذی قوه عند ذی العرش مکین، مطاع ثم امین، این قرآن قول رسولی است کریم، و دارای قوت که نزد صاحب عرش مکانتی دارد، و دستوراتش مطاع، و در آنجا امین خوانده می­شود. (تکویر/۲۱)]، پس معلوم می­شود جبرئیل برای رساندن وحی به انبیا کارکنانی از ملائکه تحت فرمان دارد.[۸]

قُتِلَ الْإِنسَانُ مَا أَکْفَرَهُ ﴿١٧

مرگ بر این انسان، چقدر کافر و ناسپاس است؟ (١٧)

 این جمله نفرینی است بر انسان که طبعش،طبع پیروی ازشهوات وهوای نفس و فراموش کردن پروردگار و سرپیچی کردن از دستوراتش است و این که چگونه بر کفران و پوشاندن حق اصرار دارد، با این که می­بیند و احساس می­کند که جز خدا کس دیگری تدبیر کننده امور او نیست. پس مراد از کفر در این جمله مطلق حق پوشی است، که دو مصداق دارد یکی انکار ربوبیّت خدا، و دیگری ترک عبادت او.[۹]

مِنْ أَیِّ شَیْءٍ خَلَقَهُ ﴿١٨ مِن نُّطْفَهٍ خَلَقَهُ فَقَدَّرَهُ ﴿١٩

خدا او را از چه چیز آفرید؟ (١٨) از نطفه ­ای او را آفرید، سپس اندازه­ گیری کرد و موزون ساخت (١٩)

خدای تعالی انسان را از چه چیز خلق کرده که به خود اجازه‎ی طغیان و سرکشی را می­دهد، یعنی این اصرار بشر در کفران و حق پوشی عجیب است، آیا در خلقت او علتی بوده که سبب شده این­طور کفران کند؟ خدا پاسخ می­دهد: که هیچ دلیل و عذری وجود ندارد که حق پوشی انسان را توجیه کند، چون او از آبی پست و ناچیز خلق شده و چیزی از خلقت و تدبیر امور زندگی و مرگ و بعثت خود را مالک نیست؛ پس فردی که اصل و نسبش چنین ناچیز است، حق ندارد با کفر خود طغیان کند، و از اطاعت خدا استکبار ورزد. در ادامه می فرماید: به او در ذاتش و صفاتش و افعالش قدرت و توانایی داد، پس او نباید از آن حدی که برایش مقدر شده تجاوز کند، چون تدبیر ربوبی از هر سو به وی احاطه دارد، او نمی تواند خودش مستقلا به خواسته خود برسد، هر چند که خدا برایش مقدر نکرده باشد.[۱۰]

ثُمَّ السَّبِیلَ یَسَّرَهُ ﴿٢٠

سپس راه را بر او آسان ساخت (٢٠)

ممکن بود فکر شود که اگر خلقت، تقدیر و  تدبیر  خدا  از هر  جهت  به  انسان  احاطه دارد، پس دیگر انسان در افعال و صفاتش اختیاری ندارد؛ زیرا همه آنها مقدر و از پیش معین شده است، و دیگر انسان اختیاری ندارد، پس انسان در کفر و فسقش دخالتی ندارد، و اگر کافر یا فاسق می­شود، به تقدیر الهی است، و دیگر نباید او را در مورد هیچ عملی ملامت کرد. آیه جواب می­دهد: که گرچه خلقت و تقدیر خاص خداست امّا این منافات با اختیار انسان ندارد، چون خدا تقدیر کرده انسان به اراده خودش چنین و چنان کند و به دنبال سعادتش باشد، پس فعلی که از انسان سر می­زند به اختیار خودش انجام می­دهد، به همین جهت فرموده: راه سعادت و شقاوت را برای او آسان ساخت، و نفرمود: او را مجبور به پیمودن این راه کرد.[۱۱]

ثُمَّ أَمَاتَهُ فَأَقْبَرَهُ ﴿٢١ ثُمَّ إِذَا شَاءَ أَنشَرَهُ ﴿٢٢

بعد او را بمیراند و به گورش برد (٢١) سپس هر وقت بخواهد زنده اش می کند. (۲۲)

در واقع آیه دفن کردن مرده را به خدا نسبت می­دهد، همان­طور که میراندن را کار خدا می­داند، و این به خاطر آن است که خدا انسان را هدایت کرد، و به او الهام نمود که مردگان را دفن کند، آن­گونه که در داستان هابیل به وسیله­ ی کلاغ این را نشان داد، سپس خدا هر وقت بخواهد مردگان را مبعوث می­کند، پس جز خدای تعالی، روز زنده شدن مردگان را کسی نمی­داند.[۱۲]

کَلَّا لَمَّا یَقْضِ مَا أَمَرَهُ ﴿٢٣

چنین نیست که او می ­پندارد، هنوز آنچه را خدای تعالی دستور داد به انجام نرسانده (٢٣)

 یعنی با توجه به این که انسان مخلوقی است که از لحظه­ ی اول وجود تا انتهای عمر خود تحت تدبیر خدای تعالی است، اوست که وی را خلق کرده، تقدیر می­نماید، و راه را برایش هموار می­ سازد، می­ میراند و مجدد زنده­اش می­کند، همه این­ها نعمت­هایی از خدای تعالی است، انتظار می­رفت که شکرگزار نعمات الهی و پیرو دستورات او باشد، امّا تعجب دار‌د که هنوز این وظیفه را انجام نداده، بلکه کفران و نافرمانی می­کند. می­خواهد بفرماید: طبع انسان چنین است، که اگر به خودش واگذار شود در کفر افراط می­کند، لذا می­فرماید: [إن الانسان لظلوم کفار (ابراهیم/۳۴)]، که قهرا با انسان­هایی منطبق می­شود که فعلا مبتلا به کفر و افراط در کفرند، و با حق دشمنی می­ورزند.[۱۳]

فَلْیَنظُرِ الْإِنسَانُ إِلَىٰ طَعَامِهِ ﴿٢۴

پس انسان باید به غذای خویش بنگرد (٢۴)

 با این که نعمت طعام یکی از میلیون­ها نعمتی است که تدبیر ربوبی آنها را برای رفع نیازهای بشر فراهم کرده، با این حال دستور می­دهد که اگر در این یک نعمت مطالعه‌ کند، وسعت تدبیر ربوبی را مشاهده خواهد کرد و آن وقت خواهد فهمید که چقدر خدا نسبت به مصلحت انسان توجه داشته است. مراد به انسان در این آیه، غیر از آن افرادی است که در کفر ورزیدن مبالغه می­کنند، به این دلیل کلمه انسان در این آیه دوباره ذکر شده است.[۱۴] روشن است که منظور از نگاه کردن تماشاى ظاهرى نیست، بلکه نگاه به معنى دقت و اندیشه در ساختمان این مواد غذائى، و اجزاء حیاتبخش آن، و تاثیرات شگرفى که در وجود انسان دارد، و سپس اندیشه در خالق آنها است.[۱۵]

أنَّا صَبَبْنَا الْمَاءَ صَبًّا ﴿٢۵ ثُمَّ شَقَقْنَا الْأَرْضَ شَقًّا ﴿٢۶ فَأَنبَتْنَا فِیهَا حَبًّا ﴿٢٧ وَعِنَبًا وَقَضْبًا ﴿٢٨ وَزَیْتُونًا وَنَخْلًا ﴿٢٩ وَحَدَائِقَ غُلْبًا ﴿٣٠ وَفَاکِهَهً وَأَبًّا ﴿٣١ مَّتَاعًا لَّکُمْ وَلِأَنْعَامِکُمْ ﴿٣٢

ما آب فراوانی را از آسمان فرو ریختیم (٢۵) سپس زمین را از هم شکافتیم (٢۶) پس در آن دانه­ ها رویاندیم (٢٧) و انگور و سبزی (٢٨) و زیتون و نخل (٢٩) و باغ­های پر درخت (٣٠) و میوه و چراگاه­ها (٣١) تا متاعی برای شما و چهارپایانتان باشد (٣٢)

 این آیه و چند آیه بعد تدبیر خدا را در آفرینش طعام انسان به نحو مفصل ­تری شرح می­دهد، قبل از هر چیز به هنگام مطالعه‌ طعام، انسان به نظام بارش باران متوجه  می‌شود که چگونه خورشید و ابر و باد و سایر عوامل موجب بارش قطرات باران می شوند. منظور، شکافتن زمین به وسیله ­ی جوانه­ های گیاهان، یا شخم زدن زمین و آماده شدن برای زراعت، یا آماده شدن زمین بعد از بارش باران برای کشاورزی است. منظور از دانه­ ها، گندم، جو، نخود و… است که رکن مهم طعام انسان می­باشند. اگر به انگور اشاره می­کند برای این است که در میان میو ه­ها یک غذای کامل است، و نیز اگر انواع سبزی­های خوردنی را یادآوری می­کند به خاطر این است که ارزش غذایی فوق‌العاده دارند، بعد روی زیتون و خرما تأکید می­کند که از مهمترین مواد غذایی نیروزا و سلامت بخش هستند. در واقع آیات فوق به اهمیت گیاهان، حبوبات و میوه­ها در تغذیه‎ی انسان اشاره می­کند، و شاید گوشزد می­کند که غذای حقیقی انسان همین ­ها هستند. آنچه از خوردنی­ها که رویاندیم برای این بود که شما و چهارپایانتان از آنها بهره­ مند شوید.[۱۶]

فَإِذَا جَاءَتِ الصَّاخَّهُ ﴿٣٣

پس هنگامی که آن صدای گوش خراش در رسد (٣٣)

بعد از ذکر قسمت قابل توجه ى از مواهب الهى و نعم دنیوى، به بیان معاد و گوشه‏ اى از حوادث رستاخیز و سرنوشت مؤمنان و کافران مى‏پردازد، تا از یکسو اعلام کند که این مواهب و متاع هر چه باشد زود­گذر است و نقطه پایانى دارد، و از سوى دیگر وجود این­ها دلیلى است بر قدرت خداوند بر همه چیز و بر مساله معاد. “صاخه” از ماده “صخ” در اصل به معنى صوت شدیدى است که نزدیک است گوش انسان را کر کند، و یا به راستى گوش را کر مى‏کند، و در اینجا اشاره به نفخه دوم صور است، همان صیحه عظیمى که صیحه بیدارى و حیات مى‏باشد، و همگان را زنده کرده، به عرصه محشر دعوت مى‏کند.آرى این صیحه چنان عظیم و تکان دهنده است که انسان را از همه چیز جز خودش و اعمالش و سرنوشتش غافل مى‏کند.[۱۷]

یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ ﴿٣۴ وَأُمِّهِ وَأَبِیهِ ﴿٣۵ وَصَاحِبَتِهِ وَبَنِیهِ ﴿٣۶

روزی که انسان از برادر خود فرار می­کند (٣۴) و از مادر و پدرش (٣۵) و از زن و فرزندانش (٣۶)

این آیه به شدت روز قیامت اشاره می­کند، شدت آن روز به حدی است که نه فقط نزدیک­ترین نزدیکانش را که یار و پناه خود می­دانست و یک روز هم طاقت دوریشان را نداشت و همواره به آنها پناه می­برد، فراموش می­کند، بلکه از آنها فرار می­کند، و این می­رساند که هول و وحشت آن روز به حدی است که نمی­گذارد آدمی به یاد کسی یا چیزی بیفتد، و اعتنایی به غیر خود کند.[۱۸]

لِکُلِّ امْرِئٍ مِّنْهُمْ یَوْمَئِذٍ شَأْنٌ یُغْنِیهِ ﴿٣٧

در آن روز هرکدام از آنها وضعی دارد که او را به خود مشغول می­سازد (٣٧)

آیهدلیل  فرار را بیان  می­کند:  در آن  روز آن قدر  انسان به  خود مشغول است  که  بهدیگری نمی­ پردازد و حوادث به قدری شدید و هولناک است که برای هر فردی ازایشان، به قدر کفایت که نگذارد به چیز دیگری بیندیشد گرفتاری هست.[۱۹]

وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ مُّسْفِرَهٌ ﴿٣٨ ضَاحِکَهٌ مُّسْتَبْشرهٌ ﴿٣٩

صورت­هایى در آن روز گشاده و نورانی ­اند (٣٨) خندان و شادمانند (٣٩)

 آیات تا به آخر سوره بیان می‌کنند که در آن روز مردم دو دسته می­شوند؛ اهل سعادت و اهل شقاوت و این که هر طایفه با سیما و قیافه­ شان شناخته می­شوند. اهل سعادت چهره‌هایی نورانی و درخشنده دارند، که فرح، سرور و انتظار آینده­ ای خوش از آن چهره­ ها هویداست، پس معنای “مستبشره” همین است که از دیدن منزلگاه خود (که به زودی به آنجا منتقل می­شوند) خندان و خوشحالند.[۲۰]

وَوُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ عَلَیْهَا غَبَرَهٌ ﴿۴٠ تَرْهَقُهَا قَتَرَهٌ ﴿۴١ أُولَـئِکَ هُمُ الْکَفَرَهُ الْفَجَرَهُ﴿۴٢

و صورت­هایی در آن روز بر آنها غبارنشسته است (۴٠) تیرگی و سیاهی آنها را پوشانده (۴١) آنها همان کافران بدکار هستند (۴٢)

چهره، آینه‎ی دل است همان طور که مسرّت درونی در آن جلوه می­کند، اندوه و گرفتاری نیز در او ظاهر می­شود. به طور کلّی در قیامت آثار اعمال و عقاید در چهره نمایان می­شود، اهل شقاوت در سیمای­شان نشانه ­های غم و اندوه است و سیاهی و تاریکی بر چهره آنها نشسته است. این طایفه دو صفت کفر و فجور را دارند، کفر نشانه‎ی فساد عقیده و قلب آنهاست و فجور اشاره به فساد عمل و گناهان شنیع می کند.[۲۱]

 – نمونه، ج ۲۶، ص۱۲۴ – ۱۲۳[۱]

 – خلاصه تفاسیر المیزان و نمونه، ص ۱۳۰۵[۲]

 – المیزان، ج ۲۰، ص ۴۹۲ – ۴۹۱[۳]

 – همان ، ص ۴۹۳[۴]

 – المیزان، ج ۲۰، ص ۴۹۴[۵]

 – همان، ص ۴۹۵[۶]

 – المیزان، ج ۲۰، ص ۴۹۶[۷]

 – همان، ص ۴۹۷ – ۴۹۶[۸]

 – المیزان، ج ۲۰، ص ۵۰۴[۹]

 – همان، ص ۵۰۶ – ۵۰۵[۱۰]

 – المیزان، ج ۲۰، ص ۵۰۷ – ۵۰۶[۱۱]

 – همان، ص ۵۰۸ – ۵۰۷[۱۲]

 – همان، ص ۵۰۹ – ۵۰۸[۱۳]

 – المیزان، ج ۲۰، ص ۵۱۰[۱۴]

 – نمونه، ج ۲۶، ص ۱۴۵[۱۵]

 – خلاصه تفاسیر المیزان و نمونه، ص ۱۳۰۷[۱۶]

 – نمونه، ج ۲۶، ص ۱۵۷ – ۱۵۶[۱۷]

 – المیزان، ج ۲۰، ص ۵۱۳[۱۸]

 – المیزان، ج ۲۰، ص ۵۱۳[۱۹]

 – همان، ص ۵۱۴[۲۰]

 – خلاصه تفاسیر المیزان و نمونه، ص ۱۳۰۸[۲۱]