ترجمه و توضیح سوره القصص ۳۰ – ۱

بسم الله الرحمن الرحیم

به نام خداوندی که رحمت عامّش شامل همه و رحمت خاصّش از آن مؤمنین است.

طسم ﴿١ تِلْکَ آیَاتُ الْکِتَابِ الْمُبِینِ ﴿٢

ط، س، میم (۱) این آیات کتاب روشنگر است. (۲)

این آیات با عظمت، آیات کتاب مبین است، کتابی که هم خود روشن است و هم روشنگر راه سعادت انسان ها است. اینجا قرآن به مبین بودن توصیف شده، یعنی چیزی که هم آشکار است و هم آشکار کننده، و قرآن مجید با محتوای روشنش، حق را  از باطل آشکار و راه را از بیراه  نمودار می­ سازد.[۱]

 نَتْلُو عَلَیْکَ مِن نَّبَإِ مُوسَىٰ وَفِرْعَوْنَ بِالْحَقِّ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ ﴿٣

ما از خبر مهم موسی و فرعون برای مردمی که ایمان می­ آورند به درستی بر تو می­ خوانیم.(۳)

ما بعضی از اخبار موسی و فرعون را بر تو می­ خوانیم، در حالی که هیچ شکی در آن نیست و از ناحیه ما و به وحی ما است. این آیات را برای این قوم که به آیات ما ایمان آورده­ اند، م ی­خوانیم تا در آن تدبر کنند، قومی که تو را پیروی کرده ­اند، و در دست فراعنه­ ی قریش ذلیل و خوار گشته­ اند، تا برای شان مسلم شود که خدایی که آنها به او ایمان آورده ­اند و در راه او این همه آزار و شکنجه از دشمنان تحمل کرده­ اند، همان خدایی است که به وسیله حضرت موسی (ع) قوم بنی اسراییل را نجات داد و فرعون و لشکریانش را نابود کرد و آنان را برای نسل­ های بعد افسانه­­­ ای  و  داستانی قرار داد. و به زودی همان رفتار را با دشمنان ایشان عملی خواهد کرد.[۲]

 إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلَا فِی الْأَرْضِ وَجَعَلَ أَهْلَهَا شِیَعًا یَسْتَضْعِفُ طَائِفَهً مِّنْهُمْ یُذَبِّحُ أَبْنَاءَهُمْ وَیَسْتَحْیِی نِسَاءَهُمْ ۚ إِنَّهُ کَانَ مِنَ الْمُفْسِدِینَ ﴿۴

همانا فرعون در زمین سربرافراشت و مردم آن را چند فرقه ­ای کرد. گروهی از آنها را به زبونی می ­کشید، پسران­ شان را سرمی­برید و زنان­ شان را زنده نگه می­ گذاشت به راستی که او از فسادکاران بود. (۴)

فرعون در زمین علو و استکبار کرد، و با گسترش دامنه­ ی سلطنت خود بر مردم، و با نفوذ قدرت خویش در آنان بر مردم برتری جست،  و از راه تفرقه افکنی میانه آنان، مردم را دسته دسته کرد، تا یک دل و یک جهت نشوند، و نیروی دسته جمعی آنان خرد گشته، نتوانند در مقابل قدرت او مقاومت کنند، و از نفوذ اراده او جلوگیری کنند. فرعون با بنی اسراییل معامله بردگان را می­ کرد، و در تضعیف آنها بسیار می ­کوشید، و این کار را تا آنجا ادامه داد که دستور داد تمام نوزادهای پسر را سر ببرند، و دختران آنها را باقی بگذارند، تا به این ترتیب نسل بنی اسراییل به کلی منقرض شود. علت این که فرعون چنین نقشه­ ای را ریخت، این بود که وی جزء مفسدین زمین بود، برای این که خلقت عمومی که انسان­ها را ایجاد کرده و می­کند و تمام قبایل و دودمان­ها را از هستی بهره داده، به همه این اجازه را می­ دهد که هریک به قدر ارزش وجودی و وزن اجنماعی خود از نعمت­ های الهی بهره بگیرند. اما تجاوز از این سنت و آزاد ساختن قومی و برده کردن قومی دیگر، و بهره ­مندی قومی از چیزهایی که استحقاق آن را ندارند، و محروم کردن قومی از آنچه استحقاق آن را دارند، فساد در زمین است، که انسانیت را به سوی هلاکت و نابودی می­کشاند. در این آیه آن جو و محیطی را که موسی (ع) در آن متولد شد، تصویر می­ کند، که تمامی آن اسباب و شرایطی که بنی اسراییل را محکوم به فنا می­ کرد بر او نیز احاطه داشت، اما خدا او را از این میان سالم به در آورد.[۳]

 وَ نُرِیدُ أَن نَّمُنَّ عَلَى الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّهً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِینَ ﴿۵وَنُمَکِّنَ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ وَنُرِیَ فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَجُنُودَهُمَا مِنْهُم مَّا کَانُوا یَحْذَرُونَ ﴿۶

و می­ خواستیم بر کسانی که در زمین به زبونی کشیده شده ­اند منّت نهیم و آنها را پیشوایان گردانیم و ایشان را وارثان کنیم. (۵)­ و در زمین قدرت­ شان دهیم و به فرعون و هامان و سپاه­ شان چیزی را که از آن حذر می ­کردند، نشان دهیم. (۶)

می­ فرماید: محیطی که ما موسی (ع) را در آن پرورانیدیم، محیط استکبار فرعون در زمین و تفرقه­ افکنی میانه مردم و استضعاف بنی اسراییل بود، در حالی که ما می­ خواستیم بر همان ضعیف­ شدگان انعام نموده، از هر جهت نعمتی ارزانی­ شان بداریم، که از سنگینی آن گرانبار شوند، یعنی خواستیم پیشوایان­ شان کنیم، تا دیگران به ایشان اقتدا کنند، در حالی که خود سال­ها تابع دیگران بودند، و نیز خواستیم وارث دیگران­شان در زمین کنیم، بعد از آن که زمین در دست دیگران بود، و خواستیم تا در زمین مکنت­ شان دهیم، به این که قسمتی از زمین را ملک آنان کنیم، بعد از آن که در زمین هیچ جایی نداشتند، و خواستیم تا به فرعون پادشاه مصر و هامان وزیرش و لشگریان آن دو آن چیزی را که از آن بیم داشتند، نشان دهیم، یعنی بنی­ اسراییل بر ایشان غلبه یابند، و ملک و سلطنت و رسم و سنت آنان را از دست­ شان بگیرند. آری خدا حکم می­ کند و کسی هم نیست که حکمش را عقب اندازد.[۴]

 وَ أَوْحَیْنَا إِلَىٰ أُمِّ مُوسَىٰ أَنْ أَرْضِعِیهِ ۖ فَإِذَا خِفْتِ عَلَیْهِ فَأَلْقِیهِ فِی الْیَمِّ وَلَا تَخَافِی وَلَا تَحْزَنِی ۖ إِنَّا رَادُّوهُ إِلَیْکِ وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِینَ ﴿٧

و به مادر موسی الهام کردیم که او را شیر دهد و چون بر او ترسیدی به دریایش بیفکن و نترس و اندوه مدار که ما او را به تو بازمی­ گردانیم و او را از پیامبران قرار می ­دهیم.(۷)

ما با نوعی الهام به ماد رموسی بعد از این که او را زایید گفتیم، شیرش بده، و مادامی که از طرف فرعون احتمال خطری نمی­دهی به شیر دادنش ادامه بده، و چون ترسیدی که آل فرعون خبردار شوند، و او را گرفته تا مانند هزاران کودک دیگر به قتل برسانند، او را در دریا بینداز، که منظور رود نیل است، و دیگر از کشتن او نترس، و از جداییش غمناک مشو، که ما او را دوباره به تو برمی ­گردانیم، و از پیامبرانش می ­کنیم، تا رسولی به سوی آل فرعون ونیز به سوی بنی اسراییل بوده باشد. فرق بین خوف و حزن این است که خوف در جایی است که احتمال خطر باشد، و حزن در جایی است که وقوع آن حتمی باشد نه احتمالی.[۵]

 فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِیَکُونَ لَهُمْ عَدُوًّا وَحَزَنًا ۗ إِنَّ فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَجُنُودَهُمَا کَانُوا خَاطِئِینَ ﴿٨

پس خاندان فرعون او را گرفتند تا سرانجام دشمن جان آنان و مایه اندوه­ شان گردد. قطعا فرعون و هامان و سپاه­ شان خطاکار بودند. (۸)

آل فرعون موسی را در دریا جستند، و از آب گرفتند، و نتیجه این کار آن شد که همین موسی دشمن و وسیله­ ی اندوه، و لقمه­ ی گلوگیرشان شود، آری فرعون و هامان و لشگریان­ شان مردمی خطاکار بودند، که فرزندان مردم را کشتند، و موسی را زنده نگه داشتند، آنان علیه کسی نقشه ریختند که به زودی طومار هستی و قدرت آنان را درمی­ نوردد، به همین منظور او را با کمال جد و جهد حفظ نموده، در تربیتش مجدانه می­ کوشند.[۶]

 وَ قَالَتِ امْرَأَتُ فِرْعَوْنَ قُرَّتُ عَیْنٍ لِّی وَلَکَ ۖ لَا تَقْتُلُوهُ عَسَىٰ أَن یَنفَعَنَا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَدًا وَهُمْ لَا یَشْعُرُونَ ﴿٩

و همسر فرعون گفت: نور چشم من و تو خواهد بود، او را نکشید، امید است که ما را سودی دهد، یا او را به فرزندی بگیریم، در حالی که آنها خبر نداشتند. (۹)

این آیه شفاعت و میانجی­گری همسر فرعون را حکایت می­ کند، می­ فرماید: خدای سبحان محبت آن کودک را در دل همسر فرعون انداخت، و به حدی که دیگر اختیار در کفش نماند، و چاره­ ای نیافت جز این که نخست بلا و کشتن را از او بگرداند، لذا به فرعون می­ گوید: این کودک نور چشم من و تو است او را نکشید. که خدای تعالی در سوره طه آیه ۳۹ این جریان را یکی از منّت­هایی دانسته که به موسی فرموده: (من محبتی از خودم بر تو افکندم برای این که زیر نظرم رشد کنی). همسر فرعون وقتی آثار جلالت و بزرگی را در سیمای موسی می ­بیند، می­ گوید: شاید برای ما مفید باشد، و سپس پیشنهاد فرزندی­ اش را می­کند، چون آنها پسری نداشتند. اما همسر فرعون این سخن را گفت، و این میانجی­گری را کرد، و بلای کشتن موسی (ع) را برگردانید، در حالی که او و مخاطبینش نمی­ دانستند چه می­ کنند، حقیقت حال و سرانجام کار چه می­ شود؟[۷]      

وَ أَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَىٰ فَارِغًا ۖ إِن کَادَتْ لَتُبْدِی بِهِ لَوْلَا أَن رَّبَطْنَا عَلَىٰ قَلْبِهَا لِتَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ ﴿١٠

 و مادر موسی را دل تهی شد، که اگر دلش را قوی نکرده بودیم تا از مؤمنان باشد، چیزی نمانده بود که راز را فاش کند. (۱۰)

قلب مادر موسی به سبب وحی، از ترس و اندوه خالی شد، ترس و اندوهی که باعث می­شد سرّ فرزندش فاش گردد، آری اگر ما قلب او را به وسیله وحی محکم نمی­ کردیم، و اطمینان پیدا نمی ­کرد که خدا فرزندش را حفظ می­ کند، نزدیک بود که سرگذشت فرزندش را در ضمن جزع و فزع اظهار نماید.[۸]

وَ قَالَتْ لِأُخْتِهِ قُصِّیهِ ۖ فَبَصُرَتْ بِهِ عَن جُنُبٍ وَهُمْ لَا یَشْعُرُونَ ﴿١١

و به خواهر موسی گفت: از پی او برو، پس او را از دور می­ نگریست در حالی که آنها متوجه نبود­ند. (۱۱)

مادر موسی به دخترش که خواهر موسی بود گفت: دنباله­ ی موسی را بگیر، و ببین چه بر سرش آمد، و آب صندوق او را به کجا برد؟ خواهر موسی همچنان دنبال او راگرفت، تا آن که موسی را از دور دید که خدمه­ ی فرعون او را گرفته­ اند، این را از دور دید، در حالی که فرعونیان دیدن او و مراقبتش را متوجه نشدند.[۹] مرحوم طبرسی این احتمال را داده که تکرار جمله “هم لایشعرون” در این آیات درباره فرعون برای اشاره به این حقیقت باشد که او که تا این اندازه از مسایل بی خبر بود چگونه دعوی الوهیت می­ کرد؟ چگونه می­ خواست با اراده پروردگار و مشیت الهی بجنگد؟[۱۰]

وَ حَرَّمْنَا عَلَیْهِ الْمَرَاضِعَ مِن قَبْلُ فَقَالَتْ هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلَىٰ أَهْلِ بَیْتٍ یَکْفُلُونَهُ لَکُمْ وَهُمْ لَهُ نَاصِحُونَ ﴿١٢

و ما شیر دایگان را از پیش بر او حرام کرد­ه بودیم. پس گفت: آیا شما را بر خانواده ­ای راهنمایی کنم که او را برایتان سرپرستی کند و خیرخواهش باشند؟ (۱۲)

ما قبل از آن که خواهر موسی برسد زنان شیرده را بر او حرام کردیم، و طوری کردیم که پستان غیر مادرش را نگیرد، در نتیجه هر چه زن شیرده آوردند پستانش را قبول نکرد، همین که خواهرش آمد، و وضع را بدید، در این هنگام گفت: آیا می­ خواهید شما را به خاندانی راهنمایی کنم که آنان تکفل و سرپرستی این کودک را به نفع شما به عهده بگیرند؟ خاندانی که خیرخواه او باشند.[۱۱]

فَرَدَدْنَاهُ إِلَىٰ أُمِّهِ کَیْ تَقَرَّ عَیْنُهَا وَلَا تَحْزَنَ وَلِتَعْلَمَ أَنَّ وَعْدَ اللَّـهِ حَقٌّ وَلَـٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لَا یَعْلَمُونَ ﴿١٣

پس او را به مادرش بازگرداندیم تا چشمش روشن شود و غم نخورد و تا بداند وعده خدا حق است ولی بیشترشان نمی­ دانند. (۱۳)

بعد از این که خواهر موسی گفت: آیا شما را راهنمایی کنم بر خانواده ­ای که کودک را تکفل و سرپرستی کند؟ فرعونیان پیشنهادش را پذیرفتند، و او ایشان را به مادر موسی راهنمایی کرد، پس موسی را تسلیم مادرش کردند، در نتیجه او را با این نقشه­ ها به مادرش برگردانیدیم، تا چشمش روشن شود و غم و اندوهی در دلش باقی نماند، و با دیدن فرزندش یقین به حقانیت وعده خدا کند، چون مادر موسی قبل از این جریان وعده­ ی خدا را شنیده بود، و می­دانست که او حق است. و بداند که نه تنها وعده برگرداندن موسی بلکه تمام وعده ­های الهی حق است. با این وجود اکثر مردم در وعده­ های خدا گرفتار شک و تردیدند، و دل­ هایشان به آن مطمئن نیست.[۱۲]

 وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَاسْتَوَىٰ آتَیْنَاهُ حُکْمًا وَعِلْمًا ۚ وَکَذَٰلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ ﴿١۴

و هنگامی که به رشد و کمال خویش رسید و برومند شد، به او حکمت و دانش عطا کردیم و نیکوکاران را چنین پاداش می­دهیم. (۱۴)

بلوغ أشد به معنای این است که انسان از نظر نیروی جسمانی به سر حد کمال برسد، که غالبا در سن ۱۸ سالگی است، و استواء همان اعتدال و استقرار در امر حیات و زندگی است، که بیشتر بعد از سن ۱۸ سالگی حاصل می­شود.[۱۳] بعضی دیگر از مفسران بلوغ أشد را به معنی کمال جسمی، و استواء را به معنی کمال عقلی و فکری دانسته­ اند. فرق میان حکم و علم ممکن است این باشد که حکم اشاره به عقل و فهم و قدرت بر داوری صحیح است، و علم به معنی آگاهی و دانشی است که جهل با آن همراه نباشد. پس موسی (ع) به خاطر تقوای الهیش و اعمال نیک و پاکش این شایستگی را پیدا کرده بود که خداوند پاداش علم و حکمت به او بدهد، و روشن است که منظور از این علم و حکمت، وحی و نبوت نیست، زیرا موسی آن روز با زمان وحی و نبوت فاصله زیادی داشت. بلکه منظور همان آگاهی و روشن بینی و قدرت بر قضاوت صحیح، و مانند آن  است که خداوند به عنوان پاکدامنی و درستی و نیکوکاری به موسی داد.[۱۴]

 وَ دَخَلَ الْمَدِینَهَ عَلَىٰ حِینِ غَفْلَهٍ مِّنْ أَهْلِهَا فَوَجَدَ فِیهَا رَجُلَیْنِ یَقْتَتِلَانِ هَـٰذَا مِن شِیعَتِهِ وَهَـٰذَا مِنْ عَدُوِّهِ ۖ فَاسْتَغَاثَهُ الَّذِی مِن شِیعَتِهِ عَلَى الَّذِی مِنْ عَدُوِّهِ فَوَکَزَهُ مُوسَىٰ فَقَضَىٰ عَلَیْهِ ۖ قَالَ هَـٰذَا مِنْ عَمَلِ الشَّیْطَانِ ۖ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُّضِلٌّ مُّبِینٌ ﴿١۵

و او در وقت سرگرمی اهل شهر، وارد آنجا شد و دو مرد را دید که زد و خورد می­کردند، یکی از پیروان او و دیگری از دشمنانش بود. آن کس که از پیروانش بود بر ضد کسی که دشمنش بود از وی استمداد کرد. پس موسی مشتی بر او زد و ­کارش را ساخت. گفت: این کار شیطان است، چون او دشمن گمراه کننده آشکاری است. (۱۵)

تردیدی نیست که آن شهری که موسی بی خبر از اهلش وارد آن شهر شد همان شهر مصر بوده، و معلوم می­شود که تا آن روز داخل مصر نشده بود، چون نزد فرعون زندگی می­ کرده، و قصر فرعون هم خارج شهر مصر بوده، وقتی وارد شهر شد که مردم دکان و بازار را تعطیل می­کردند و به خانه­ ها می­رفتند، و کوچه­ ها و خیابان­ ها خلوت می­شد، حال یا هنگام ظهر یا سرشب بوده است. در شهر دو مرد را دید که با یکدیگر کتک کاری می­کردند، یکی از آن دو نفر اسراییلی و از پیروان دین موسی، و یکی دیگر قبطی و دشمنش بود. توجه این که: (آن روز بنی اسراییل در دین منتسب به آباء خود ابراهیم و اسحاق و یعقوب علیهم السلام بودند، هر چند که از دین آن بزرگواران جز اسم چیزی نمانده بود، و بنی اسراییل رسما تظاهر به پرستش فرعون می­کردند. و اما قبطیان کسانی بودند که با بنی­ اسراییل دشمنی می­کردند). مرد اسراییلی خواست تا او را علیه دشمنش کمک کند. موسی (ع) با کف دست به آن مرد قبطی ضربه­ ای زد، و او با همان ضربه مرد. این عمل یعنی کشتن قبطی هر چند نافرمانی موسی نسبت به خدای تعالی نبود، برای این که اولا خطایی بود نه عمدی، ثانیا جنبه­ ی دفاع ازمرد اسراییلی داشت، و مرد کافر و ظالمی را از او دفع کرد، اما در عین حال این­طور هم نبوده که شیطان در آن هیچ مداخله­ ای نداشته باشد، چون شیطان همان­طور که از راه وسوسه آدمی را به گناه و نافرمانی خدا وامی­دارد، همچنین او را به هر کار مخالف صواب نیز وادار می­کند، کاری که گناه نیست، ولی انجامش مایه­ ی گرفتاری و مشقت است، هم چنان که آدم و همسرش را از راه خوردن آن درخت ممنوع، گرفتار نمود و کار آنان را به اینجا کشانید که از بهشت بیرون شوند، به این دلیل بود که موسی (ع) از آنچه واقع شد اظهار انزجار کرد و فرمود: این از عمل شیطان است، چون می­دانست در خطر و گرفتاری سختی دچار شده و این جریان پنهان نمی­ ماند، و به زودی قبطیان علیه او می­ شورند و از او انتقام خواهند گرفت. سپس فرمود: این واقعه ­ای که اتفاق افتاد از شیطان و سوء تدبیر او بود که می­ خواهد زحمات آدمی را بی­ نتیجه سازد، چون او دشمنی گمراه کننده­ ی آشکار است.[۱۵]

قَالَ رَبِّ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی فَاغْفِرْ لِی فَغَفَرَ لَهُ ۚ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ ﴿١۶

گفت: پروردگارا! من بر خویشتن ستم کردم، مرا ببخش! پس از او درگذشت که او آمرزنده مهربان است. (۱۶)

حضرت موسی(ع) نزد پروردگارش اعتراف می­ کند که به نفس خود ستم کردم، چون نفس خود را به خطر انداخت. پس از خدا طلب مغفرت می­ کند که خدایا اثر این عمل را خنثی کن، و مرا از عواقب وخیم آن خلاص کن، و از شرّ فرعون و درباریانش نجات بده، و این معنا از این آیه به خوبی استفاده می­ شود، فرمود: [مردی را کشتی و ما از اندوهت نجات دادیم، (طه/۴۰)]، پس خداوند او را مشمول لطفش قرار داد چون او غفور و رحیم است. و این اعتراف به ظلم، و در خواست مغفرت، نظیر همان طلب مغفرتی است که قرآن کریم از آدم و همسرش حکایت کرده، و فرموده: [گفتند: پرودگارا! ما به نفس خود ستم کردیم، و اگر تو ما را نیامرزی، و رحم نکنی، به طور مسلم از زیانکاران خواهیم بود، (اعراف/۲۳)].[۱۶]

 قَالَ رَبِّ بِمَا أَنْعَمْتَ عَلَیَّ فَلَنْ أَکُونَ ظَهِیرًا لِّلْمُجْرِمِینَ ﴿١٧

گفت: پروردگارا! به پاس نعمتی که بر من ارزانی داشتی هرگز پشتیبان مجرمین نخواهم شد. (۱۷)

این آیه عهد و پیمانی است از موسی، که دیگر هیچ مجرمی را در جرمش کمک نکند، تا شکر نعمت­هایی که به ایشان ارزانی داشته بجا آورده باشد. مراد به “نعمت” با در نظر گرفتن این که نوع نعمت را مشخص نکرده، ولایت الهیه است، چون جمله [ فاولئک مع الذین انعم الله علیهم من النبین و الصدیقین و الشهداء و الصالحین، (نساء/۶۹)] شهادت می­ دهد بر این که (الذین انعم الله علیهم) عبارتند از نبیین و صدیقین و شهدا  و صالحین، و این نامبردگان اهل صراط مستقیمند. از اینجا معلوم می­ شود که منظور از مجرمین امثال فرعون و درباریان وی هستند، نه امثال اسراییلی، که وی او را یاری کرد، چون نه یاری کردن آن اسراییلی جرم بود، و نه سیلی زدن به قبطی، تا بخواهد از آن توبه کند، و چگونه ممکن است جرم کرده باشد؟ با این که او از اهل صراط مستقیم است که هرگز با معصیت گمراه نمی­ شود، و شیطان اغوایش نمی­ کند، مگر این قران کریم نیست که تصریح می­ کند بر این که آن جناب از مخلصین بوده، که شیطان راهی به اغواء آنان ندارد، و در همین سوره تصریح می ­کرد بر این که به او حکم و علم داد، و او از نیکوکاران و از متقیان بود، و چنین کسی هرگز عصبیت فامیلی، و یا غضب بیجا او را گمراه نمی­ کند، و مجرمی را در انجام جرمش یاری نمی­ کند.[۱۷]

 فَأَصْبَحَ فِی الْمَدِینَهِ خَائِفًا یَتَرَقَّبُ فَإِذَا الَّذِی اسْتَنصَرَه بِالْأَمْسِ یَسْتَصْرِخُهُ ۚقَالَ لَهُ مُوسَىٰ إِنَّکَ لَغَوِیٌّ مُّبِینٌ ﴿١٨

او در شهر، ترسان و نگران صبح کرد. ناگهان همان کسی که دیروز  از  او استمداد کرده بود، باز هم به فریاد از وی  مدد  می­خواهد. موسی به  او گفت:  به راستی که تو آشکارا گمراهی. (۱۸)

موسی آن شب را با ترس و نگرانی در شهر به صبح رساند و به کاخ فرعون برنگشت، همین که صبح شد، دوباره همان مردی که دیروز او را به یاری خود می­ طلبید، با صدای بلند وی را به یاری طلبید، که مرا از چنگال یک قبطی دیگر نجات بده، موسی از در توبیخ و سرزنش به او گفت: راستی که تو آشکارا مرد گمراهی هستی که نمی­ خواهی راه رشد و صواب را پیش­گیری، چون تو با مردمی دشمنی و کتک کاری می­ کنی که از این کار جز شرّ و فساد برنمی­ خیزد.[۱۸]

 فَلَمَّا أَنْ أَرَادَ أَن یَبْطِشَ بِالَّذِی هُوَ عَدُوٌّ لَّهُمَا قَالَ یَا مُوسَىٰ أَتُرِیدُ أَن تَقْتُلَنِی کَمَا قَتَلْتَ نَفْسًا بِالْأَمْسِ ۖ إِن تُرِیدُ إِلَّا أَن تَکُونَ جَبَّارًا فِی الْأَرْضِ وَمَا تُرِیدُ أَن تَکُونَ مِنَ الْمُصْلِحِینَ ﴿١٩

و چون خواست به سوی آن که دشمن هر دوشان بود حمله­ ور شود، گفت: ای موسی! آیا م ی­خواهی مرا بکشی؟ تو می­خواهی در زمین فقط سرکشی کنی و نمی­ خواهی از اصلاح­گران باشی؟ (۱۹)

بیشترین مفسرین گفته ­اند: فعل (قال) به مرد اسراییلی همان که موسی (ع) را به کمک می­ طلبید برمی ­گردد، برای این که اسراییلی خیال کرده بود موسی با این توبیخ و عتابش بنا دارد او را مانند قبطی دیروز به قتل برساند، لذا از خشم او بیمناک شد، و گفت: ای موسی آیا می­ خواهی مرا بکشی، همان­طور که دیروز یک نفر را کشتی؟ از سخن او قبطی طرف دعوایش فهمید که قاتل قبطی دیروز موسی بوده، لذا به دربار فرعون برگشت، و جریان را به او گزارش داد، فرعون و درباریانش به مشورت نشستند، و سرانجام تصمیم بر قتل موسی گرفتند. علامه می­ فرماید: چون سیاق این جمله سیاق ملامت و شکایت است، پس حتما گوینده­ ی جمله: (ای موسی می­خواهی مرا بکشی…) مرد اسراییلی است.[۱۹]

 وَ جَاءَ رَجُلٌ مِّنْ أَقْصَى الْمَدِینَهِ یَسْعَىٰ قَالَ یَا مُوسَىٰ إِنَّ الْمَلَأَ یَأْتَمِرُونَ بِکَ لِیَقْتُلُوکَ فَاخْرُجْ إِنِّی لَکَ مِنَ النَّاصِحِینَ ﴿٢٠

و از دور دست شهر مردی شتابان بیامد و گفت: ای موسی! سران قوم در مورد کشتن تو به مشورت نشسته­ اند، پس از شهر خارج شو که من از خیرخواهان تو هستم.(۲۰)

ظاهر آیه این است که مشورت در حضور فرعون و به دستور او صورت گرفته، و این مردی که آمد و به موسی خبر داد: که تصمیم گرفته ­اند تو را بکشند، از همان مجلس آمده، و از آنجایی که قصر فرعون بیرون شهر مصر بوده، تعبیر فرموده که از بالای شهر آمد، و موسی را از تصمیم خطرناک آنان خبردار کرد، و اشاره کرد که از شهر خارج شود.[۲۰]

 فَخَرَجَ مِنْهَا خَائِفًا یَتَرَقَّبُ ۖ قَالَ رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ ﴿٢١

پس ترسان و نگران از شهر بیرون شد و گفت: ای پروردگار من! مرا از قوم ستمکار رهایی بخش. (۲۱)

پس موسی (ع) از شهر خارج شد، در حالی که نگران پشت سر بود، گفت: پروردگارا! مرا از شرّ  مردم  ستمکار نجات  بده. و این  عبارت  تایید  می­ کند  کهموسی خود را گنهکار نمی ­دانست، و کشتن قبطی را فقط یک اشتباه می­ دانست.[۲۱]

 وَ لَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقَاءَ مَدْیَنَ قَالَ عَسَىٰ رَبِّی أَن یَهْدِیَنِی سَوَاءَ السَّبِیلِ ﴿٢٢

و هنگامی که به جانب شهر مدین روی نهاد گفت: امید است پروردگارم مرا به راه راست هد ایت کند. (۲۲)

وقتی موسی (ع) بعد از خارج شدن از مصر متوجه مدین شد، گفت: امیدوارم که پروردگارم مرا به راه راست هدایت کند، و دچار انحراف از آن و میل به غیر آن نگشته گمراه نشوم. مدین نام شهری بوده که شعیب (ع) در آنجا می­ زیسته، و از قلمرو حکومت فرعون خارج بوده، و به همین جهت موسی (ع) متوجه آنجا می­ شود، اما راه را بلد نبوده، از پروردگارش می­ خواهد که او را به راه مدین هدایت کند.[۲۲]

وَ لَمَّا وَرَدَ مَاءَ مَدْیَنَ وَجَدَ عَلَیْهِ أُمَّهً مِّنَ النَّاسِ یَسْقُونَ وَوَجَدَ مِن دُونِهِمُ امْرَأَتَیْنِ تَذُودَانِ ۖ قَالَ مَا خَطْبُکُمَا ۖ قَالَتَا لَا نَسْقِی حَتَّىٰ یُصْدِرَ الرِّعَاءُ ۖ وَأَبُونَا شَیْخٌ کَبِیرٌ ﴿٢٣

و چون به آب مدین رسید، گروهی از مردم را بر آن یافت که آب می­ دادند، و پشت­ سرشان دو زن را یافت که گوسفندان خود را از آب باز می­ دارند. گفت: کار شما چیست؟ گفتند: آب نمی­ دهیم تا چوپان­ ها  بازگردند، و پدر ما پیرمرد کهنسالی است. (۲۳)

وقتی موسی (ع) به آب مدین رسید، در آنجا جماعتی از مردم را دید که داشتند گوسفندان خود را آب می­دادند، و در نزدیکی آنها دو نفر زن را دید که گوسفندان خود را از این که به طرف آب بروند جلوگیری می­کردند، موسی (ع) از روی کنجکاوی و از این که چرا نمی­ گذارند گوسفندان به طرف آب بیایند، و از این که چرا مردی همپای گوسفندان نیست، پرسید: چه می­ کنید؟ گفتند: عادت ما این است که گوسفندان خود را آب نمی ­دهیم تا آن که چوپان­ ها از آب دادن گوسفندان خود فارغ شوند، و پدرمان پیرمردی سالخورده است، او نمی ­تواند خودش متصدی آب دادن به گوسفندان باشد، و ما این کار را می ­کنیم.[۲۳]

فَسَقَىٰ لَهُمَا ثُمَّ تَوَلَّىٰ إِلَى الظِّلِّ فَقَالَ رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ ﴿٢۴

پس برای آن دو، گوسفندان­ شان را آب داد، آن­گاه به سوی سایه برگشت و گفت: پروردگارا! من به هر خیری که برایم بفرستی سخت نیازمندم. (۲۴)

موسی (ع) از گفتار آن دو دختر، و کنار کشیدن­ شان از چاه، نوعی عفت و حیا را از آن دو احساس کرد، و فهمید که مردم به آن دو دختر تعدی کرده ­اند، لذا پیش رفت و بر ای آنان آب کشید، و گوسفندان ایشان را سیراب کرد. پس از آب دادن گوسفندان به طرف سایه برمی­ گردد، تا استراحت کند، چون حرارت هوا بسیار زیاد بود، آنگاه از در مسرّت از این که نیرویی که خدا به او داده صرف در راه رضای خدا شده، و دریغ از این که این نیرو را از کف بدهد، و نخوردن غذا آن را سست کند، گفت: پروردگارا! من به آنچه از خیر به سویم نازل کرده­ ای محتاجم. و به این ترتیب با کمال ادب از خدا می­ خواهد که نیازش را به طعام رفع کند تا نیروی بدنی برای انجام اعمال صالحه و کارهایی که موجب رضای خداست داشته باشد.[۲۴]

 فَجَاءَتْهُ إِحْدَاهُمَا تَمْشِی عَلَى اسْتِحْیَاءٍ قَالَتْ إِنَّ أَبِی یَدْعُوکَ لِیَجْزِیَکَ أَجْرَ مَا سَقَیْتَ لَنَا ۚ فَلَمَّا جَاءَهُ وَقَصَّ عَلَیْهِ الْقَصَصَ قَالَ لَا تَخَفْ ۖ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ ﴿٢۵

پس یکی از آن دو در حالی که از روی حیا گام برمی­ داشت نزد وی آمد و گفت: پدرم تو را می­ طلبد تا پاداش آن که برای ما آب دادی به تو بپردازد. و چون موسی نزد وی آمد و سرگذشت خود را بر او حکایت کرد، گفت: نترس که از گروه ستمکاران نجات یافتی. (۲۵)

ناگهان یکی از آن دو دختر که عفت و نجابت از طرز راه رفتنش پیدا بود، به سراغ موسی (ع) آمد و گفت: پدر ما تو را می­ خواند تا به تو مزد آب دادن به گوسفندانمان را بدهد. هنگامی که موسی (ع) نزد شعیب (ع) آمد، ایشان نخست احوال او را می­پرسد، موسی (ع) داستان خود را به او می ­گوید، شعیب خوشحال می­ شود که از شرّ آنان نجات یافته، چون فرعونیان در مدین تسلطی نداشتند. در اینجا آن سه دعایی که قبلا موسی (ع) کرده بود، مستجاب می­ شود. ۱) این که: خدا او را از مصر و شرّ مردم ستمگر نجاتش دهد، که شعیب به وی مژده می­ دهد که نجات یافتی. ۲) این که: از خدا خواست به (سواء السبیل) هدایتش کند؛ که همان راه مدین است. ۳) این که: رزق بود، که در اینجا شعیب او را دعوت می ­کند که مزد آب کشیش را به او بدهد و علاوه بر این، رزق ده سال او را تامین کرد، و همسری به او داد که مایه سکونت و آرامش خاطرش باشد.[۲۵]

 قَالَتْ إِحْدَاهُمَا یَا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ ۖ إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الْأَمِینُ ﴿٢۶

یکی از آن دو دختر گفت: ای پدر! او را استخدام کن همانا بهترین کسی که استخدام می­ کنی، کسی است که نیرومند و امین است. (۲۶)

این که کلمه “استیجار، استخدام” را بدون قید ذکر فرموده، این معنا را می ­فهماند که منظور این بوده که موسی (ع) در همه­ ی حوائج اجیر او شود، و خلاصه قائم مقام خود شعیب باشد. و علت را هم این طور بیان می­ کند که او مردی نیرومند و امین است، و معلوم است که بهترین اجیر آن کسی است که قوی و امین باشد. و از این که دختر شعیب موسی (ع) را قوی و امین معرفی کرد ، فهمیده می­ شود که آن دختر از نحوه­ ی عمل موسی (ع) در آب دادن گوسفندان طرز کاری دیده که فهمیده او مردی نیرومند است، وهمچنین از عفتی که آنجناب در گفتگوی با آن دو دختر از خود نشان داد، و از این که غیرتش تحریک شد و گوسفندان آنان را آب داد، و نیز از طرز به راه افتادن او تا خانه پدرش شعیب، چیزهایی دید که به عفت و امانت او پی برده است.[۲۶]

 قَالَ إِنِّی أُرِیدُ أَنْ أُنکِحَکَ إِحْدَى ابْنَتَیَّ هَاتَیْنِ عَلَىٰ أَن تَأْجُرَنِی ثَمَانِیَ حِجَجٍ ۖ فَإِنْ أَتْمَمْتَ عَشْرًا فَمِنْ عِندِکَ ۖ وَمَا أُرِیدُ أَنْ أَشُقَّ عَلَیْکَ ۚ سَتَجِدُنِی إِن شَاءَ اللَّـهُ مِنَ الصَّالِحِینَ ﴿٢٧

گفت: من می­خواهم یکی از این دو دختران خود را به نکاح تو درآورم، به این شرط که هشت سال برای من کار کنی، و اگر ده سال را به پایان برسانی از جانب توست، و نمی­ خواهم بر تو سخت بگیرم، و مرا اگر خدا بخواهد از صالحان خواهی یافت. (۲۷)

شعیب (ع) به موسی (ع) پیشنهاد می­ کند که خود را بر ای هشت یا ده سال اجیر او کند، در عوض او هم یکی از دختران خود را به همسری او درآورد، سپس شعیب می­ فرماید: اگر این هشت سال را خودت به اختیار خودت به ده سال رساندی، کاری است که زائد بر قرارداد کرده ­ای، بدون این که ملزم به آن باشی. و این که من نمی­ خواهم کار سنگینی بر دوش تو بگذارم، و تو در خدمتگذاری به من خود را به مشقت و زحمت نیاندازی. من از صالحین هستم، و ان شاءالله تو هم این معنا را در من خواهی یافت.[۲۷]

قَالَ ذَٰلِکَ بَیْنِی وَبَیْنَکَ ۖ أَیَّمَا الْأَجَلَیْنِ قَضَیْتُ فَلَا عُدْوَانَ عَلَیَّ ۖ وَاللَّـهُ عَلَىٰ مَا نَقُولُ وَکِیلٌ ﴿٢٨

گفت: این میان من و تو باشد که هر یک از دو مدت را به انجام رسانیدم بر  من تعدی و تحمیلی نباشد و خدا بر آنچه می­گوییم وکیل است. (۲۸)

موسی (ع) در پاسخ گفت: این قراردادی میان من و تو باشد، نه من با آن مخالفت می­ کنم و نه تو، من اختیار دارم که هر یک از این دو مدت را بخواهم برگزینم، در هر صورت ستمی بر من نخواهد بود. موسی (ع) خدا را در آنچه شرط و پیمان بستند وکیل می­ گیرد، تا در صورت تخلف و اختلاف، حکم و داوری بین آن دو با او باشد.[۲۸]

 فَلَمَّا قَضَىٰ مُوسَى الْأَجَلَ وَسَارَ بِأَهْلِهِ آنَسَ مِن جَانِبِ الطُّورِ نَارًا قَالَ لِأَهْلِهِ امْکُثُوا إِنِّی آنَسْتُ نَارًا لَّعَلِّی آتِیکُم مِّنْهَا بِخَبَرٍ أَوْ جَذْوَهٍ مِّنَ النَّارِ لَعَلَّکُمْ تَصْطَلُونَ ﴿٢٩

و چون موسی آن مدت را به پایان رسانید و با خانواده خویش راهی شد، از جانب کوه طور آتشی دید! به خانواده خود گفت: اینجا بمانید که من آتشی دیدم، شاید از آن خبری یا شعله­ ای بیاورم تا گرم شوید. (۲۹)

موسی (ع) آن مدتی را که قرار گذاشت برای شعیب خدمت کند به سر رسانید، (در روایات آمده او ده سال خدمت کرد)، و همراه خانواده ­اش به سوی مصر حرکت کرد، گویا شبی بسیار سرد بوده، موسی (ع) و همراهانش راه را گم کرده بودند، در چنین شرایطی موسی (ع) از طرف بلندی  کوه طور که در آن نزدیکی­ ها بوده آتشی به چشمش خورده، به اهل خود دستور می­دهد همانجا بمانند، تا او برود به طرف آنچه به چشمش خورده، شاید در آنجا انسانی ببیند، و از او بپرسد راه کجا است، و یا آن که پاره ­ای آتش گرفته بیاورد، تا با آن گرم شوند.

فَلَمَّا أَتَاهَا نُودِیَ مِن شَاطِئِ الْوَادِ الْأَیْمَنِ فِی الْبُقْعَهِ الْمُبَارَکَهِ مِنَ الشَّجَرَهِ أَن یَا مُوسَىٰ إِنِّی أَنَا اللَّـهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ ﴿٣٠

پس چون به نزد آتش آمد، از جانب راست وادی، در آن جایگاه مبارک، از درخت ندا داده شد که: ای موسی! همانا من خداوند، پروردگار جهانیان هستم. (۳۰)

کلمه “وادی” در اصل به معنای محلی است که سیل آب از آنجا می­گذرد، و به همین اعتبار شکاف میان دو کوه را نیز وادی می­گویند. و کلمه “بقعه” به معنای قطعه­ ای از زمین است که به شکل زمین­ های اطرافش نبوده باشد. و “بقعه­ ی مبارکه” قطعه و نقطه­ ی مخصوصی است از لبه سمت راست وادی، که در آن درختی قرار داشت که ندای یا موسی از آن درخت برخاست، و مبارک بودن این قطعه زمین به خاطر این است که ندای الهی و تکلم او با موسی از آنجا شد، و از این راه شرافتی یافت، و موسی به خاطر این شرافت و قداست مأمور شد کفش خود را بکند، همچنان که در آیه ۱۲ سوره طه آمده است. نحوه­ ی تکلم خدا با موسی نیز این چنین بود که از ورای درخت و با واسطه درخت صورت گرفت، و آن طور که بعضی می­ گویند بی ­واسطه نبوده چون می­ فرماید: [ هیچ بشری را نمی­ رسد که خدا با او تکلم کند، مگر از طریق وحی، یا از ورای حجاب، یا این که رسولی بفرستد پس او به اذن خود هر چه بخواهد وحی می­ کند. (شوری/۵۱)]. اما ندای خدا این بود که ای موسی! به درستی من الله هستم که پروردگار همه­ ی جهانیانم، و با این توصیف تمام اقسام شرک را از ساحت خدا نفی می­کند، چون وقتی خدا رب همه­ی عالمیان باشد و با در نظر گرفتن این که رب به معنای مالک و مدبر می ­باشد، و مستحق است که مملوک­ هایش او را بپرستند، دیگر چیزی از عالمیان باقی نمی­ماند که تحت تدبیر غیر خدا باشد، در نتیجه دیگر ربی به غیر خدا باقی نمی­ ماند، و معبودی غیر از او نیست.[۲۹]

– نمونه، ج ۱۶، ص ۹[۱]

 – المیزان، ج ۱۶، ص ۹ – ۸[۲]

 – المیزان، ج ۱۶، ص ۱۰ – ۹[۳]

 – المیزان، ج ۱۶، ص ۱۲ – ۱۱[۴]

 – المیزان، ج ۱۶، ص ۱۳[۵]

 – المیزان، ج ۱۶، ص ۱۴[۶]

 – المیزان، ج ۱۶، ص ۱۵[۷]

 – المیزان، ج ۱۶، ص ۱۶[۸]

 – المیزان، ج ۱۶، ص ۱۷[۹]

 – نمونه، ج ۱۶، ص ۳۴[۱۰]

 – المیزان، ج ۱۶، ص ۱۸[۱۱]

 – المیزان، ج ۱۶، ص ۱۸[۱۲]

 – المیزان، ج ۱۶، ص ۱۹[۱۳]

 – نمونه، ج ۱۶، ص ۴۰[۱۴]

 – المیزان، ج ۱۶، ص ۲۵ – ۲۳[۱۵]

 – المیزان، ج ۱۶، ص ۲۶[۱۶]

 – المیزان، ج ۱۶، ص۲۸ – ۲۶[۱۷]

 – المیزان، ج ۱۶، ص ۲۹[۱۸]

 – المیزان، ج ۱۶، ص ۲۹[۱۹]

 – المیزان، ج ۱۶، ص ۳۰[۲۰]

 – المیزان، ج ۱۶، ص ۳۰[۲۱]

 – المیزان، ج ۱۶، ص ۳۵[۲۲]

 – المیزان، ج ۱۶، ص ۳۵[۲۳]

 – المیزان، ج ۱۶، ص ۳۶ – ۳۵[۲۴]

 – المیزان، ج ۱۶، ص ۳۷[۲۵]

 – المیزان، ج ۱۶، ص ۳۸ – ۳۷[۲۶]

 – المیزان، ج ۱۶، ص ۳۹ – ۳۸[۲۷]

 – المیزان، ج ۱۶، ص ۴۰ – ۳۹[۲۸]

 – المیزان، ج ۱۶، ص ۴۷ – ۴۶[۲۹]