ترجمه و توضیح سوره الشعراء ۳۱ – ۱

بسم الله الرحمن الرحیم

به نام خداوندی که رحمت عامّش شامل همه و رحمت خاصّش از آن مؤمنین است.

طسم ﴿١ تِلْکَ آیَاتُ الْکِتَابِ الْمُبِینِ ﴿٢

ط، سین، میم (۱) این آیات کتاب روشنگر است (۲)

این کتابی است مبین، یعنی مطالبش شفاف و روشن است، و پیچیده و مبهم نیست، و استنادش به مبدأ و ارتباطش با معاد نیز شفاف و روشن است، پس کتابی است که صدر و وسط و پایان او مبین است و منزلت والایی دارد.[۱]

لَعَلَّکَ بَاخِعٌ نَّفْسَکَ أَلَّا یَکُونُوا مُؤْمِنِینَ ﴿٣

شاید تو از این که مشرکان ایمان نمی­آورند جان خود را هلاک سازی (۳)

خدای سبحان برای این که پیامبر را تسلیت بدهد می فرماید: این خود خوری تو صحیح نیست، می خواهی خود را از غصه هلاک کنی، که چرا به آیات این کتاب که بر تو نازل شده ایمان نمی آورند؟[۲] حالا این گوهرها را آوردی و آنها نمی پذیرند، مرتب آنها را به مبدأ و مقصدشان هدایت می کنی، نمی پذیرند، و چون این هدایت های گرانبهای شما را نمی پذیرند، شما متأثری متأسفی مثل این که داری قالب تهی می کنی، داری جان می دهی، این کار را نکن.[۳]

إِن نَّشَأْ نُنَزِّلْ عَلَیْهِم مِّنَ السَّمَاءِ آیَهً فَظَلَّتْ أَعْنَاقُهُمْ لَهَا خَاضِعِینَ ﴿۴

اگر بخواهیم، معجزه ای از آسمان بر آنها نازل می کنیم تا در برابر آن خاشعانه گردن نهند (۴)

آیه شریفه اشاره می کند به این که ما این قدرت را داریم که معجزه خیره کننده، یا عذاب شدید و وحشتناکی بر آنها فرو بفرستیم که همگی بی اختیار سر تعظیم در برابر آن فرو آورند و تسلیم شوند، ولی این ایمان اجباری ارزشی ندارد، مهم آن است که آنها از روی اراده و تصمیم و درک و اندیشه در برابر حق خاضع گردند.[۴] و اگر فرمود گردن هاشان خاضع می شود و نسبت خضوع را به گردن های مشرکین داده با این که خضوع صفت انسان است به این دلیل است که در حال خضوع اولین عضوی از انسان که حالت درونی خضوع را نشان می دهد گردن است که سر را به زیر می افکند.[۵]

وَمَا یَأْتِیهِم مِّن ذِکْرٍ مِّنَ الرَّحْمَـٰنِ مُحْدَثٍ إِلَّا کَانُوا عَنْهُ مُعْرِضِینَ ﴿۵

و هیچ تذکر جدیدی از سوی خدای رحمان برایشان نمی آید جز این که از آن روی بر می تابند (۵)

سپس به موضع گیری مشرکان و کافران در برابر قران اشاره کرده می فرماید: این گروه دیگر هدایت شدنی نیستند، چون روبرگرداندن از یاد خدا چنان در دل های آنها جا گرفته که هر چه آیات از ناحیه خدای رحمان تازه شود و به سوی آن دعوت شوند باز هم اعراض می کنند و زیر بار نمی روند. و اگر به جای “خدا” کلمه “رحمان” را به کار برده، برای اشاره به این نکته است که منشا این که خدای تعالی “ذکر” را برای بشر فرستاده، رحمت عام الهی او است که صلاح دنیا و آخرت بشر را تامین می کند.[۶] مراد از کلمه “ذکر” هر چیزی از قبیل وحی های الهی، و کتاب های آسمانی است که خدا را به یاد آدمی بیندازد، که یکی از آنها قرآن کریم است.[۷]

فَقَدْ کَذَّبُوا فَسَیَأْتِیهِمْ أَنبَاءُ مَا کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِئُونَ ﴿۶

همانا تکذیب کردند، پس به زودی اخبار آنچه مسخره اش می کردند بدیشان خواهد رسید(۶)

فرمود: این ها استکبارشان استمرار پیدا کرده است، در مسایل توحیدی هر برهانی که ارایه بشود این ها رو برمی گردانند، در مسایل وحیانی و رسالت و نبوت، هر آیه ای که نازل بشود این ها اعراض می کنند، وقتی روبرگرداندند و بی اعتنایی کردند، کم کم زمینه ی استهزا فراهم می شود، چون نزد این ها کم ارزش است، وقتی کم ارزش شد او را به سخریه می گیرند. پس چون تکذیب کردند اثر تلخ اعراض کردن از آیات الهی و مسخره کردن آیات الهی به این ها خواهد رسید، بعد می بینند که چه خواهد شد.[۸]

أَوَلَمْ یَرَوْا إِلَى الْأَرْضِ کَمْ أَنبَتْنَا فِیهَا مِن کُلِّ زَوْجٍ کَرِیمٍ ﴿٧

آیا به زمین ننگریستند که چه بسیار از گونه­­های گیاهان زیبا در آن رویاندیم (۷)

در آیات گذشته سخن از اعراض کافران، از آیات تشریعی یعنی قرآن مجید بود، و در آیات مورد بحث سخن از اعراض آنها از آیات تکوینی است، آنها نه تنها، گوش جان خود را بر سخنان پیامبر (ص) می بندند، بلکه چشم های خود را نیز از دیدن نشانه های حق در اطراف خود محروم می کنند. تعبیر به “زوج” در مورد گیاهان قابل دقت است، در گذشته انسان ها کم وبیش فهمیده بودند که بعضی از گیاهان دارای نوع نر و نوع ماده هستند، و برای بارور ساختن گیاهان از طریق تلقیح استفاده می کردند، این مسأله در مورد درختان نخل کاملا شناخته شده بود، ولی نخستین بار “لینه” دانشمند و گیاه شناس معروف سوئدی، در اواسط قرن ۱۸ میلادی، موفق به کشف این واقعیت شد که مسأله زوجیت در دنیای گیاهان تقریبا یک قانون عمومی است و گیاهان نیز همانند حیوانات از طریق آمیزش نطفه نر و ماده بارور می شوند و سپس میوه می دهند. ولی قرآن مجید قرن ها قبل از این دانشمند کراراً در آیات مختلف به زوجیت در جهان گیاهان اشاره کرده، (رعد/۴، لقمان/۱۰، ق/۷، شعراء/۷) و این خود یکی از معجزات علمی قرآن است. واژه کریم به معنی هر چیز پر ارزش است، و منظور از گیاه کریم گیاهان پر فایده است و البته هر گیاهی دارای فوایدی است که با پیشرفت علم این حقیقت روز به روز آشکارتر می شود.[۹]

إِنَّ فِی ذَٰلِکَ لَآیَهً ۖ وَمَا کَانَ أَکْثَرُهُم مُّؤْمِنِینَ ﴿٨

قطعا در این عبرتی است ولی بیشترشان مؤمن نیستند (۸)

 داستان رویاندن گونه های گیاهان زیبا، به این دلیل نشانه است که خدای تعالی هر یک از این جفت ها را خلق کرده، و نواقص هر یک از دو طرف زوج را با دیگری بر طرف می کند، و هر دو طرف را به سوی آن هدفی که به آن منظور خلق شده اند، هدایت می کند، و خدایی که چنین سنتی در همه کائنات دارد، چطور ممکن است امر انسان ها را مهمل بگذارد؟ و به سوی سعادتش و آن راهی که خیر دنیا و آخرتش در آن است هدایت نکند؟ و در ادامه می فرماید: اکثر مشرکین به خاطر این که روی برگرداندن از یاد خدا عادت ایشان شده، انتظار نمی رود که ایمان بیاورند، و اکثر آنها هم هرگز ایمان نخواهند آورد.[۱۰]

وَإِنَّ رَبَّکَ لَهُوَ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ ﴿٩

و حقا پروردگار تو همان شکست ناپذیر مهربان است (۹)

می فرماید: ما این آیات توحید را نازل کردیم، اما این ها در توحید ربوبی جداً مشکل دارند، البته برخی ها ایمان دارند و قرآن کریم حقوق همه را حفظ کرده است. درست است که ذات اقدس الهی مهربان است و بر اساس رحمت الهی این آیات را نازل کرد، و به وجود مبارک پیامبر (ص) هم تسلیت می دهد که شما هم این قدر به خودت فشار نیاور، همه ی این کارها را ذات اقدس الهی بر اساس رحمت می کند، اما عزیزانه رحمت می کند، گاهی کسی از روی ناچاری عفو می کند، یا کسی قدرتی ندارد، لذا رحیمانه رفتار می کند، اما خدای سبحان این چنین نیست که چاره ای نداشته باشد، یا فاقد قدرت والایی باشد، بلکه عزیز است و عزیزانه رحمت می کند، اما برای این که بخواهد به مشرکان رحمت کند، می فهماند که او با این که می تواند تنبیه تان کند، و آن اقتدار را دارد، اما عفو و صفح می کند،  پس رحمت الهی در کنار عزت و اقتدار اوست.[۱۱]

وَإِذْ نَادَىٰ رَبُّکَ مُوسَىٰ أَنِ ائْتِ الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ ﴿١٠ قَوْمَ فِرْعَوْنَ ۚ أَلَا یَتَّقُونَ﴿١١

و هنگامی را که پروردگارت موسی را ندا دادکه به سوی قوم ستمکار (۱۰) قوم فرعون، آیا نمی پرهیزند (۱۱)

از این آیه به بعد داستان هفت پیامبر نقل شده، تا تسلی خاطر پیامبر خدا (ص) باشد، و بداند که تکذیب قوم او امری نوظهور و تازه نیست، بلکه همه ی اقوام انبیای گذشته نیز همین رفتار را داشتند، و از قوم خود انتظاری جز آنچه امت های گذشته در مقابل انبیای خود داشتند نداشته باشد، و در ضمن قوم آنجناب را هم تهدید می کند به سرنوشتی که امت های گذشته به خاطر تکذیب پیامبرشان دچار شدند. لذا می فرماید: به یاد بیار آن زمانی را که پرودگارت موسی را ندا داد که به سوی قوم ظالم برو و بنی اسراییل را از چنگ فرعونیان نجات بده.[۱۲] اگر از میان تمام صفات فرعونیان فقط به ظلم اشاره کرده، برای آن است که بفهماند هدف تمام انبیا مبارزه با ریشه ی تمام بدبختی های مردم است، و آن ریشه چیزی جز ظلم نیست، که حتی منشأ شرک و کفر نیز است. سپس قوم فرعون را غیاباً توبیخ می کند که چرا راه تقوا را ترک کرده و از مخالفت با اوامر الهی پرهیز نمی کنند؟[۱۳]

قَالَ رَبِّ إِنِّی أَخَافُ أَن یُکَذِّبُونِ ﴿١٢ وَیَضِیقُ صَدْرِی وَلَا یَنطَلِقُ لِسَانِی فَأَرْسِلْ إِلَىٰ هَارُونَ ﴿١٣ وَلَهُمْ عَلَیَّ ذَنبٌ فَأَخَافُ أَن یَقْتُلُونِ ﴿١۴

گفت: پروردگارا! خوف آن دارم که تکذیبم کنند (۱۲) و سینه ام تنگ می شود و زبانم روان نیست. پس به سوی هارون فرست (۱۳) و آنان بر گردن من خونی دارند، پس می ترسم مرا بکشند (۱۴)

کلمه “خوف” عکس العمل طبیعی در مقابل احساس شرّ است، هر چند که در دل اضطرابی پیدا نشود، اما “خشیت” انسان را در مقابل احساس شرّ دچار اضطراب می کند، به همین دلیل است که خدای تعالی خشیت از غیر خودش را از انبیایش نفی کرده است، وفرموده: (لایخشون احىداً الا الله/ احزاب ۴۰)، ولی نفرموده: که از غیر خدا خوف ندارند.[۱۴] لذا موسی (ع) به خدا عرض می کند: پروردگارا! من می ترسم که این قوم مرا تکذیب کنند، و حرف تو زمین بخورد، و این کار مسئولیت سنگینی است، و من هم در بخش علم و امثال آن نیازمند به میدان وسیعم، و هم در بخش اراده و تصمیم و نیت، پس به من شرح صدر بده، پروردگارا! من با تمام وجود ماموریتت را می پذیرم، اما وقتی که من آنجا بروم زبانم بند می آید، چون فرعون “ذی الاوتاد” است ، یعنی مخالفانش را میخکوب می کرد، پس به فرشته وحی امر کنید که به سراغ برادرم برود، و او را وزیر من قرار دهد، برای این که بهترین ابزار یک پیامبر برای نشر دین، تبلیغ است و برادرم از من شیرین تر حرف می زند، او را وزیر من قرار بده، و من در اثر این که قبل از نبوتم از یک مظلوم و مستضعفی حمایت کردم، و ظالمی را از پای درآوردم، آنها کینه مرا دارند و ممکن است مرا بکشند، و پیام شما ناکام بماند، اگر مرا کشتند، برادرم پیام شما را به مردم برساند.[۱۵]

قَالَ کَلَّا ۖ فَاذْهَبَا بِآیَاتِنَا ۖ إِنَّا مَعَکُم مُّسْتَمِعُونَ ﴿١۵ فَأْتِیَا فِرْعَوْنَ فَقُولَا إِنَّا رَسُولُ رَبِّ الْعَالَمِینَ ﴿١۶ أَنْ أَرْسِلْ مَعَنَا بَنِی إِسْرَائِیلَ ﴿١٧

گفت: نه چنین نیست، شما دو نفر آیات ما را ببرید که ما همراه شما شنونده ایم (۱۵) پس به سمت فرعون بیایید و بگویید: ما فرستاده پروردگار جهانیانیم (۱۶) که فرزندان اسرائیل را با ما بفرست (۱۷)

می فرماید: نه چنین نیست ، و نمی توانند تو را بکشند، پس نزد آنها بروید، و آیات ما را ببرید، و نترسید، که ما نزد شما حاضریم، و آنچه پیش می آید می شنویم و می بینیم، و به آن کمال عنایت را داریم.[۱۶] حضرت موسی و هارون (علیهما السلام) وقتی نزد فرعون آمدند، اولین حرفی که زدند این بود که ما فرستاده رب العالمین هستیم، یعنی توحید حق است وحی و نبوت نیز حق است، سپس وقتی این دو اصل از اصول اساسی اسلام را ذکر کردند، فرمودند: بنی اسراییل را آزاد کن، تا در همین مصر آزادانه زندگی بکنیم، یا اگر خواستیم به سرزمین نیاکانمان برگردیم، بتوانیم. اما این معنایش نیست که امروز اسراییل بگوید: سرزمین نیاکان ماست. الان ما همه ایرانی هستیم، قبلا نیاکان ما زرتشتی بودند، ما اسلام آوردیم، حالا زرتشتیان می توانند بگویند شما مسلمانان از اینجا بیرون بروید؟ این سرزمین ماست هزاران سال اینجا زندگی کردیم، پدران ما اینجا زندگی کردند، منتها ما اسلام آوردیم همین جا ماندیم. ساکنان کنعان و فلسطین و غزه هم اسلام آوردند و همان جا ماندند، نه آن که از جای دیگر آمده باشند. پس اگر گفته شد: ما می خواهیم به سرزمین موعود برگردیم، برای این که آبا و اجدادشان در آنجا بودند، و همین آبا و اجداد اینها که در فلسطین و غزه و امثال ذلک بودند، بعدا وقتی که اسلام آمده با آغوش باز اسلام را قبول کردند، یک عده لجاجت کردند و آنجا ماندند.[۱۷]

قَالَ أَلَمْ نُرَبِّکَ فِینَا وَلِیدًا وَلَبِثْتَ فِینَا مِنْ عُمُرِکَ سِنِینَ ﴿١٨ وَفَعَلْتَ فَعْلَتَکَ الَّتِی فَعَلْتَ وَأَنتَ مِنَ الْکَافِرِینَ ﴿١٩

فرعون گفت: آیا تو را از کودکی در میان خود بزرگ نکردیم، و سالیانی از عمرت را در میان ما نبودی (۱۸) و آن کرده خویش را کردی در حالی  که  تو از ناسپاسان بودی (۱۹)

وقتی که فرعون متوجه سخنان موسی و هارون می شود، موسی را می شناسد، لذا او را مورد خطاب قرار می دهد و می گوید: مگر تو همان نبودی که ما در آغوش خود بزرگت کردیم؟ در حالی که کودک بودی، و سال هایی چند از عمرت را نزد ما به سر بردی، و با کشتن مردی از دودمان من کفران نعمت من کردی، با این که تو برده ای از بردگان من بودی، یعنی از بنی اسراییل بودی، آن وقت با آن سوابق سوئی که داری دعوی رسالت هم می کنی تو را چه به رسالت؟ اگر تو را نمی شناختیم باز مطلبی بود، ما که تو را و نمک نشناسی ها و فسادت را می دانیم، و کاملا تو را می شناسیم. تو به نعمت های ما کفر ورزیدی، این سوابق هم داری، تو نمی توانی رسول باشی.[۱۸]

قَالَ فَعَلْتُهَا إِذًا وَأَنَا مِنَ الضَّالِّینَ ﴿٢٠

گفت: آن را هنگامی مرتکب شدم که از ناآگاهان بودم (۲۰)

حضرت می فرماید: بله من آن روز از مظلومی دفاع کردم، و قصد کشتن نداشتم، اما او کشته شد. خدای سبحان در سوره قصص حضرت موسی را قبل از نبوتش به عنوان یک انسان فرزانه و حکیم ستوده است، پس ایشان کسی نیست که جاهلانه کاری کرده باشد، و بگوید: من گمراه بودم، خیر؛ حکیمانه و عالمانه کرد، و باید می کرد، اما منتهی شدن این زد و خورد به مرگ طرف مقابل را نمی دانست، چون این قبل از نبوت و پیامبر شدنش است، و هنوز مسؤولیت خاص پیدا نکرده است. ضلالت یعنی این که من راهم را گم کردم، و نمی دانستم بمانم یا فرار کنم، بمانم که مرا می کشید، فرار هم کنم، کجا بروم.[۱۹]

فَفَرَرْتُ مِنکُمْ لَمَّا خِفْتُکُمْ فَوَهَبَ لِی رَبِّی حُکْمًا وَجَعَلَنِی مِنَ الْمُرْسَلِینَ ﴿٢١

و چون از شما ترسیدم گریختم، پس پروردگارم به من داوری و دانش داد و مرا ازپیامبران قرار داد (۲۱)

چون هیچ راهی نداشتم از شما فرار کردم و به مدین رفتم. کلمه “حکم” یعنی رسیدن به حقیقت هر امر و یقین داشتن در عمل به آن. پس می توان گفت: که موسی (ع) در چند نوبت و چند مرتبه ی از حکم به او داده شده بود، که بعضی از مراتب آن مافوق بعضی دیگر بوده، حکمی قبل از کشتن قبطی (قصص/۱۵)، و حکمی دیگر بعد از فرار و قبل از مراجعتش به مصر (همین آیه)، و حکمی دیگر بعد از غرق فرعون (مائده/۴۷)، و در هر بار مرتبه ای از حکم به او داده بودند، تا آن که با نزول تورات حکمت را برایش تمام کردند. سپس در پاسخ فرعون که از رسالت موسی تعجب کرد و گفت: چطور ممکن است تو با آن سوابق سوء پیامبر شوی؟ فرمود: خدا من را رسول کرده و مسأله رسالت اکتسابی نیست، بلکه موهبتی خدایی است، هم چنان که حکم نیز چنین است.[۲۰]

وَتِلْکَ نِعْمَهٌ تَمُنُّهَا عَلَیَّ أَنْ عَبَّدتَّ بَنِی إِسْرَائِیلَ ﴿٢٢

و آن هم نعمتی است که بر من منت می نهی، که فرزندان اسراییل را بنده ی خود ساخته ای (۲۲)

در جواب منّتی که فرعون بر حضرت نهاد و با حالت سرزنش او را برده خود خواند، برده ای که کفران نعمت های مولای خود کرده، حضرت فرمود: چیزی که تو آن را نعمت بر من می خوانی، و مرا به کفران آن سرزنش می کنی، این نعمت نبود بلکه تسلط جابرانه ای بود که نسبت به من و به همه بنی اسراییل داشتی، و برده گرفتن مردم به ظلم و زور کجایش نعمت است؟[۲۱]

قَالَ فِرْعَوْنُ وَمَا رَبُّ الْعَالَمِینَ ﴿٢٣

فرعون گفت: رب العالمین چیست (۲۳)

برای روشن شدن سؤال فرعون، ابتدا باید ببینیم وثنیت (بت پرست) اصولا درباره مسأله ربوبیت چه می گویند. وثنیت، مانند ادیان توحیدی، خالق تمامی موجودات عالم را الله می داند، اما وجود او را عظیم تر از این می داند که فهم بشر و درک او بدان احاطه یابد، و بشر را کوچک تر از آن می داند که او را عبادت کند، چون عبادت نوعی توجه به سوی معبود است، و توجه هم نوعی درک و فهم است. به همین دلیل از پرستش خدا و تقرب به او عدول کرده، به مخلوقاتی تقرب جستند که آنها را مقربین الله می دانستند، مانند ملائکه، جن، و قدیسین از بشر، که یک طبقه از آنان پادشاهان بزرگ بودند، و یکی از آنان فرعون زمان موسی بود. بت پرستان به منظور پرستش این مقربان برای هر یک بتی ساخته بودند، تا آن بت ها را بپرستند، و آنها هم ایشان را نزد الله شفاعت کنند، یعنی ملائکه را می پرستیدند تا خیرات را از خدا جلب کنند، و جن را می پرستیدند تا شرّها را از آنها دفع کنند. از نظر بت پرستان کارها و تدبیر امور عالم هر قسمتش به یک طبقه از معبودها یا ربّ ها واگذار شده، مثلا آسمان را یک ربّ اداره می کند، زمین را ربّ دیگری، و انسان و سایر موجودات را ربّ های متعددی اداره می کنند، و همه ی این ربّ ها یعنی ملائکه، جن، و قدیسین از بشر، خود الهی دارند که او را می پرستند، و او خدای سبحان است که ربّ الارباب است. پس با این توضیح روشن می شود که در برابر یک بت پرست کلمه “ربّ العالمین” کلامی بی معناست، چون اگر مقصود از این کلمه یکی از ربّ ها باشد، که هیچ یک از آنها ربّ العالمین نیست، بلکه ربّ عالم خودش است و مسؤول تدبیر آن، مثل عالم آسمان، عالم زمین و امثال آن. و اگر منظور از این کلمه خدای سبحان باشد، که باز او ربّ العالمین نیست، و اصلا با عالمیان سر و کاری ندارد، بلکه او فقط ربّ الارباب است، و اگر غیر از این دو منظور باشد که چنین ربّی برای بت پرستان مفهومی نداشت. پس سؤال فرعون از موسی درباره حقیقت خدای سبحان نبود، بلکه او از آن حقیقت که ربّ العالمین است پرسش نمود، چون فرعون (وثنی مذهب) بت پرست بود، معتقد به خدای تعالی و مؤمن به او بود، چیزی که هست مانند سایر وثنی ها معتقد بود که هیچ راهی برای درک و فهم حقیقت خدا نیست، به همین دلیل پرسید: ربّ العالمین چیست؟[۲۲]

قَالَ رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَا بَیْنَهُمَا ۖ إِن کُنتُم مُّوقِنِینَ ﴿٢۴ قَالَ لِمَنْ حَوْلَهُ أَلَا تَسْتَمِعُونَ ﴿٢۵

گفت: او پروردگار آسمان ها و زمین و پدیده های میان آن دو است، اگر اهل یقین باشید (۲۴) فرعون به اطرافیان خود گفت: آیا نمی شنوید (۲۵)

حضرت موسی (ع) در پاسخ فرعون فرمود: او ربّ آسمان ها و زمین و موجودات بین آن دو است، و به این ترتیب بیان می کند که همه ی موجودات تحت یک نظام با یکدیگر مرتبط هستند، و چون چنین است پس تدبیر آنها نیز یکی است؛ بنابراین یک ربّ واحد که همان خالق آنهاست، تمامی موجودات را تدبیر می کند، نه آن که ربّ های متعدد وجود داشته باشد. این استدلال بر اهل یقین روشن است و آنها از همین نظام و وحدت تدبیر، به وجود مدبّری واحد برای همه عالم یقین پیدا می کنند، و به عبارت دیگر تو اگر می خواهی ربّ العالمین را بشناسی، باید اهل یقین باشی.[۲۳] فرعون با جواب موسی(ع) حق برایش روشن شده بود، زیرا موسی گفت: تمامی عالم بر یک تدبیر دلالت دارد، که اهل یقین آن را مشاهده می کنند، و این وحدت تدبیر دلالت دارد بر این که ربّی و مدبّری واحد دارد، که همان ربّ العالمین است، که درباره او از من سؤال کردی، ولی فرعون به منظور این که بر روی حق پرده بپوشد و سخن موسی را بی معنا نشان دهد، گفت: ای اطرافیان من گوش نمی دهید به این موسی که چه می گوید؟ من از ربّ العالمین سؤال می کنم و او جواب می دهد که او ربّ العالمین است.[۲۴]

قَالَ رَبُّکُمْ وَرَبُّ آبَائِکُمُ الْأَوَّلِینَ ﴿٢۶

گفت: پروردگار شما و پروردگار پدران پیشین شماست (۲۶)

وقتی موسی (ع) دید فرعون دارد مغلطه می کند و امر را بر حاضرین در مجلس مشتبه می سازد، برای بار دوم گفت: ربّ العالمین همان ربّ شما و ربّ پدران گذشته شماست و با این بیان حیله و نقشه فرعون را خنثی کرد. در واقع فرعون این حیله را به کار برد تا بگوید: ربوبیت خدا به همه ی عالم تعلق نمی گیرد، چون اگر الله ربّ العالمین باشد، در این صورت ربوبیت همه ی ربّ ها باطل می شد، که یکی از این ربّ ها خود فرعون بود، که خود را بزرگ ترین ربّ ها می دانست، به فرموده: [ انا ربکم الاعلی/ نازعات۲۴].[۲۵]

قَالَ إِنَّ رَسُولَکُمُ الَّذِی أُرْسِلَ إِلَیْکُمْ لَمَجْنُونٌ ﴿٢٧

گفت: واقعا این پیامبری که به سوی شما فرستاده شده دیوانه است (۲۷)

فرعون با تمسخر و هوچی گری می گوید: رسول شما که به سوی شما فرستاده شده، دیوانه است، برای این که سخنانش آشفته است، او می گوید: من رسول ربّ العالمین هستم، می پرسم ربّ العالمین چیست؟ دوباره همان ربّ العالمین را با عبارتی دیگر تکرار می کند، و وقتی از سر تعجب می پرسم که ربّ العالمین کیست؟ می گوید: ربّ شما و ربّ پدران گذشته شما. جالب این است که فرعون برای این که بگوید: شأن من بالاتر از این است که رسولی نزد من فرستاده شود، گفت: رسول شما که نزد شما فرستاده شده.[۲۶]

قَالَ رَبُّ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَمَا بَیْنَهُمَا ۖ إِن کُنتُمْ تَعْقِلُونَ ﴿٢٨

گفت: اوست پروردگار مشرق و مغرب و آنچه میان آنهاست، اگر تعقل کنید (۲۸)

این آیه با بیانی دیگر ربّ العالمین را توضیح می دهد، و آن این است که هر طلوعی وقتی طلوع است که غروبی هم در مقابلش باشد، و ناگزیر هر مشرق و مغربی وقتی تصور دارد که وسطی هم بین آن دو باشد، و به این ترتیب با ارتباط دادن مشرق و مغرب و وسط آنها به یکدیگر، می فهماند که یک نظام و یک تدبیر بر آنها حاکم است، پس مدبّر هم یکی است. حضرت موسی (ع) در پاسخ فرعون که او را دیوانه خطاب کرد، فرمود: تو و حاضرین در مجلست از نعمت تعقل محرومید، و در ک و فهم ندارید، اگر پاسخ اول مرا می فهمیدید، درک می کردید که تکرار سخن گذشته ام نیست، و برای این که به توحید پی ببرید کافی بود، و متوجه می شدید که یک تدبیر بر همه عالمیان حاکم است، که آن هم در دست مدبّری واحد است که جز او ربّی نیست.[۲۷]

قَالَ لَئِنِ اتَّخَذْتَ إِلَـٰهًا غَیْرِی لَأَجْعَلَنَّکَ مِنَ الْمَسْجُونِینَ ﴿٢٩

گفت: اگر خدایی غیر از من اختیار کنی، قطعا تو را از زندانیان قرار می­دهم (۲۹)

عادت همه ی جاهلان است که وقتی حرف حسابی نداشته باشند متوسل به زور و تهدید می شوند. فرعون حضرت موسی (ع) را تهدید می کند که اگر  الهی و ربّی غیر از من بگیری، و بر این سخنت پافشاری کنی، تو را در زمره همان کسانی قرار می دهم که می دانی در زندان من چه حال و روزی دارند، و چه شکنجه ها که می بینند. منظور فرعون از این که گفت: موسی الهی غیر او نگیرد، یعنی موسی نباید به ربوبیت “رب العالمین” قایل باشد. و جالب این که حتی حاضر نشد اسمی از “رب العالمین” زبان بیاورد، و اگر نامی از سایر إله ها نیاورد، برای این بود که خود را بزرگ ترین إله ها می دانست. و گویا مجازات هر کس که منکر الوهیت (خدایی) او می شده زندان بوده، که گفته تو را از زندانیان قرار می دهم.[۲۸]

قَالَ أَوَلَوْ جِئْتُکَ بِشَیْءٍ مُّبِینٍ ﴿٣٠ قَالَ فَأْتِ بِهِ إِن کُنتَ مِنَ الصَّادِقِینَ ﴿٣١

گفت: حتی اگر برای تو حجتی روشن بیاورم (۳۰) گفت: آن را بیاور اگر راست می گویی (۳۱)

در آیات قبل دیدیم که چگونه موسی (ع) برتری خود را از نظر منطق بر فرعون حفظ کرد، و به حاضران نشان داد که تا چه حد آیین او متکی به منطق و عقل است، و ادعای فرعون سست و واهی است، گاهی مسخره کردن، گاه نسبت جنون دادن و سرانجام تکیه بر قدرت و تهدید به زندان و مرگ نمودن. موسی (ع) با تکیه بر قدرت الهی که از معجزه های چشمگیر سرچشمه می گیرد، رو به سوی فرعون کرد و گفت: آیا اگر من نشانه آشکاری برای رسالتم بیاورم، باز مرا زندان خواهی کرد؟ فرعون در این جا سخت در بن بست واقع شد، چرا که موسی (ع) اشاره سر بسته ای به یک برنامه فوق العاده کردهف و فکر حاضرا را متوجه خود ساخته است، اگر فرعون بخواهد سخن او را نادیده بگیرد، همه به او اعتراض می کنند. لذا به ناچار گفت: اگر راست می گویی بیاور![۲۹]

  www.portal.esra.ir – تفسیر سوره شعراء، آیت الله جوادی آملی، جلسه ۱ (۱۳/۱۲/۹۰) [۱]

 – المیزان، ج ۱۵، ص ۳۶۴[۲]

  www.portal.esra.ir – تفسیر سوره شعراء، آیت الله جوادی آملی، جلسه ۱ (۱۳/۱۲/۹۰)[۳]

 – نمونه، ج ۱۵، ص ۱۸۵[۴]

 – المیزان، ج ۱۵، ص ۳۶۴[۵]

 – المیزان، ج ۱۵، ص ۳۶۵[۶]

 – المیزان، ج ۱۴، ص ۳۴۵[۷]

   www.portal.esra.ir – تفسیر سوره شعراء، آیت الله جوادی آملی، جلسه ۱ (۱۳/۱۲/۹۰)[۸]

 – نمونه، ج ۱۵، ص ۱۹۲ – ۱۹۰[۹]

 – المیزان، ج ۱۵، ص ۳۶۷ – ۳۶۶[۱۰]

   www.portal.esra.ir – تفسیر سوره شعراء، آیت الله جوادی آملی، جلسه ۱ (۱۳/۱۲/۹۰)[۱۱]

 – المیزان، ج ۱۵، ص ۳۷۶[۱۲]

 – خلاصه تفاسیر المیزان و نمونه، ص ۷۸۶[۱۳]

 – المیزان، ج ۱۵، ص ۳۷۷[۱۴]

     www.portal.esra.ir – تفسیر سوره شعراء، آیت الله جوادی آملی، جلسه ۲ (۱۴/۱۲/۹۰)[۱۵]

 – المیزان، ج ۱۵، ص ۳۸۱[۱۶]

      www.portal.esra.ir – تفسیر سوره شعراء، آیت الله جوادی آملی، جلسه ۵ (۱۷/۱۲/۹۰)[۱۷]

 – المیزان، ج ۱۵، ص ۳۸۳ – ۳۸۲[۱۸]

       www.portal.esra.ir – تفسیر سوره شعراء، آیت الله جوادی آملی، جلسه ۵ (۱۷/۱۲/۹۰)[۱۹]

 – المیزان، ج ۱۵، ص ۳۸۸ – ۳۸۶[۲۰]

 – همان، ص ۳۸۹[۲۱]

 – المیزان، ج ۱۵، ص ۳۹۵ – ۳۹۲[۲۲]

 – خلاصه تفاسیر المیزان و نمونه، ص ۷۸۸[۲۳]

 – المیزان، ج ۱۵، ص ۳۹۹[۲۴]

 – همان، ص ۴۰۱ – ۳۹۹[۲۵]

 – المیزان، ج ۱۵، ص ۴۰۱[۲۶]

 – المیزان، ج ۱۵، ص ۴۰۲[۲۷]

 – همان، ص ۴۰۳[۲۸]

 – نمونه، ج ۱۵، ص ۲۱۵[۲۹]