ترجمه و توضیح سوره طه ۳۵ – ۱

 

بِسْمِ اللَّـهِ الرَّحْمَـٰنِ الرَّحِیمِ

به نام خداوندی که رحمت عامش شامل همه و رحمت خاصش از­آن مؤمنین است.

طه ﴿١﴾ مَا أَنزَلْنَا عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقَىٰ ﴿٢﴾ إِلَّا تَذْکِرَهً لِّمَن یَخْشَىٰ ﴿٣﴾

ما قرآن را بر تو نازل نکردیم که به زحمت افتى. (۲) مگر پندى براى آن کس که [از خدا] مى‌ترسد. (۳)

ما قرآن را بر تو نازل نکردیم که به زحمت افتى، طبق این سه وجه ۱) نفی حرف مشرکان حجاز بود که می‌گفتند ـ معاذ الله ـ این شقیّ شد چون دین رسمی حجاز را رها کرد، ۲) برابر روایات، حضرت عبادت های فراوانی داشت و بر خودش سختی زیادی تحمیل می‌کرد به طوری که در شب‌زنده‌داری و عبادت ها آن‌قدر ایستاده نماز گذارد که پاهای مبارکش ورم کرد،آیه نازل شد که این کار را نکن، ۳) نگرانی حضرت از بی‌ایمانی مردم بود. فرمود: ﴿لَعَلَّکَ بَاخِعٌ نَفْسَکَ أَلَّا یَکُونُوا مُؤْمِنِینَ، شعراء/۳﴾  می خواهی جانت را ‌بدهی، قالب‌ تهی کنی، که این ها قبول نکردند. لذا به پیغمبر(ص) فرمود: در مسئلهٴ نماز شب و عبادت های دیگر اعتدال را رعایت کن، و در مسئلهٴ هدایت مردم نه سلطهٴ تکوینی داری که دل ها را متوجّه کنی و نه اجباری در کار است که مردم را به جبر به دین بکشانی، مردم آزادانه باید دین را قبول کنند، تو هم وظیفه‌ات بیش از تذکره و تعلیم کتاب و حکمت و تزکیهٴ نفوس چیز دیگر نیست. دیگر این که قرآن ﴿ذِکْرَی لِلْبَشَرِ﴾ است، این ﴿ذِکْرَی لِلْبَشَرِ﴾ برای آن است که خدای سبحان بفهماند بشر را بدون سرمایه خلق نکرد، این طور نیست که انسان همان طوری که از علوم حوزوی و دانشگاهی، این علوم حصولی تهی بود و خلق شد، از آن علوم الهامی و فطری هم تهی بوده و لوح نانوشته‌ای خدا به او داده، فرمود: ﴿وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا ٭ فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا، شمس/۷ و ۸﴾ یا فرمود: ﴿فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا، روم/۳۰﴾ پس در درون انسان این معارف هست و انبیا را هم فرستاده که اینجا درون‌شناسی کنند و این زمینه‌ها را شناسایی کنند. درون همهٴ انسان ها یکسان نیست ولی در درون شان گوهر گرانبها هست. اگر انسان بی‌سرمایه بود، سکولار بود، به اصطلاح بی‌تفاوت بود، آن وقت تذکره معنا نداشت. تذکره معنایش این است که ما قبلاً به شما گفتیم فعلاً یادتان نیست، الآن انبیا را فرستادیم برای یادآوری، گرچه تعلیم و تزکیه در عبارت ها آمده، ولی ریشه ی همه ی این ها همان تذکره است. همان طوری که در سورهٴ مبارکهٴ «بقره» فرمود: ﴿هُدیً لِلنَّاسِ﴾ و در آغازش فرمود: ﴿هُدیً لِلْمُتَّقِینَ﴾ جمع بین این دو آیه این است که خدا برای همه مردم قرآن را فرستاده، ولی متّقیان بهره می‌برند، پس ﴿لِمَن یَخْشَی﴾ یعنی قرآن تذکره برای بشر است، ولی کسی که اهل خشیت است استفاده می‌کند، این طور نیست که قرآن فقط تذکره باشد برای کسی که اهل خشیت است. از طرفی عنایت قرآن کریم این است که نفرمود: این ها اعراض کردند، یا یادشان رفته، بلکه فرمود: تذکر بده، این تذکره، اولا) برای آدم فراموشکار است، ثانیا) منشأ فراموشی هم اعراض و بی‌اعتنایی به وحی است، از آن دو هیچ سخنی نیاورده پرده روی پرده پوشانده، فرموده: تذکره است، یعنی اگر انسان اهل غفلت نباشد یادش هست.[۱] پس کلمه تذکره به معنای یادآوری در شخصی است که چیزی را فراموش کرده، و چون انسان کلیات حقایق دین را به فطرت خود در می‏یابد، این کلیات اماناتی است که در فطرت هر انسانی سپرده شده، چیزی که هست انسان به خاطر این که به زندگی زمینی می‏چسبد و به دنبال اشتغال به خواسته‏های نفس از لذائذ و زخارف آن سرگرم می‏شود، دیگر در دل خود جایی خالی برای غرائز فطری خود نمی‏گذارد، در نتیجه آنچه را خدا در فطرت او ودیعه گذاشته فراموش می‏کند، و اگر دوباره در قرآن این حقایق خاطر نشان می‏شود، برای یادآوری نفس است تا بعد از فراموشی دوباره به یادش آید.[۲]

 تَنزِیلًا مِّمَّنْ خَلَقَ الْأَرْضَ وَالسَّمَاوَاتِ الْعُلَى ﴿۴﴾

نازل شده‌اى است از طرف آن که زمین و آسمان‌هاى بلند را آفرید. (۴)

بعد فرمود: می‌دانید این قرآن کلام چه کسی است؟ همین خدایی که قرآن را به عنوان تذکره فرستاد، کسی که کلّ نظام را آفرید، یعنی این تدوین مطابق با آن تکوین است، کسی جهانی حرف می‌زند که جهان‌آفرین باشد، حرف کسی جهان‌شمول است که جهان‌ساز باشد، او کسی است که ارضین و سماوات سبع را هم آفرید، و هم می‌پروراند، پرورش او هم قدرت مطلقه می‌خواهد. لذا برای تطبیق تکوین و تشریع می‌فرماید: عالَم را خدا خلق کرد، انسان را هم خدا خلق کرد، پیوند انسان و عالَم را هم خدا تنظیم کرد، این مثلث کارِ اوست. آیا نباید به انسان بگوید چه کار کن؟ خودت را در چه راه صرف کن؟ رابطهٴ خودت را با عالَم چگونه کن؟ دربارهٴ عالَم چگونه تصمیم بگیر؟ چون انسان یک تافتهٴ جدا بافته نیست، خیال می‌کنند که انسان جدای از جهان است و هیچ ارتباطی با جهان ندارد در حالی که لحظه به لحظه حوادث جهان در انسان اثر می‌گذارد، و کارهای انسان در جهان اثر می‌گذارد، اگر هوا سرد و گرم شد و فصول مختلف پدید آمد در انسان اثر می‌گذارد، ایمان و کفر انسان، رفتار انسان هم در جهان اثر می‌گذارد، فرمود: ﴿فَبِظُلْمٍ مِنَ الَّذِینَ هَادُوا حَرَّمْنَا عَلَیْهِمْ طَیِّبَاتٍ، نساء/۱۶۰﴾ چون این ها اهل طغیان و معصیت بودند ما رحمت را از این ها گرفتیم. در روایتی از امام سجاد آمده: بارانی که می‌بارد هر قطره‌ای مسئولی دارد، اگر خدا ببیند این مردم لایق نیستند به این باد دستور می‌دهد این ابرها را جایی ببر که این ها استفاده نکنند، یا در دریاها بریز یا در صحراهای سرزمین کویر بریز، اگر این مردم قابل بودند، ﴿لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَی آمَنُوا وَاتَّقَوا لَفَتَحْنَا عَلَیْهِمْ بَرَکَاتٍ مِنَ السَّماءِ وَالْأَرْضِ، اعراف/۹۶﴾، اگر لایق نبودند، ﴿نَسُوقُ الْمَاءَ إِلَی الْأَرْضِ الْجُرُزِ، سجده/۲۷﴾ جای دیگر می‌بریم. پس بین انسان و حوادث یک رابطهٴ تنگاتنگ است.[۳]

 الرَّحْمَـٰنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَىٰ ﴿۵﴾ لَهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ وَمَا بَیْنَهُمَا وَمَا تَحْتَ الثَّرَىٰ ﴿۶﴾ وَإِن تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ یَعْلَمُ السِّرَّ وَأَخْفَى ﴿٧﴾

خداى رحمان، بر عرش استیلا یافت. (۵) آنچه در آسمان‌ها و زمین است و آنچه میان آن دو و آنچه زیر خاک است، از آن اوست. (۶) و اگر سخن به آواز گویى یا [آهسته‌]، بى‌تردید او نهان و نهان‌تر را مى‌داند. (۷)

عرش یعنی مقام فرمانروایی، چه کسی بر مقام فرمانروایی نشسته؟ خدای رحمان، روایات فراوانی است که ﴿اسْتَوَی﴾ را به معنای «استولیٰ» گرفتند خدای سبحان به مقام فرمانروایی استیلا دارد اما رحیمانه، پس اگر کسی بر تخت فرمانروایی نشسته و ﴿الرَّحْمنُ﴾ است یعنی کلّ عالَم را با رحمت اداره می کند. فرمود: ﴿وَرَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْ‏ءٍ﴾ با این رحمت اگر کسی خدای ناکرده ناامید بشود جا برای ناامیدی او نیست. امام صادق(ع) فرمود: چهارپایه عرش تسبیحات اربعه است، یعنی «سبحان الله و الحمد لله و لا إله الاّ الله والله أکبر» اگر عرش معنایش این است و خدای سبحان مستولی بر این هاست، یعنی خدای سبحان با توحید، تسبیح، تکبیر و تحمید جهان را اداره می‌کند. اشیای ماسوای خدا، ناقص‌اند محتاج به مکمّل‌اند، آن مکمّل هم فقط خداست و لاغیر، و آن مکمّل هم باید منزّه از هر نقص باشد، برای این که اگر خودش ناقص باشد که نمی تواند مشکل ناقص دیگری را حل ‌کند، محتاج مشکل محتاج را حل نمی‌کند، پس او باید مسبَّح و منزّه و مقدّس از هر نقص و عیب باشد، و چون نیاز جهان و انسان را برطرف می‌کند، و در برابر هر رفع نیاز و هر احسانی باید سپاسگزاری کرد، پس او حمیدِ مطلق است، چرا «الحمد لله»؟ برای این که همهٴ نِعم هستی را او می‌دهد و منعِم را باید حمد کرد، چرا فقط او را تحمید و تسبیح کنیم؟ برای این که غیر از او کس دیگر نیست، چرا او را باید تکبیر بگوییم برای این که او کوچک نیست، مِن کلّ شیء أکبر نیست، بلکه «أکبرُ مِن أن یوصف» است. اما این که از استیلا به اِستوا یاد کرده است، به این دلیل است که اگر می‌فرمود: «الرحمن علی العرش استولیٰ» یعنی او مستولی است، قاهر است، سلطان عرش است. لذا کسی که سلطان و مستولی بر مقام عرش است، احاطهٴ او و توجّه او به نزدیک های عرش بیش از احاطه و اشراف او نسبت به اشیای دور است، ولی خدای سبحان این‌چنین نیست، نسبتش به جمیع اشیاء یکسان است، گرچه اشیاء در ارتباط با او یکسان نیستند. اینجا دو مطلب است، یکی این که احاطه، حضور، علم، و قدرت خدا به جمیع اشیاء یکسان است، یعنی  این طور نیست که یکی را بهتر ببیند، یکی را کمتر، یکی را دورتر ببیند، یکی را نزدیک‌تر، بر یکی قادر باشد، بر یکی قادرتر، این‌چنین نیست، مطلب دوم این که اگر می‌فرمود: «الرحمن علی العرش استولیٰ» او مستولی است، مسلّط است، سلطان بر عرش است، این نمی‌فهماند که به جمیع اشیاء یکسان اشراف دارد، اما وقتی گفته شد ﴿اسْتَوَی﴾ یعنی به جمیع اشیاء یکسان احاطه دارد.[۴] به همین جهت دنبال استواء بر عرش داستان ملکیت او را بر هر چیز و علمش به هر چیز را بیان داشت. کلمه “ثری”  به معنای خاک مرطوب، و یا مطلق خاک است، بنا براین مراد از “ما تحت الثری” هر چیزی است که در شکم زمین باشد ، نه زیر خاک. و اینجا باقی می‏ماند جمله “ما فی الارض” که مقصود از آن موجودات روی زمین است، چه اجزای خود زمین، و چه موجوداتی که درآن زندگی می‏کنند، از آنچه ما حس می‏کنیم، مانند انسان ها، و انواع حیوانات، و نباتات، و آنچه ما حس نمی‏کنیم، و یا اصلا از وجودش خبر نداریم، خدا همه را می‏داند، و همه ملک او است. پس در این آیه یکی از دو رکن ربوبیت را که همان مالکیت باشد بیان کرد، چون معنای ربوبیت، مالک مدبر است. اما “جهر به قول” به معنای بلند بلند حرف زدن، و کلمه “سرّ” به معنای مطلب مکتوم و پوشیده در نفس است، و کلمه “اخفی” به معنای پنهان‏تر است، یعنی نه تنها سرّ را می‏داند، بلکه بالاتراز آن این که مخفی‏تر از سرّ را هم می‏داند. و معنا این است که تو اگر سخنت را بلند بگوئی و علنی بداری آنچه را که می‏خواهی و یا آن را آهسته و در دلت پنهان کنی، و یا از این هم مخفی‏تر بداری به طوری که بر خودت هم پوشیده باشد، خدای تعالی همه را می‏داند. و به هر حال آیه شریفه علم به هر چیز را برای خدا اثبات می‏کند، چه به ظاهر و چه به پنهان.[۵] پس چون هم مدبّر عالَم است هم مربّی انسان است همان طوری که نسبت به کلّ جهان تکویناً احاطه دارد نسبت به انسان هم تکویناً احاطه دارد، ﴿وَإِن تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ یَعْلَمُ السِّرَّ وَأَخْفَی﴾ چنین خدای قدیر، و علیمی مستولی بر عرش است به اسم الرحمان، که عالَم را اداره می‌کند.[۶]

اللَّـهُ لَا إِلَـٰهَ إِلَّا هُوَ ۖ لَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَىٰ ﴿٨﴾

خداى یکتا جز او معبودى نیست و بهترین نام‌ها [و صفات برتر] از آن اوست. (۸)

بعد برهان اقامه می‌کند، ۱) چرا او خالق ارض و سماست؟ ۲) چرا او مستولی بر عرش است؟ ۳)چرا او مالک و مَلک سماوات و ارض و ﴿وَمَا بَیْنَهُمَا وَمَا تَحْتَ الثَرَی﴾ است؟ ۴) چرا او عالِم به جَهر و سرّ و اخفاست؟ برای این که ﴿اللَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ﴾ اوست، همه کمالات را هم داراست ﴿لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنَی﴾ اسمای حسنا منحصراً برای خداست غیر خدا کسی اسمای حسنا ندارد، غیر خدا یا اسم قبیح دارد یا اسم حَسن، اسم أحسن فقط برای خداست. چون اسم سه قِسم است، یا قبیح است نظیر ظالم، جائر، فاسق، عاصی و مانند آن. یا حَسن‌اند مثل عالِم، قدیر، عادل، مُقسِط، مُحب. خدا نه تنها اسم قبیح ندارد، اسم حَسن هم ندارد، برای این که اسم حَسن متناهی است، اما اسم أحسن نامتناهی است. حقیقت نامتناهی، علم نامتناهی، قدرت نامتناهی، حیات نامتناهی برای اوست هیچ کمبودی در او نیست. پس ۱) او منزّه از اسمای قبیح است، ۲) مقدّس از اسمای حَسن است، که فرق سبّوح و قدّوس هم همین است، سبّوح و قدّوس مرادف هم نیستند، او مسبَّح از اسمای قبیح است ﴿نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَنُقَدِّسُ لَکَ﴾ ۲) مقدّس از اسمای کامل است، ۳) صاحب اسمای أکمل است، ﴿لَهُ الْأَسْماءُ﴾ یی که نامتناهی است، أحسن الأسماء فقط برای اوست.[۷]

 وَهَلْ أَتَاکَ حَدِیثُ مُوسَىٰ ﴿٩﴾ إِذْ رَأَىٰ نَارًا فَقَالَ لِأَهْلِهِ امْکُثُوا إِنِّی آنَسْتُ نَارًا لَّعَلِّی آتِیکُم مِّنْهَا بِقَبَسٍ أَوْ أَجِدُ عَلَى النَّارِ هُدًى ﴿١٠﴾

و آیا حکایت موسى به تو رسیده است. (۹) آن‌گاه که آتشى دید، پس به خانواده‌ى خود گفت: درنگ کنید که من آتشى دیده‌ام، شاید شعله‌اى از آن برایتان بیاورم یا در [روشنایى‌] آتش راهى بیابم. (۱۰)

موسای کلیم (ع) از مصر به طرف مدین حرکت کرده که در شمال شرقی مصر بود، بعد از گذر و عبور از آن چند سال در محضر شعیب(ع) متأهّل شده، سپس با اهل و عیالش از مدین دوباره به طرف مصر برمی‌گردد، وقتی از مدین به مصر می‌آید، در طرف راستش کوهی بود به نام کوه طور، در اینجا در این نقطه ی مرتفع آتشی دید که هیچ کدام از همراهان آن حضرت این آتش را ندید، ﴿إِذْ رَأی نَاراً فَقَالَ لِأَهْلِهِ امْکُثُوْا﴾ حالا چند نفر بودند روشن نیست، ولی خطاب جمع است، فرمود: مَکث کنید، اینجا صبر کنید برای این که شب است و هوا سرد، من بروم یک مقدار آتش تهیه کنم، یا بالأخره کسانی آنجا هستند که من راه را بپرسم و هدایت بشویم که از کدام طرف برویم تا از سرما نجات پیدا کنیم. گاهی انسان چیزی را می‌بیند برای او بی‌تفاوت است، گاهی از باب اِیناس است یعنی یک چیز دلپذیر، مورد اُنس، مورد علاقه را می‌بیند، ﴿آنَسْتُ نَاراً﴾ یعنی این آتشی که در این شب سرد مورد علاقهٴ ماست من این را دیدم. فرمود: شاید بتوانم مقداری از آن آتش بیاورم که با هم گرم بشویم یا کسانی که مسئول افروختن این آتشند از آنها یک راهنمایی بگیریم که در این شب تار کجا برویم که هم مسکن مناسبی برای ما پیدا بشود و هم از سرما نجات پیدا کنیم. نکته جالب این که همراهان ایشان نگفتند ما هم دیدیم.[۸]

 فَلَمَّا أَتَاهَا نُودِیَ یَا مُوسَىٰ ﴿١١﴾ إِنِّی أَنَا رَبُّکَ فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ ۖ إِنَّکَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى ﴿١٢﴾ وَأَنَا اخْتَرْتُکَ فَاسْتَمِعْ لِمَا یُوحَىٰ ﴿١٣﴾

پس چون به آن رسید، ندا داده شد: اى موسى. (۱۱) همانا من پروردگار تو هستم. پس هر دو کفش خود را درآور که [اینک‌] تو در وادى مقدس «طوى» هستى. (۱۲) و من تو را برگزیده‌ام، پس بدانچه وحى مى‌شود گوش فرا دار. (۱۳)

وقتی موسای کلیم (ع) به کنار این آتش آمد صدایی آمد، فرمود: من پروردگار تو هستم، این کفش ها را از پا در بیاور، چرا؟ ﴿إِنَّکَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوی﴾ تو الآن جای بسیار منزّهی پا گذاشتی. برخی بر این هستند که این ﴿طُوی﴾ نام جایی از کوه طور است که از قداست برخوردار است، مرحوم علامه شعرانی می‌فرماید: این درست نیست، این طُویٰ در عربی تأکید آن وصف قبلی است، همان طوری که ما در فارسی چیزی را بخواهیم تأکید بیاوریم، می‌گوییم پاکِ پاک است، در عربی اگر بخواهند بگویند این سرزمین پاک اندر پاک است، می‌گویند: مقدّس طویٰ، پس سخن از مکان نیست. در دعای «ندبه» به حضرت عرض می‌کنیم ما نمی‌دانیم شما کجایید. می‌گوییم: «أبرضویٰ أم غیرها أم ذی طویٰ» اگر طویٰ، اسم وادی بود، اسم جایی بود، می‌گفتیم: «برضویٰ أم غیرها أم طویٰ» ولی وقتی گفته می‌شود «أم ذی طویٰ» یعنی صاحب قداست. فرمود: چون الآن در جای پاک اندر پاک پا نهادی کفشت را در بیاور، مثل این که نمازگزار کفشش را در می‌آورد. ﴿إِنِّی أَنَا رَبُّکَ﴾ مربوط به توحید است، ﴿وَأَنَا اخْتَرْتُکَ﴾ که راجع به وحی و نبوّت است، فرمود: من تو را به عنوان پیامبر انتخاب کردم، اختیار کردم، حالا که این‌چنین است آنچه به تو وحی می کنیم آنها را خوب گوش کن. وقتی انسان به جایی رسید که خلع نَعل کرد و همهٴ امور را کنار گذاشت و خودش دست خالی در برابر خدا قرار گرفت مفهومی نمی‌بیند، مثالی نمی‌بیند، شیطانی نمی‌بیند تا بگوید شاید از این باشد. مرحوم کلینی نقل می‌کند: این که امام از کجا می‌فهمد که به امامت زمان رسیده است؟ مثلاً وقتی امام رضا(ع) رحلت کرد همان لحظهٴ بعد امام جواد (ع) امام زمان شده، از کجا می‌فهمد؟ یعنی باید خبر رحلت از طوس به مدینه بیاید یا کسی به حضرت بگوید؟ از خود امام(ع) سؤال کردند شما از کجا می‌فهمید که امام شدید؟ فرمود: ما ذلّتی را در پیشگاه خدا احساس می‌کنیم این عبودیّت محض است آن حال که به ما دست داد معلوم می‌شود امام زمان شدیم.[۹]

 إِنَّنِی أَنَا اللَّـهُ لَا إِلَـٰهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدْنِی وَأَقِمِ الصَّلَاهَ لِذِکْرِی ﴿١۴﴾

این منم خداوند [یکتا] که خدایى جز من نیست، پس مرا پرستش کن و به یاد من نماز بپادار. (۱۴)

این نماز که ستون دین است در همهٴ ادیان بوده و عظمت نماز هم برای این است که ذکر است، حالا برخی ها این اضافهٴ ذکر به (ی) را اضافهٴ به مفعول می‌دانند، یعنی تو به یاد من باش، برخی ها موافق‌اند که (ی) را به فاعل اضافه می‌دانند، یعنی من نماز را اقامه می‌کنم تا او به یاد من باشد، برای این که فرمود: ﴿فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ﴾ شما به یاد من باشید من هم به یاد شما هستم.[۱۰] جمله ﴿ لاَ إِلهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدْنِی﴾ کلمه توحید است که از نظر عبارت و لفظ مترتب بر جمله ﴿إِنَّنِی أَنَا اللَّهُ﴾ شده، چون وقتی خدای تعالی کسی باشد که هر چیزی از او آغاز شده، و به وجود او قائم و به او منتهی است، پس دیگر جا ندارد که کسی جز برای او خضوع عبادتی بکند، پس او است الله معبود به حق، و اله دیگری غیر او نیست، و لذا امر به عبادت نتیجه­ی این حقیقت است، فرمود ﴿فَاعْبُدْنِی﴾. و اگر در جمله ﴿وَأَقِمِ الصَّلاَهَ لِذِکْرِی﴾ ، از انواع و اقسام عبادت خصوص نماز را ذکر کرد بدین جهت بود که هم اهمیت نماز را برساند، و هم بفهماند که نماز از هر عملی که خضوع عبودیت را ممثل کند، و ذکر خدای را به قالب درآورد، آن چنان که روح در کالبد قرار می‏گیرد، بهتر است.[۱۱]

إِنَّ السَّاعَهَ آتِیَهٌ أَکَادُ أُخْفِیهَا لِتُجْزَىٰ کُلُّ نَفْسٍ بِمَا تَسْعَىٰ ﴿١۵﴾

قیامت حتما آمدنى است. مى‌خواهم وقت آن را پنهان دارم تا هر کسى به موجب آنچه مى‌کوشد جزا داده شود. (۱۵)

جریان قیامت خیلی روشن و شفاف است ولی نزدیک است که من این را مخفی کنم، چرا این‌چنین است؟ برای این که نظام عالَم نظام عدل است، افراد بعضی عادل‌اند، بعضی ظالم، ما اگر جلوی ظلم را در دنیا بگیریم این می‌شود اجبار، وقتی کسی یک گناه کرده فوراً تنبیه بشود دیگر دست برمی‌دارد، این می‌شود الجاء، برای این که مختار باشند و به دنبال او، ﴿لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ﴾ را داشته باشیم، پس یوم الجزاء می‌افتد برای مرحلهٴ بعد. اگر در دنیا هر کس گناه کرد فوراً او را بسوزانند کسی گناه نمی‌کند، در دنیا باید دست انسان باز باشد ﴿مَن شَاءَ فَلْیُوْمِن وَمَن شَاءَ فَلْیَکُفُرْ، کهف/۲۹﴾، ﴿إِنَّا هَدَیْنَاهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِراً وَإِمَّا کَفُوراً، انسان/۳﴾، ﴿قَد تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ﴾ تکویناً هیچ اجبار در کار نیست، اما تشریعاً بعضی چیزها واجب است، بعضی چیزها حرام است، اگر بیراهه رفتید ﴿خُذُوهُ فَغُلُّوهُ٭ ثُمَّ الْجَحِیمَ صَلُّوهُ، حاقه/۳۰ و ۳۱﴾ به دنبالش است. مبادا کسی خیال کند ﴿لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ﴾ یعنی انسان هر طوری آزاد است، انسان تکویناً آزاد است، ولی تشریعاً اگر آزاد بود که دیگر بگیر و ببند جهنم معنا نداشت، برای این که کمال در اختیار و انتخاب آزادانه است، ولی تشریعاً راه مشخص است هیچ عاقلی  خودش را بین چاه و راه مختار نمی‌بیند. اینجا فرمود: ﴿أَکَادُ أُخْفِیهَا لِتُجْزَی کُلُّ نَفْسٍ بِمَا تَسْعَی﴾ هر کسی هر چه می‌کند جزا می‌بیند، حالا یا پاداش است یا کیفر. البته حدّاقل این است که هیچ کسی از جزای خود محروم نیست، اما در مورد پاداش به مقدار عمل یا بیشتر پاداش می‌دهند، در جریان گناه این دو بیان در قرآن کریم است، فرمود: ﴿جَزَاءً وِفَاقاً، نبأ/۲۶﴾ این منحصراً در این آیه فقط برای تبهکاران و اهل جهنّم آمده، یعنی یقیناً کیفر تبهکار بیشتر از کار او نیست، نه این که حتما برابر کار اوست، او را کیفر می‌دهند و خیلی از موارد است که مورد عفو الهی قرار می گیرد، ﴿یَعْفُوا عَن کَثِیرٍ﴾. ولی دربارهٴ بهشتی ها ﴿ذلِکَ فَضْلُ اللّهِ، جمعه/۴﴾ است، ﴿مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَهِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْهَا، نمل/۸۹﴾ هست، ﴿مَن جَاءَ بِالْحَسَنَهِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا، انعام/۱۶۰﴾ هست و تا هفتصد برابر و امثال ذلک.[۱۲]

 فَلَا یَصُدَّنَّکَ عَنْهَا مَن لَّا یُؤْمِنُ بِهَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ فَتَرْدَىٰ ﴿١۶﴾

پس هرگز نباید کسى که به آن ایمان ندارد و از هواى خویش پیروى کرده، تو را از [ایمان به‌] آن باز دارد که هلاک بشوى. (۱۶)

دل های مردم بی‏ایمان، همان کسانی که نسبت به آن روز و شؤوناتش کافرند تو را از این که به یاد قیامت بیفتی منصرف می سازد، تا در باره آن و خصوصیاتش فکر نکنی، و متوجه نشوی که روزی است که هر نفسی به هر چه کرده پاداش می‏بیند، وقتی قیامت آمدنی و جزاء واقع شدنی باشد، پس مبادا پیروان هوای نفس که به خاطر همین پیروی شان کافر به قیامت گشته، از عبادت پروردگارشان اعراض نمودند، تو را از ایمان به آن منصرف کنند و از یاد آن و یاد شؤونات آن غافل سازند تا هلاک گردی.[۱۳] همه ی این ها کلماتی است که خدای سبحان به موسای کلیم بیان می‌کند. تا اینجا مسأله ی نبوّت بود. فرمود: آن نفوذی هایی که بخواهند تو را از یاد قیامت غافل کنند هوامدارند، این ها کسانی هستند که ﴿اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ، فرقان/۴۳﴾ کسی که هوای نفسش را پیروی کند، او اگر در تو نفوذ کرد از قیامت غافل شدی سقوط می‌کنی.[۱۴]

وَمَا تِلْکَ بِیَمِینِکَ یَا مُوسَىٰ ﴿١٧﴾ قَالَ هِیَ عَصَایَ أَتَوَکَّأُ عَلَیْهَا وَأَهُشُّ بِهَا عَلَىٰ غَنَمِی وَلِیَ فِیهَا مَآرِبُ أُخْرَىٰ ﴿١٨﴾

اى موسى! آن چیست به دست راست تو. (۱۷) گفت: این عصاى من است، بر آن تکیه مى‌کنم و با آن براى گوسفندانم برگ مى‌تکانم، و نیازهاى دیگرى هم براى من در آن هست. (۱۸)

می‌فرماید: این که در دست راست تو است چیست؟ عرض کرد عصای من است بر او تکیه می‌کنم، به وسیلهٴ این چوب برگ های درخت را می‌ریزم و این دامم از این برگ ها تغذیه می‌کند، و برای این که خیلی طول نکشد و تفسیری در بین نباشد فرمود: حاجت و نیازهای دیگری هم دارم که با این چوب حل می‌شود.

پرسش: خداوند مگر نمی‌دانست در دست حضرت موسی چیست؟

پاسخ: بله، برای این که بفهماند هر چه خدا بخواهد هست، نه این که شما بگویی ﴿عصای من است﴾، شما باید بگویی هر چه تو بخواهی. یک انسان عادی وقتی چوب دستش است از او سؤال کنند این چیست؟ می‌گوید: عصاست، اما اگر کسی به دالان نبوّت و رسالت رسید و موحّدانه با مبدأ واحدش در حال سخن گفتن است، اگر خدا از او سؤال کرد این چیست؟ می فرماید: حکم آنچه تو فرمایی، هر چه تو بخواهی، تو خواستی عصا باشد، عصاست، خواستی چیز دیگر باشد، چیز دیگر است، این را خداوند به موسای کلیم (ع) یاد می‌دهد. و دیگر این که خداوند به موسای کلیم فرمود: ﴿مَا تِلْکَ بِیَمِینِکَ﴾ این، دو سؤال را در بردارد یکی این که آن چیست؟ یکی این که آن که در دستت است چیست؟ اگر به آن عصا اشاره می‌فرمود، می‌فرمود: «ما تلک» این چیست؟ اما اصرار دارد که بفرماید آن که در دستت است چیست؟ چون هدف این امور چندگانه است، هم می‌خواهد چوب را معجزه کند، هم می‌خواهد دست را معجزه کند، هم اعجاز چوب را به دست اسناد بدهد و هم منشأ معجزه بودن این دست را قلب بداند.[۱۵]

قَالَ أَلْقِهَا یَا مُوسَىٰ ﴿١٩﴾ فَأَلْقَاهَا فَإِذَا هِیَ حَیَّهٌ تَسْعَىٰ ﴿٢٠﴾ قَالَ خُذْهَا وَلَا تَخَفْ ۖ سَنُعِیدُهَا سِیرَتَهَا الْأُولَىٰ ﴿٢١﴾ وَاضْمُمْ یَدَکَ إِلَىٰ جَنَاحِکَ تَخْرُجْ بَیْضَاءَ مِنْ غَیْرِ سُوءٍ آیَهً أُخْرَىٰ ﴿٢٢﴾

گفت: آن را بینداز اى موسى. (۱۹) پس آن را انداخت و ناگاه مارى شد که به سرعت مى‌خزید. (۲۰) گفت: آن را بگیر و مترس، به زودى آن را به صورت اولش باز مى‌گردانیم. (۲۱) و دست خویش در بغل کن، تا بى‌هیچ گزندى [به عنوان‌] معجزه‌اى دیگر سفید [و درخشان‌] بیرون آید. (۲۲)

آن‌گاه خدای سبحان فرمود اگر عصاست بینداز ببینیم هنوز عصاست؟ خدای سبحان می‌توانست یک چوب دیگری را هم مار کند، اما می‌خواهد به موسای کلیم بفرماید اشیاء تابع ارادهٴ الهی‌اند، وقتی موسای کلیم این چوب‌دستی و این عصا را انداخت، نه یک مارخوابیده، نه ماری که بین بیداری و خواب است، بلکه تبدیل به ماری شد که به سرعت حرکت می کرد. فرمود: ﴿کَأَنَّهَا جَانٌّ، قصص/۳۱﴾ این‌قدر متحرّک بود که گویا به صورت یک جنّ بزرگی در آمده است. در چنین حالتی البته ترس هست، چرا موسای کلیم ترسید؟ چون این کار نزد موسای کلیم بی‌سابقه است، ذاتاً  هم که عالِم به این کار نیست، بعد که فهمید معجزه است و امر به ید الله است، این برای او یک امر عادی شد. این کاری است که موسای کلیم دید، یعنی چوب مار شده، مار هم چوب شده به دست او هم چوب شده، خدای سبحان نفرمود: ببین من چگونه او را دوباره چوب می‌کنم، بلکه فرمود: تو بگیر، برای این که با تو کار داریم، چون یک وقت به دست تو همین عصا مار می‌شود تو باید دست بیاوری این مار را بگیری، پس همین الآن تمرین کن، موسی (ع) در جریان برخورد با فرعون این عصا را انداخت،  اژدها شد و بعد با دست او را گرفت و هیچ ترسی هم نبود، معجزه ی دیگرشان از همین‌جا شروع می‌‌شود که فرمود: این دست را در گریبانت بگذار وقتی که درآوردی شفاف و روشن می‌شود مثل آفتاب می‌تابد و این بَرَص و بیماری نیست. خدای سبحان ﴿مِنْ غَیْرِ سُوءٍ﴾ را تکرار می‌کند که مبادا کسی خیال کند یک مشکل طبّی یا بدنی پیش آمده.[۱۶]

 لِنُرِیَکَ مِنْ آیَاتِنَا الْکُبْرَى ﴿٢٣﴾ اذْهَبْ إِلَىٰ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَىٰ ﴿٢۴﴾

تا پاره‌اى از آیات بزرگ‌تر خود را به تو نشان دهیم. (۲۳) به سوى فرعون برو که او طغیان کرده است. (۲۴)

موسای کلیم (ع) بعد از دریافت وحی و دو معجزه از معجزه‌های بزرگ الهی یکی جریان عصا و دیگری ید بیضا، مأموریتی را از طرف خداوند تلقّی کرد که خدای سبحان به او فرمود: به طرف فرعون برو که او طغیان کرد یعنی برو طغیان او را برطرف کن.[۱۷]

قَالَ رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی ﴿٢۵﴾

گفت: پروردگارا! سینه‌ام را وسعت بخش. (۲۵)

 موسی (ع‏) رسالتی را که خدا بر او مسجل کرد بزرگ شمرد، چون از شوکت و قوت قبطیان آگاه بود، مخصوصا از این جهت که فرعون طاغی در رأس آنان قرار داشت، فرعونی که با خدا بر سر ربوبیت منازعه نموده به بانک بلند می‏گفت: (انا ربکم الاعلی)، و همچنین او از ضعف و اسارت بنی اسرائیل در میان آل فرعون با خبر بود، و می‏دانست چقدر جاهل و کوتاه فکرند، و گویا خبر داشت که دعوتش چه شدائد و مصائبی به بار می‏آورد، و چه فجایعی را باید ناظر باشد، از سوی دیگر حال خود را هم می‏دانست که تا چه حد در راه خدا بی‏طاقت و کم تحمل است، آری او به هیچ وجه طاقت نداشت ظلم قبطیان را ببیند، داستان کشتن آن قبطی، و نیز داستان آب کشیدنش بر سر چاه مدین برای دخترانی که حریف مردان نبودند، شاهد ابا داشتن او از ظلم و ذلت است، و از سوی دیگر زبانش – که خود یگانه اسلحه است برای کسی که می‏خواهد دعوت و رسالت خدای را تبلیغ کند – لکنتی داشت که نمی‏توانست آن طور که باید مقاصد خود را برساند. به همین جهات عدیده از پروردگارش درخواست کرد که برای حل این مشکلات سعه صدر به او بدهد تا تحملش زیاد شود، و محنت‏هایی که رسالت برایش به بار می‏آورد و شدائدی که در پیش رویش و در مسیر دعوتش دارد آسان گردد.[۱۸]

 وَیَسِّرْ لِی أَمْرِی ﴿٢۶﴾ وَاحْلُلْ عُقْدَهً مِّن لِّسَانِی ﴿٢٧﴾ یَفْقَهُوا قَوْلِی ﴿٢٨﴾

و کارم را برایم آسان ساز.(۲۶)و گره از زبانم بگشاى.(۲۷)تا سخنم را دریابند. (۲۸)

آنگاه گفت کار را بر من آسان کن برای این که ما هیچ ابزاری نداریم و به نبرد کسی می‌رویم که او مدّعی الوهیّت است.­ موسای کلیم عرض نکرد به من فصاحت بده یا به من بلاغت بده این ها را خدای سبحان داد، برای این که علوم است. مشکل موسای کلیم این بود که آن آسیبی که در زبان اوست و حروف را درست اَدا نمی‌کند، آن را برطرف کند که بتواند درست حرف بزند، خدای سبحان هم او را عطا کرد. فرمود: ﴿قَدْ أُوتیِتَ سُؤْلَکَ یَا مُوسَی، طه/۳۶﴾آن مشکلِ زبانی‌ات برطرف شد. هارون (ع) کسی است که به مقام نبوّت رسیده است، منتها موسای کلیم از انبیای اولواالعزم است، ولی او یک نبیّ غیر اولواالعزم. وگرنه وجود مبارک هارون یک فرد عادی نیست تا انسان بگوید چگونه یک فرد غیر عادی از پیغمبر افصح می‌شود، خیر هر دو نبیّ‌اند و آن نصاب لازم در فصاحت را موسای کلیم داشت، اما آن ابزار مهم که طوری حرف بزنند که در جان مردم اثر بکند را موسای کلیم فرمود: هارون بهتر از من، شیرین‌تر از من، ادیبانه‌تر از من سخن می‌گوید. برادرم از من از این جهت موفق‌تر است، چون ما باید حرف را به جانِ مردم برسانیم نه گوش مردم، به گوش مردم رساندن کار مبلّغان عادی است، اما به جان مردم منتقل کردن کارِ انبیاست که ﴿قُل لَهُمْ فِی أَنْفُسِهِمْ قَوْلاً بَلِیغاً، نساء/۶۳﴾ [۱۹]

وَاجْعَل لِّی وَزِیرًا مِّنْ أَهْلِی ﴿٢٩﴾ هَارُونَ أَخِی ﴿٣٠﴾ اشْدُدْ بِهِ أَزْرِی ﴿٣١﴾ وَأَشْرِکْهُ فِی أَمْرِی ﴿٣٢﴾

و براى من دستیارى از کسانم قرار ده. (۲۹) هارون برادرم را. (۳۰) پشت من را بدو محکم کن. (۳۱) و او را در کارم شریک ساز. (۳۲)

مطلب دیگر این که به تنهایی که نمی‌شود مشکلات مملکت را حل کرد، برای من یک دستیاری قرار بده. عرض کرد آن هم از اهل من باشد، در بین اهل من هم هارون باشد. هارونی که برادر من است، به او هم همهٴ این توفیقات را بده، او را هم أزیر من، هم وَزیر من قرار بده. کسی که وِزر، سنگینی و ثِقل مملکت را تقسیم کند، و بخشی از سنگینی کارهای مملکت را به عهده بگیرد آن را می‌گویند وزیر. اما أزیر کسی است که، کمکِ راستین است. لذا وجود مبارک هارون هم وزیر موسی بود هم أزیر موسی بود ﴿اشْدُدْ بِهِ أَزْرِی﴾ یعنی معاونت و کمک را به وسیلهٴ این زیاد کن ﴿وَأَشْرِکْهُ فِی أَمْرِی﴾ پس هارون(ع) هم وحی تشریعی را مستقیماً از خداوند دریافت می‌کرد و هم در استماع وحیِ به موسای کلیم ممکن بود حضور داشته باشد، چون خودش پیغمبر بود شریعت برای او می‌آمد، منتها به او گفته می‌شد که تو حافظ شریعت موسای کلیمی که او اولواالعزم است کتاب را ما به او دادیم. اگر در حدیث تبوک در جریان سفر تبوک طبق نقلی بزرگان اهل سنّت و شیعه پیغمبر(ص) به حضرت امیر(ع) فرمود: یا علی! «أنت بمنزله هارون مِن موسی الاّ أنّه لا نبیّ بعدی» یعنی تمام این اوصافی که وجود مبارک هارونِ برادر موسای کلیم داشت، وجود مبارک حضرت امیر دارد منهای مسئله نبوّت، یعنی وقتی وحی به پیامبر رسید در مقام تشریع تنها گیرنده پیامبر است، اما از این به بعد دو نفر می‌رسانند. اگر پیغمبر(ص) مطلبی یا حدیثی را فرموده بعد از آن، همهٴ مردم موظّف‌اند به دیگران ابلاغ کنند این دیگر مخصوص حضرت امیر نیست. پس چه خصیصه‌ای برای حضرت امیر هست، قبل از این که به مردم برسد؟ وحی که آمده کلّ وحی را وجود مبارک پیغمبر می‌گیرد، در این محدوده وجود مبارک حضرت امیر به اذن خدا آگاه می‌شود، این محدوده را دو نفر بیان می‌کنند. به هر تقدیر وجود مبارک هارون هم وحی را می‌یافت، هم وحیِ یافته را منتقل می‌کرد. وجود مبارک حضرت امیر آن وحیِ تشریعی را نمی‌یابد، وحی تشریعی را فقط پیغمبر(ص) می‌یابد، اما بعد از یافت پیغمبر (ص) قبل از این که به جامعه منتقل بشود دو نفر ابلاغ می‌کنند، یکی اهل بیت است، یکی خود پیغمبر(ص). لذا این روایاتی که از اهل بیت است حجّت خداست، حکم دین است ، منتها این ها خودشان مستقیماً نیافتند از این چشمه‌ای که به پیغمبر (ص) رسیده است باخبرند و می‌یابند.[۲۰]

کَیْ نُسَبِّحَکَ کَثِیرًا ﴿٣٣﴾ وَنَذْکُرَکَ کَثِیرًا ﴿٣۴﴾ إِنَّکَ کُنتَ بِنَا بَصِیرًا ﴿٣۵﴾

تا تو را فراوان تسبیح گوییم. (۳۳) و تو را بسیار یاد کنیم. (۳۴) بى‌تردید تو بر حال ما ناظر بوده‌اى. (۳۵)

تا تو را بسیار تسبیح کنیم و ذکر گوییم، جمله مذکور بیان نتیجه شرکت دادن هارون و وزارت او برای وی است، پس ذکر و تسبیحی که با وزارت هارون ارتباط داشته باشد ذکر و تسبیح علنی و در بین مردم است، نه در خلوت و نه در دل، زیرا ذکر و تسبیح در خلوت و در قلب، هیچ ارتباطی با وزارت هارون ندارد، پس مراد این است که آن دو در بین مردم و مجامع عمومی و مجالس آنان، هر وقت که شرکت کنند، ذکر خدای را بگویند، یعنی مردم را به سوی ایمان به وی دعوت نموده، و نیز او را تسبیح گویند، یعنی خدای را از شرکاء منزه بدارند. چون شرک و وثنیت در دل هاشان ریشه دوانیده و یاد خدای را به کلی از دل هاشان برده، به علاوه، عزت فرعون و شوکت درباریانش چشم بنی اسرائیل را پر کرده، و دل هاشان را مدهوش ساخته، به کلی مرعوب سلطنت او شده‏اند، در نتیجه آنها نیز از این راه، خدای را فراموش کرده و تنها به یاد فرعونند. پس امر رسالت و دعوت، در پیروزیش سخت محتاج به تنزیه تو از شرک و ذکرت به ربوبیت و الوهیت دارد، تا در اثر کثرت این دو، یاد تو در دل هاشان رخنه کرده، رفته رفته به خود آیند و ایمان آورند، و این ذکر و تسبیح بسیار، کاری نیست که از من به تنهایی بر آید، پس هارون را وزیرم کن، و مرا با او تایید نموده شریکش در کارهایم قرار ده، تا به اتفاق او بسیارتسبیحت گفته، بسیار ذکرت گوییم، بلکه به این وسیله امر دعوت موفقیتی به دست آورد، و سودی ببخشد.[۲۱] این ﴿إِنَّکَ کُنتَ بِنَا بَصِیراً﴾ سند درخواست شریک از خانواده است، وزیر از خانواده است عرض نکرد که برای من وزیری قرار بده، عرض کرد برادر مرا قرار بده، برای این که تو خانوادهٴ ما را خوب می‌شناسی ما به عنایت الهی خوب تربیت شدیم، هم از محضر شعیب استفاده کردیم هم وارث معارف قبلی بودیم.[۲۲]

 www.portal.esra.ir – تفسیر سوره مبارکه طه، آیت الله جوادی آملی، جلسه ۱  [۱]

 – المیزان، ج ۱۴، ص ۱۸۲ – ۱۸۱[۲]

  www.portal.esra.ir   – تفسیر سوره مبارکه طه، آیت الله جوادی آملی، جلسه۱ و ۲[۳]

   www.portal.esra.ir   – تفسیر سوره مبارکه طه، آیت الله جوادی آملی، جلسه ۲  [۴]

 – المیزان، ج ۱۴، ص ۱۸۶ – ۱۸۵[۵]

    www.portal.esra.ir  – تفسیر سوره مبارکه طه، آیت الله جوادی آملی، جلسه ۳  [۶]

      www.portal.esra.ir  – تفسیر سوره مبارکه طه، آیت الله جوادی آملی، جلسه ۳   [۷]

www.portal.esra.ir – تفسیر سوره مبارکه طه، آیت الله جوادی آملی، جلسه ۵     [۸]

 – همان[۹]

 www.portal.esra.ir  – تفسیر سوره مبارکه طه، آیت الله جوادی آملی، جلسه ۶   [۱۰]

 – المیزان، ج ۱۴، ص ۲۱۴[۱۱]

 www.portal.esra.ir  – تفسیر سوره مبارکه طه، آیت الله جوادی آملی، جلسه ۶   [۱۲]

 – المیزان، ج ۱۴، ص ۲۱۷[۱۳]

  www.portal.esra.ir   – تفسیر سوره مبارکه طه، آیت الله جوادی آملی، جلسه ۹ [۱۴]

   www.portal.esra.ir    – تفسیر سوره مبارکه طه، آیت الله جوادی آملی، جلسه ۹ و ۱۰ [۱۵]

 – همان[۱۶]

 – همان[۱۷]

 – المیزان، ج ۱۴، ص ۲۲۱[۱۸]

    www.portal.esra.ir    ۱۱  – تفسیر سوره مبارکه طه، آیت الله جوادی آملی، جلسه[۱۹]

 – همان[۲۰]

 – المیزان، ج۱۴، ص ۲۲۵ – ۲۲۴[۲۱]

     www.portal.esra.ir  ۱۳  – تفسیر سوره مبارکه طه، آیت الله جوادی آملی، جلسه [۲۲]