ترجمه و توضیح سوره سبأ ۵۴ – ۲۶

 قُلْ یَجْمَعُ بَیْنَنَا رَ‌بُّنَا ثُمَّ یَفْتَحُ بَیْنَنَا بِالْحَقِّ وَهُوَ الْفَتَّاحُ الْعَلِیمُ ﴿٢۶

بگو: پروردگارمان ما و شما را جمع می­ کند، سپس میان ما به حق داوری می­ کند و اوست داور دانا. (۲۶)

از آن جایی که واجب است جزای عمل هر کسی از نیکوکاران و بدکاران به خود او برگردد، پس باید قیامتی باشد، تا همه یک جا جمع شده، سپس بین آنان جدایی بیفتد، و هر طایفه­ ای در صفی جداگانه قرار بگیرند، و این کار فقط از عهده­ ی کسی که مدبّر امور انسان­ها است، برمی ­آید، و او پروردگار متعال است، لذا در این آیه به رسول گرامی خود دستور می­دهد: به ایشان تذکر دهد: که آن کسی که  ما و شما را در قیامت جمع نموده، و سپس محق را در یک طرف، و مبطل را در طرف دیگر قرار می­دهد، خداست، پس او ربّ هر دو طایفه است، و هر یک ربّی جداگانه ندارد. و از این طریق ربوبیت خدایان مشرکین را باطل می­کند. می­فرماید: اوست که فتّاح علیم است، فتّاح است، چون با تدبیر بین انسان­ها بر حسب اعمال­شان جدایی می­ اندازد، و علیم است و دانای به همه چیز پس در این جداسازی خطا نمی­ کند.[۱]

 قُلْ أَرُ‌ونِیَ الَّذِینَ أَلْحَقْتُم بِهِ شُرَ‌کَاءَ ۖ کَلَّا ۚ بَلْ هُوَ اللَّـهُ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ ﴿٢٧

بگو: کسانی را که به عنوان شریکان به او ملحق کرده ­اید، به من نشان دهید. چنین نیست، بلکه اوست خدای شکست­ ناپذیر حکیم. (۲۷)

در این آیه دستور دیگری به رسول گرامیش صلوات الله علیه و آله می­دهد، و آن این است که از مشرکین بپرسد: و بخواهد خدایان خود را به وی نشان دهند تا آن جناب ببیند، آیا آن صفاتی که واجب است در یک خدا و معبود باشد، در خدایان ایشان هست؟ یا نه، مثلاً آیا استقلال در حیات دارند؟ و آیا علم و قدرت و سمع و بصر دارند یا خیر؟ آن گاه خودش این تقاضا را ردّ نموده، و فرموده: (کلا) نه، بت­ها شرکای خدا نیستند، چون مشرکین یا بت­ها را به عنوان معبود خود به ایشان نشان می­دهند که یک مشت سنگ و چوبند که فاقد حیات و علم و قدرتند، و یا ارباب آن بت­ها، که یا ملائکه ­اند و یا غیر آنان، نشان می­دهند، و می­گویند: ما ملائکه را می­ پرستیم، و بت­ها سمبل فرشتگانند، که در این صورت هرچند خدایان ایشان خالی از حیات و علم و قدرت نیستند، امّا خودشان در داشتن آن صفات استقلال ندارند، و خدای سبحان به ایشان افاضه فرموده. به همین دلیل می­ فرماید: او عزیز است، تا بفهماند کسی در حریم ربوبیت و کمال خدا راهی ندارد، یعنی کسی یا چیزی شریک در صفات کمال او مانند ربوبیت و الوهیت نمی­باشد، و چون حکیم است، پس خودش کسی را شریک خودش در تدبیر امور نمی­ سازد.[۲]

 وَمَا أَرْ‌سَلْنَاکَ إِلَّا کَافَّهً لِّلنَّاسِ بَشِیرً‌ا وَنَذِیرً‌ا وَلَـٰکِنَّ أَکْثَرَ‌ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ ﴿٢٨

و ما تو را نفرستادیم جز بشارتگر و هشدار دهنده برای همه مردم لیکن بیشتر مردم نمی­ دانند. (۲۸)

آیه می­ فرماید: مشرکین نمی­ توانند شریکی برای خدا نشان دهند، در حالی که ما تو را نفرستادیم مگر برای این که بازدارنده­ی جمیع مردم از کفر و گناه باشی، و در حالی که بشیر و نذیر باشی، و اگر مشرکین خدایان دیگری می­داشتند، ما نمی­ توانستیم تو را به سوی همه مردم بفرستیم، چون عده­ ای بسیار از ایشان بندگان خدایی دیگر هستند، و این چیزی است که اکثر مردم آن را نمی ­فهمند. آیه شریفه ادامه دهنده بحث توحید است، زیرا رسالت از لوازم ربوبیت و تدبیر است، یعنی خدایی که ربّ و مدبّر مردم است، برای رساندن آنها به سعادت­شان رسولانی را می ­فرستد. پس عمومیت رسالت خاتم المرسلین، که رسول اوست، خود دلیل براین است که خدا تنها ربّ است، چون اگر غیر او ربّی دیگر می­بود، او هم به مقتضای ربوبیتش رسولی می­فرستاد، و این با عمومیت رسالت حضرت محمد (ص) نمی­ سازد. علی علیه السلام می­فرماید: اگر برای پروردگار تو شریکی می­بود، رسولان آن شریک نیز برای رساندن پیام هایش نزد شما می ­آمدند. به همین دلیل در آخر آیه می­ فرماید: امّا اکثر مردم نمی­دانند که انحصار رسالت در رسول خدا (ص) دلالت می­کند بر انحصار ربوبیت در خدای عزیز.[۳]

 وَیَقُولُونَ مَتَىٰ هَـٰذَا الْوَعْدُ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ ﴿٢٩ قُل لَّکُم مِّیعَادُ یَوْمٍ لَّا تَسْتَأْخِرُ‌ونَ عَنْهُ سَاعَهً وَلَا تَسْتَقْدِمُونَ ﴿٣٠

و می­ گویند: این وعده کی خواهد بود، اگر راست می­ گویید. (۲۹) بگو: برای شما وعده­ گاه بزرگی است که نه ساعتی از آن تأخیر می­ کنید و نه پیش می ­افتید. (۳۰)

در این آیه مشرکین در رابطه با آیه ۲۶ که فرمود: همه مردم را در روز قیامت جمع کرده و میان آنها داوری می­کند، پرسشی کرده­اند،آن هم از روی استهزا، که اگر شما راست می­ گویید این وعده کی خواهد بود؟ خدای تعالی به رسول گرامیش دستور می­دهد که این طور پاسخ­ شان بدهد: که میعادی حتمی و معین دارند، و ممکن نیست تخلف بپذیرد، بلکه قطعاً واقع خواهد شد، به این معنا که خدا به آمدن آن وعده­ای داده که خلف آن نمی­ کند، چیزی که هست وقت وقوع آن پوشیده است، و کسی جز خود او از آن خبر ندارد.[۴]

 وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُ‌وا لَن نُّؤْمِنَ بِهَـٰذَا الْقُرْ‌آنِ وَلَا بِالَّذِی بَیْنَ یَدَیْهِ ۗ وَلَوْ تَرَ‌ىٰ إِذِ الظَّالِمُونَ مَوْقُوفُونَ عِندَ رَ‌بِّهِمْ یَرْ‌جِعُ بَعْضُهُمْ إِلَىٰ بَعْضٍ الْقَوْلَ یَقُولُ الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا لِلَّذِینَ اسْتَکْبَرُ‌وا لَوْلَا أَنتُمْ لَکُنَّا مُؤْمِنِینَ ﴿٣١

و کسانی که کافر شدند گفتند: نه به این قرآن و نه به آن که پیش از آن است هرگز ایمان نخواهیم آورد. و ای کاش این ظالمان را هنگامی که در پیشگاه پروردگارشان بازداشت شده ­اند ببینی که سخن را به یکدیگر برمی ­گردانند، مستضعفان به مستکبران می­ گویند: اگر شما نبودید ما مؤمن بودیم. (۳۱)

مشرکین گفته بودند: که نه به این قرآن ایمان داریم، و نه به کتاب­های آسمانی قبل از آن، و این بدان جهت است که اصولاً مسلک شرک و بت پرستی معتقد به نبوت و کتاب­های آسمانی نیست. کلمه «لن» برای نفی ابدی است و لجاجت آنها را می­رساند، یعنی تا ابد ایمان نمی­ آوریم. نتیجه ­ی این کفر که اساس آن گمراهی پیشوایان کفر، و گمراه کردن پیروان خویش است، به زودی به آنان می­رسد، چیزی نمی­گذرد که پشیمان می­شوند، در حالی که پشیمانی سودی ندارد. آنهایی که به کتاب­ها­ی خدا و فرستادگان او کفر ورزیدند، با این عمل خود، به خود ظلم کردند، در روز قیامت برای حساب و جزا در پیشگاه پروردگارشان می­ ایستند، در حالی که با یکدیگر مجادله می­کنند، نخست آنها که پیرو ستمگران بودند، به ستمگران و پیشوایان ضلالت می­گویند: اگر شما نبودید، ما مؤمن بودیم، منظورشان این است که شما ما را مجبور و وادار به کفر کردید، و بین ما و ایمان حایل شدید.[۵]

 قَالَ الَّذِینَ اسْتَکْبَرُ‌وا لِلَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا أَنَحْنُ صَدَدْنَاکُمْ عَنِ الْهُدَىٰ بَعْدَ إِذْ جَاءَکُم ۖ بَلْ کُنتُم مُّجْرِ‌مِینَ ﴿٣٢

مستکبران به مستضعفان می ­گویند: مگر ما بودیم که شما را از هدایت پس از آن که به سوی شما آمد بازداشتیم؟ بلکه خودتان گناه­کار بودید. (۳۲)

مستکبران در برابر تهمتی که ضعفا به ایشان زدند و گفتند که شما ما را مجبور کردید، چنین پاسخ می­ دهند: آیا ما مانع شدیم که هدایت را بعد از آن که به وسیله دعوت رسولان در اختیارتان قرار گرفت، نپذیرید؟ حاشا، زیرا بهترین دلیل بر این که ما شما را مجبور نکردیم، این است که شما در ایمان و کفر مختار بودید، بلکه خودتان مجرم بودید، و می­ خواستید بر جرم خود ادامه دهید، و به همین دلیل جرم خود را تا مرز کفر کشاندید، و با این که هدایت الهی در اختیارتان قرار گرفت، زیر بار نرفتید، پس کفر شما مستند به خود شماست.[۶]

 وَقَالَ الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا لِلَّذِینَ اسْتَکْبَرُ‌وا بَلْ مَکْرُ‌ اللَّیْلِ وَالنَّهَارِ‌ إِذْ تَأْمُرُ‌ونَنَا أَن نَّکْفُرَ‌ بِاللَّـهِ وَنَجْعَلَ لَهُ أَندَادًا ۚ وَأَسَرُّ‌وا النَّدَامَهَ لَمَّا رَ‌أَوُا الْعَذَابَ وَجَعَلْنَا الْأَغْلَالَ فِی أَعْنَاقِ الَّذِینَ کَفَرُ‌وا ۚ هَلْ یُجْزَوْنَ إِلَّا مَا کَانُوا یَعْمَلُونَ ﴿٣٣

مستضعفان به مستکبران گویند: بلکه نیرنگ شب و روز شما بود، آن­گاه که ما را وادار می ­کردید به خدا کافر شویم و برای او­همتایانی قرار ­دهیم. و­هنگامی که عذاب ­را ببینند پشیمانی­ را پنهان ­می­دارند و­ در­ گردن­های کسانی­ که­ کافر شدند غُل و­زنجیرهایی می ­نهیم، آیا جزآن چه عمل می ­کردند به آنها جزا داده می­ شود؟(۳۳)

ضعفا و پیروان در پاسخ مستکبران می­ گویند: نه، شما بی ­تقصیر نیستید، چون نقشه-­های پیگیر، و مکر شبانه روزی شما ما را به کفر واداشت، چون شما همواره به ما دستور می­دادید به خدا کفر بورزیم، و به خدایان دروغین معتقد شویم، آنها همین که عذاب را دیدند، و فهمیدند که دیگر راه فراری ندارند، ندامت خود را پنهان می­ کنند، چون این پنهان کاری برای آنان عادت شده، آنها در دنیا همواره ندامت خود را از ترس شماتت دشمنان پنهان می­داشتند، لذا در قیامت هم با این که روز بروز و ظهور اسرار پنهانی است، با این وجود دست از عادت دنیایی خود برنمی­ دارند، و به مقتضای ملکه دروغ، باز دروغ می­گویند با این که می­ دانند که دروغ ­شان هویدا است. خدای سبحان سپس کیفیت گرفتارشدن به عذابشان را بیان می­ فرماید: که غل و زنجیر به گردنشان می ­افکنیم تا نتوانند از عذاب بیرون بیایند.[۷] و این چیزی جز اعمال و رفتار ایشان نیست، که به صورت زنجیرهای اسارت بر گردن و دست و پاهای ایشان نمایان می­ شود، همان طور که در دنیا اسیر هوای نفس بودند در قیامت این اسارت تجسم می­یابد.[۸]

 وَمَا أَرْ‌سَلْنَا فِی قَرْ‌یَهٍ مِّن نَّذِیرٍ‌ إِلَّا قَالَ مُتْرَ‌فُوهَا إِنَّا بِمَا أُرْ‌سِلْتُم بِهِ کَافِرُ‌ونَ ﴿٣۴

و در هیچ شهری هشدار دهنده ­ای نفرستادیم جز آن که خوشگذرانان آنها گفتند: ما به آن­چه فرستاده شده­ اید کافریم. (۳۴)

کلمه (مترف) به معنای زیاده روی در لذت گرفتن از نعمت­ هاست، و در این آیه اشاره ­ایست به این که زیاده روی در لذایذ کار آدمی را به اینجا می­ کشاند که از پذیرفتن حق استکبار ورزد. در واقع خاصیت (اتراف)، غوطه­ ور شدن در نعمت­های مادی همین است، که قلب آدمی به آنها متعلق شود، و آنها را عظیم بشمارد، و سعادت خود را در داشتن آنها بداند، حالا چه این که موافق حق باشد، یا مخالف آن، در نتیجه همواره بیاد حیات ظاهری دنیا بوده، ماورای آن را فراموش می­کند.[۹]

 وَقَالُوا نَحْنُ أَکْثَرُ‌ أَمْوَالًا وَأَوْلَادًا وَمَا نَحْنُ بِمُعَذَّبِینَ ﴿٣۵

و گفتند: اموال و اولاد ما بیشتر است، و عذاب نخواهیم شد. (۳۵)

خدای سبحان از چنین افرادی حکایت می­ کند که گفتند: ما اموال و اولاد بیشتری داریم، و ما در آخرت عذاب نمی­ شویم، یعنی وقتی این غافلان و بی ­خبران از ماورای بسیاری اموال و اولاد، می­ پنداشتند که سعادت و فلاح تنها در داشتن مال و اولاد بیشتر است، معلوم است که عذابی هم برایشان نیست، مگر در نداشتن آن، و با داشتن آن عذابی نخواهد بود. احتمال دیگری هم برای تفسیر آن داده شده، و آن این است که مشرکین از آنجا که برخوردار از مال و اولاد بودند، مغرور شدند، و پنداشتند که در درگاه خدا احترامی دارند که این همه اموال و اولاد به آنها داده، و پنداشتند این کرامت و حرمت را همیشه خواهیم داشت، و اگر هم عذابی باشد، ما معذب نخواهیم شد. همان طور که در این آیه شریفه آمده: [و اگر رحمتی از خود به او بچشانیم، بعد از ناملایمی که به او رسیده بود، تازه می­گوید: این حق من از آن من بود، و اصلاً گمان نمی ­کنم قیامتی برپا شود، و به فرضی هم بشود و من بار دیگر به سوی پروردگارم برگردم، باز هم نزد او نعمت و خوبی دارم، (حم سجده/ ۵۰)].[۱۰]

قُلْ إِنَّ رَ‌بِّی یَبْسُطُ الرِّ‌زْقَ لِمَن یَشَاءُ وَیَقْدِرُ‌ وَلَـٰکِنَّ أَکْثَرَ‌ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ ﴿٣۶

بگو: پروردگار من روزی را برای هر کس که بخواهد وسعت می­ دهد یا تنگ می­ گیرد ولی بیشتر مردم نمی­ دانند. (۳۶)

خدای سبحان در پاسخ به مترفین می ­فرماید: رزق از اموال و اولاد، و کمی و زیادی آن، به دست خداست، که هر کسی را به مقتضای حکمت و مصلحت از آن روزی می­ کند، و اسباب به دست آوردنش را هم فراهم می­ کند، و خواست انسان و کرامت و حرمتی که نزد خدا دارد، هیچ اثری در کمی و زیادی رزقش ندارد، امّا بیشتر مردم نمی­ دانند، اگر از رزق چیزی نصیب­شان نشده باشد، محرومیت خود را به اسباب ظاهری، و اتفاقی نسبت می­دهند، و اگر نصیب­ شان بشود، آن را زرنگی و حسن تدبیر خود نسبت می­دهند، و همین برای حماقت آنان کافی است. کلمه (ربّی) به این دلیل آمده، چون طرف خطاب مشرکین هستند که خدا را ربّ خود نمی­ دانستند، لذا رازق بودن خدا را هم که از شؤون ربوبیت او است را انکار می­ کردند.[۱۱]

 وَمَا أَمْوَالُکُمْ وَلَا أَوْلَادُکُم بِالَّتِی تُقَرِّ‌بُکُمْ عِندَنَا زُلْفَىٰ إِلَّا مَنْ آمَنَ وَعَمِلَ صَالِحًا فَأُولَـٰئِکَ لَهُمْ جَزَاءُ الضِّعْفِ بِمَا عَمِلُوا وَهُمْ فِی الْغُرُ‌فَاتِ آمِنُونَ ﴿٣٧ وَالَّذِینَ یَسْعَوْنَ فِی آیَاتِنَا مُعَاجِزِینَ أُولَـٰئِکَ فِی الْعَذَابِ مُحْضَرُ‌ونَ ﴿٣٨

و اموال و فرزندانتان چیزی نیست که شما را به پیشگاه ما نزدیک گرداند، مگر کسانی که ایمان آورده و کار شایسته کرده باشند، که آنها را بدان چه کرده ­اند دو برابر پاداش است، و آنها در غرفه ­ها آسوده خاطر خواهند بود. (۳۷) و کسانی که در آیات ما می­کوشند که ما را به عجز درآورند، آنها احضار شوندگان در عذاب خواهند بود. (۳۸)

باز در جواب مترفین می­ فرماید: اموال و اولاد شما که بدان در سعادت خود اعتماد می­کنید، و آن را دلیل بر نداشتن عذاب خدا می ­دانید، چیزی نیست که شما را نزد ما نزدیک سازد. مگر آن کسی که ایمان آورد، و با مال و فرزندان خود عمل صالح کند، مال خود را در راه خدا انفاق نموده، و با آن ایمان و عمل صالح را ترویج و تبلیغ کرده، و در سایرین نیز منتشر سازد ، و اولاد خود را با تربیت دینی بار آورد، چنین افرادی پاداش دو چندان خواهند داشت، و دو چندان بودنش برای این است که هم خود راه یافتند، و هم دیگران را هدایت کردند، علاوه بر این که خداوند حسنات آنان را به ده برابر و بیشتر مزد می­دهد، آنها در غرفه­ هایی بلند، از عذاب در­ امانند، پس چنین افرادی عذاب نمی­ شوند. و کسانی که در آیات ما جدیت می­ کنند که آن را از اثر بیندازند، و آن چنان مغرور شده که فکر می ­کنند  می­ توانند خدا را عاجز کنند و از چنگال الهی فرار کنند، اینان هر چند که مال و اولادشان بیشتر باشد، سرانجام در آتش احضار می­ شوند.[۱۲]

قُلْ إِنَّ رَ‌بِّی یَبْسُطُ الرِّ‌زْقَ لِمَن یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَیَقْدِرُ‌ لَهُ ۚ وَمَا أَنفَقْتُم مِّن شَیْءٍ فَهُوَ یُخْلِفُهُ ۖ وَهُوَ خَیْرُ‌ الرَّ‌ازِقِینَ ﴿٣٩

بگو: در حقیقت، پروردگار من روزی را برای هر کس از بندگانش بخواهد وسعت می­ دهد یا برای او تنگ می ­گیرد. و هر چه انفاق کردید خدا عوضش را می­دهد، و او بهترین روزی دهندگان است. (۳۹)

یعنی تنگی و گشایش روزی به دست خداست، خدایی که اگر کم روزی دهد، خزینه ­اش زیاد نمی­شود، و اگر زیاد بدهد، خزینه­اش کم نمی­گردد. سپس می ­فرماید: هر چه انفاق کنید، چه کم و چه زیاد و آن مال هم هر چه باشد، خدا عوض آن را به شما می­دهد، حال یا در دنیا، و یا در آخرت، و او بهترین روزی­رسان است، برای این که اگر او می­دهد، بلا عوض و صرفاً از در جود و سخا می­ دهد، ولی دیگران اگر بدهند، به عنوان قرض و معامله می­ دهند، آری می­ دهند تا روزی پس بگیرند، علاوه بر این که او رازق حقیقی است، و دیگران واسطه­ ی وصول رزق او هستند.[۱۳]

 وَیَوْمَ یَحْشُرُ‌هُمْ جَمِیعًا ثُمَّ یَقُولُ لِلْمَلَائِکَهِ أَهَـٰؤُلَاءِ إِیَّاکُمْ کَانُوا یَعْبُدُونَ ﴿۴٠

و روزی که همه­ ی آنها را گرد می ­آورد، آن­گاه به فرشتگان می­ گوید: آیا اینان شما را می­ پرستیدند؟ (۴۰)

از آنجا که مترفین مشرک ادعا می­ کردند که ما فرشتگان را می ­پرستیم تا شفیع ما باشند، آیه پاسخ می­ دهد که به خاطر بیاور روزی را که عابدان و معبودان را جمع می­ کنیم، و سپس از فرشتگان می ­پرسیم که آیا اینها شما را پرستش می­ کردند و شما راضی به عبادت مشرکین بودید یا خیر؟ تا به مشرکین فهمانده شود امیدی که به شفاعت ملائک بسته بودید بی جا بوده و هر چقدر در دنیا به این منظور ملائک را عبادت کردید همه به هدر رفته و بی­ فایده بوده است.[۱۴]

 قَالُوا سُبْحَانَکَ أَنتَ وَلِیُّنَا مِن دُونِهِم ۖ بَلْ کَانُوا یَعْبُدُونَ الْجِنَّ ۖ أَکْثَرُ‌هُم بِهِم مُّؤْمِنُونَ ﴿۴١

گویند: منزّه ی تو، سرپرست ما تویی نه آنها، بلکه جنیّان را می ­پرستیدند بیشترشان  به آنها ایمان داشتند. (۴۱)

ملائکه در پاسخی که به سؤال خدای تعالی داده­ اند تمامی مراسم ادب را رعایت کرده­ اند، نخست او را به طور مطلق و بدون قید و شرط منزه از این دانسته­ اند که کسی غیر او سزاوار پرستش باشد، و در ثانی رضایت خود را از این که معبود مشرکین واقع شوند، نفی نموده و عرضه داشته ­اند: که ما به چنین خطایی راضی نبوده ­ایم، ثانیاً عدم رضایت خود از پرستیده شدن را صریح نگفتند و نخواستند چنین خطایی را به زبان آورند، بلکه در پاسخ گفتند: که ما به غیر تو سرپرستی برای خود نمی ­شناسیم، و با نفی ولایت غیر خدا، عدم رضایت خود را به طور کنایه رساندند، چون اگر به پرستش مشرکین راضی می­شدند، قهراً بین آنان و مشرکین رابطه­ ی موالات برقرار می­شد، و این مولات با انحصار ولایت در خدا منافات دارد، چون آنها ولایت را منحصر در خدای تعالی کردند، پس راضی به پرستش مشرکین نبودند. ملائکه ادامه می­دهند: که بت پرست­ ها جنیان را می ­پرستیدند، چون آنها راضی به پرستیده شدن بودند، آیه شریفه می­ فرماید: بیشتر مشرکین به جنّ ایمان داشتند، چون این جنیان همان کسانی هستند که وثنی­ ها آنها را مبادی شرور، و پیدایش فساد در عالم می­ دانستند، و آنها را می­ پرستیدند، که به اصطلاح باج سبیلی به آنها داده، و از شرّشان محفوظ بمانند.[۱۵]

 فَالْیَوْمَ لَا یَمْلِکُ بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ نَّفْعًا وَلَا ضَرًّ‌ا وَنَقُولُ لِلَّذِینَ ظَلَمُوا ذُوقُوا عَذَابَ النَّارِ‌ الَّتِی کُنتُم بِهَا تُکَذِّبُونَ ﴿۴٢

پس امروز برای یکدیگر سود و زیانی ندارید، و به کسانی که ستم کرده ­اند م ی­گوییم: بچشید عذاب آتشی را که آن را دروغ می­پنداشتید. (۴۲)

یعنی نه فرشتگان که معبود آنها بودند، می ­توانند شفاعت کنند و نه مشرکین می ­توانند نسبت به یکدیگر کمک و یاری برسانند. اینجاست که به این ظالمان می­ گوییم بچشید عذاب آتشی را که تکذیب می­کردید. تعبیر «ظلم» نشان می­دهد که کفر و شرک بعد از ظلمی است که انسان نسبت به خود می­ کند و خود را از جایگاه عبودیت خدا بیرون می­ کند.[۱۶]

 وَإِذَا تُتْلَىٰ عَلَیْهِمْ آیَاتُنَا بَیِّنَاتٍ قَالُوا مَا هَـٰذَا إِلَّا رَ‌جُلٌ یُرِ‌یدُ أَن یَصُدَّکُمْ عَمَّا کَانَ یَعْبُدُ آبَاؤُکُمْ وَقَالُوا مَا هَـٰذَا إِلَّا إِفْکٌ مُّفْتَرً‌ى ۚ وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُ‌وا لِلْحَقِّ لَمَّا جَاءَهُمْ إِنْ هَـٰذَا إِلَّا سِحْرٌ‌ مُّبِینٌ ﴿۴٣

و چون آیات روشن ما بر آنها خوانده شود گویند: این نیست جز مردی که می ­خواهد شما را از آن­چه که پدرانتان می­ پرستیدند، بازدارد و گویند: این جز دروغی بافته شده نیست. و کسانی که کافر شدند، درباره ­ی حق وقتی به سوی شان آمد گفتند: این جز افسونی آشکار نیست. (۴۳)

می ­فرماید: مشرکین بعد از شنیدن آیات قرآنی یکدیگر را هشدار می­ دهند: که در تمسک به دین آباء کوشا باشند، و نیز یکدیگر را تحریک می­ کنند که علیه رسول خدا (ص) به پا خیزند. خدای تعالی آیات خود را به وصف (بیّنات) توصیف فرموده، خواسته است به نوعی ایشان را مورد سرزنش قرار دهد، و گویی فرموده: وقتی این آیات بر آنان خوانده می­ شود، با این که آیاتی بینات و روشنند، و هیچ تردیدی و شکی در آنها نیست، به جای این که عموم هم مسلکان خود را دعوت کنند، که بیایید و این آیات را بپذیرید، بر عکس آنها را دعوت می­کنند: که تا در تقلید کورکورانه از پدران خود پافشاری کنند. مشرکین قبلاً گفتند: این مرد مقصودی جز این ندارد که شما را از راه پدرانتان باز بدارد، و نیز گفتند: که سخنان این مرد جز افتراء به خدا چیز دیگری نیست. و کلمه (هذا / این) تحقیر آیات الهی از سوی مشرکان را می­ رساند. در پایان خدای سبحان با آوردن جمله (قال الذین کفروا….)، می­ فرماید: کسانی که کافر شدند، کفرشان علت شد، تا حق صریح و روشنی را که به ایشان رسید سحر و باطل بخوانند.[۱۷]

وَمَا آتَیْنَاهُم مِّن کُتُبٍ یَدْرُ‌سُونَهَا ۖ وَمَا أَرْ‌سَلْنَا إِلَیْهِمْ قَبْلَکَ مِن نَّذِیرٍ‌ ﴿۴۴

و ­ما­ هیچ­ کتابی به ­آنها نداده بودیم ­که­ آن را بخوانند، و پیش ­از تو ­هشداردهنده ­ای به ­سوی شان نفرستاده بودیم. (۴۴)

این آیه شریفه برای این که اصرار کفار در پیروی هوای نفس، و مقاومت بدون دلیل­ شان در برابر حق را تأکید کند، فرمود: کسانی که کافر شدند، حق صریح و روشن را سحر خواندند، در حالی که ما هیچ کتابی به ایشان ندادیم، که بخوانند، و به استناد آن، این قرآن را باطل بدانند و رسولی هم قبل از تو به سوی ایشان نفرستاده بودیم، تا انذارشان کرده باشد،  حق و باطل را برایشان بیان نموده باشد، تا با استناد به گفته­ های آن رسول، این کتاب را باطل تشخیص دهند.[۱۸]

 وَکَذَّبَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ وَمَا بَلَغُوا مِعْشَارَ‌ مَا آتَیْنَاهُمْ فَکَذَّبُوا رُ‌سُلِی ۖ فَکَیْفَ کَانَ نَکِیرِ‌ ﴿۴۵

و کسانی که پیش از اینان بودند نیز تکذیب کردند، در حالی که اینان به ده یک آن­چه به آنها داده بودیم نمی­ رسند، فرستادگان مرا تکذیب کردند، پس چگونه بود عقوبت من؟ (۴۵)

می­ فرماید: کسانی که قبل از کفار قریش ده یک آنها نیرو و شوکت ندارند، وقتی فرستادگان ما را تکذیب کردند، دیدید که چگونه به عذاب خود گرفتم­ شان، دیگر گرفتن قریش برای ما کاری ندارد. در این جمله تعبیر به ( عذاب من)، برای بزرگ شمردن جرم آنها، و نشان دادن سختی و هول انگیزی عذاب است.[۱۹]

قُلْ إِنَّمَا أَعِظُکُم بِوَاحِدَهٍ ۖ أَن تَقُومُوا لِلَّـهِ مَثْنَىٰ وَفُرَ‌ادَىٰ ثُمَّ تَتَفَکَّرُ‌وا ۚ مَا بِصَاحِبِکُم مِّن جِنَّهٍ ۚ إِنْ هُوَ إِلَّا نَذِیرٌ‌ لَّکُم بَیْنَ یَدَیْ عَذَابٍ شَدِیدٍ ﴿۴۶

بگو: من فقط به شما یک اندرز می ­دهم که: دو تا دو تا و یک یک برای خدا به پاخیزید، سپس بیندیشید که این ­دوست شما هیچ­ گونه جنونی ندارد، او­ صرفا شما­ را از عذاب سختی­ که در پیش است هشدار می­ دهد. (۴۶)

به ایشان بگو: من شما را به چیزی سفارش می­ کنم، و آن این است که بی­ سر و صدا و جدا جدا، برای خاطر خدا، قیام کنید، و در گوشه­ ای به فکر فرو روید، چون در تنهایی فکر بهتر کار می­کند، در چنین حالی درباره وضع من که در طول عمرم در بین شما زندگی کردم، نیک بیندیشید و بیاد آورید که جز رأی سدید (محکم)، و فکر صائب و بلند، صدق در گفتار، و امانت از من ندیدید، آن وقت خواهید فهمید  که من مبتلا به جنون نیستم، و من جز بیم ­رسانی که قوم خود را از عذاب شدیدی که در پیش­رو دارند هشدار می­دهد، چیز دیگری نیستم، و غرض دیگری ندارم، و خواهید فهمید که من خیر­خواه شمایم، نه خائن به شما.[۲۰]

 قُلْ مَا سَأَلْتُکُم مِّنْ أَجْرٍ‌ فَهُوَ لَکُمْ ۖ إِنْ أَجْرِ‌یَ إِلَّا عَلَى اللَّـهِ ۖ وَهُوَ عَلَىٰ کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ ﴿۴٧

بگو: هر­مزدی­ که از شما­خواستم به نفع ­خودتان است، مزد­ من ­جز­ بر­خدا نیست ­و ­او بر هر چیزی گواه است. (۴۷)

آیه شریفه برای این که کفار پیامبر را متهم به این نکنند که دعوت خود را بهانه کرده برای رسیدن به مال و ریاست، می­ فرماید: بگو من از شما در برابر دعوتم مزدی نمی­ خواهم، من آنچه از شما خواستم دوستی خویشانم بود، که آن هم چون سودش به شما برمی­ گردد، در واقع مال شماست و نه برای من، (شوری / ۲۳). سپس برای این که به حضرت ایراد نگیرند که، هیچ انسان عاقلی بدون هدف کاری نمی­ کند، می­ فرماید: من بدون هدف نیستم، و بدون مزدکار نمی ­کنم، ولی مزدم بر خداست، نه بر شما، و خدا شاهد و ناظر عمل من است، و او بر هر چیزی ناظر است نه تنها بر عمل من.[۲۱]

 قُلْ إِنَّ رَ‌بِّی یَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَّامُ الْغُیُوبِ ﴿۴٨

بگو: بی­ گمان ، پروردگارم حق را می ­افکند، و او داننده غیب­ هاست. (۴۸)

مراد به کلمه (حق)، قرآن است، که به وسیله وحی از خدای تعالی به رسول خدا (ص) نازل شده، قرآنی که قول فصل، و جدا سازنده­ ی حق از باطل است، قرآنی که حق را تحقق داده، باطل را باطل می­ سازد، آری حقی که از سوی علام الغیوب به سوی وی افکنده شده، کارش این است که باطل را رسوا نموده، و از بین می ­برد.[۲۲]

 قُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَمَا یُبْدِئُ الْبَاطِلُ وَمَا یُعِیدُ ﴿۴٩

بگو: حق آمد و باطل از سر­نمی­ گیرد و برنمی ­گردد. (۴۹)

یعنی با آمدن حق (قرآن)، باطل چنان ساقط می­ شود که از اصل و اساس اثرش ور­می ­افتد، و به این ترتیب باطل نمی­ تواند چیزی را از نو بیاورد تا رونق قبلی خود را تجدید نماید. ممکن است سؤال شود پس چگونه باطل هنوز سلطه و سیطره دارد؟ بهترین پاسخ این است که برای تحقق حکومت حق و زوال باطل، هم نسخه­ ی نجات بخش لازم است هم پیروان حرف شنو و قرآن آن نسخه­ ی شفابخش است که به تنهایی علت درمان نیست، مگر آن که پیروان حرف شنویی داشته باشد و اگر مسلمین قابلیت لازم را پیدا کنند باطل، ابتکار را از دست داده و بی­رنگ شده و سرانجام محو می­شود.[۲۳]

 قُلْ إِن ضَلَلْتُ فَإِنَّمَا أَضِلُّ عَلَىٰ نَفْسِی ۖ وَإِنِ اهْتَدَیْتُ فَبِمَا یُوحِی إِلَیَّ رَ‌بِّی ۚ إِنَّهُ سَمِیعٌ قَرِ‌یبٌ ﴿۵٠

بگو: اگر گمراه شوم، فقط به زیان خود گمراه شده ­ام، و اگر هدایت یابم به خاطر آن است که پروردگارم به من وحی می­کند، که او شنوا و نزدیک است. (۵۰)

آیه شریفه بیانگر اثری است که حق دارد، همان حقی که وحی الهی است، و خدای تعالی آن را حق مطلق معرفی کرده، لذا در رساندن به واقع از هیچ جهتی خطا نمی ­کند، و همواره هدایت می­کند. به همین جهت در تأکید این مطلب می ­فرماید: ای پیامبر! بگو: به فرض این که در من گمراهی باشد، این گمراهی علیه خودم، و از ناحیه خودم خواهد بود، و ربطی به حقی که به من وحی شده ندارد، آری هر انسانی حتی انبیا اگر حفظ و حمایت خدا نباشد، در خطر ضلالت هستند، چیزی که هست خداست که انبیا را مصون از آن کرده، پس حقی که به من وحی شده، جز هدایت اثر دیگری ندارد.آنگاه بار دیگر این مطلب را با این جمله ( انه سمیع قریب) تاکید نموده، چون بر این دلالت دارد که خدا دعا را می­ شنود، و هیچ چیز و از آن جمله دوری، بین او، و شنیدن دعا، حایل نمی­ شود، قبلاً هم زمینه را برای این تاکید فراهم کرده بود که، خدا علام الغیوب است، پس هیچ امری که مخل کار او باشد، و از نفوذ مشیت او و هدایت مردم به وسیله وحی جلوگیریشود، از او غایب نمی­ شود.[۲۴]

 وَلَوْ تَرَ‌ىٰ إِذْ فَزِعُوا فَلَا فَوْتَ وَأُخِذُوا مِن مَّکَانٍ قَرِ‌یبٍ ﴿۵١

و ای­کاش­ می­ دیدی ­هنگامی را که­ وحشت­زده­ اند، و­گریزی ­نمانده­ است­ و ­از مکانی ­نزدیک ­دستگیر می­ شوند. (۵۱)

از این آیه تا آخر سوره، وصف حال مشرکین قریش و امثال ایشان در ساعت مرگ است. چون مشرکین به فزع و جان کندن بیفتند، نمی ­توانند از چنگ خدا بگریزند، و یا به جایی پناهنده گشته، یا چیزی را بین خدا و خود حایل سازند. این جمله (اخذوا من مکان قریب) کنایه از این است که بین آنان و کسانی که مأمور گرفتن ایشانند، هیچ فاصله ای نیست، با در نظر گرفتن این آیات، و این که می­ دانیم گیرنده در جمله (اخذوا) خود خداست، دیگر چگونه تصور می­ شود که آدمی بتواند از چنگال خدا فرار کند؟ با این که خدا از من به من نزدیک­تر است، و یا چگونه ممکن است آدمی از چنگال ملائکه­ اش بگریزد، و از قلم بیفتد، با این کـه ملائکه مکرم که اوامر را از خـدا می­ گیرند، دیگر هیچ حـایلی بین آنان و خدا نیست، حتی واسطه­ ای هم در کار ندارند.[۲۵]

وَقَالُوا آمَنَّا بِهِ وَأَنَّىٰ لَهُمُ التَّنَاوُشُ مِن مَّکَانٍ بَعِیدٍ ﴿۵٢وَقَدْ کَفَرُ‌وا بِهِ مِن قَبْلُ ۖ وَیَقْذِفُونَ بِالْغَیْبِ مِن مَّکَانٍ بَعِیدٍ ﴿۵٣

و گویند: به آن ایمان آوردیم، ولی چگونه از مکانی دور دستیابی برای آنها میسر است. (۵۲) و حال آن که پیش از این منکر آن شدند و از جایی دور به نادیدنی، تیر انکار می ­افکندند. (۵۳)

مشرکین وقتی گرفتار می­ شوند، می­گویند: ما به حق که همان قرآن است ایمان آوردیم، کجا و کی می­توانند ایمان به قرآن  را تناول کنند و بگیرند، ایمانی که فایده نجات داشته باشد، برای این که در مکانی دور از دنیا گرفتار شده­ اند، و حال آن که آنها در دنیا بدان کفر ورزیدند، و آخرت را با ظنّ و اوهام و از مکانی بسیار دور انکار می­ کردند.[۲۶]

 وَحِیلَ بَیْنَهُمْ وَبَیْنَ مَا یَشْتَهُونَ کَمَا فُعِلَ بِأَشْیَاعِهِم مِّن قَبْلُ ۚ إِنَّهُمْ کَانُوا فِی شَکٍّ مُّرِ‌یبٍ ﴿۵۴

و میان آنها و آن­چه از لذایذ می­خواستند جدایی افتاد، همان­گونه که پیش از این با امثال ایشان چنین رفتار شد، زیرا آنها سخت در تردید بودند. (۵۴)

می­فرماید: مرگ بین مشرکین که به عذاب خدا گرفتار شدند، و بین لذایذی که در دنیا داشتند، جدایی انداخته، همان طور که با مشرکین امت­های گذشته همین معامله شد، به خاطر این که درباره اوامر الهی و آخرت در شک بودند، و سخنانی بدون دلیل درباره ­اش می­گفتند.[۲۷]

 ۱- المیزان، ج۱۶، ص ۵۸۸

۱- المیزان، ج۱۶، ص۵۸۹ – ۵۸۸

۱- المیزان، ج۱۶، ص ۵۹۱ – ۵۹۰

۲- همان، ج۱۶، ص۵۹۲ – ۵۹۱

 ۱- المیزان، ج۱۶، ص ۵۹۸

 ۱- المیزان، ج۱۶، ص ۵۹۹

 ۱- المیزان، ج۱۶، ص ۶۰۰ – ۵۹۹

 ۲- نمونه، ج۱۸، ص ۱۰۳

۱- المیزان، ج۱۶، ص۶۰۰

۲- همان، ج۱۶، ص ۶۰۱ – ۶۰۰

 ۱- المیزان، ج۱۶، ص ۶۰۲ – ۶۰۱

 ۱- المیزان، ج۱۶، ص ۶۰۲

 ۱- المیزان، ج۱۶، ص ۶۰۳

 ۲- خلاصه تفاسیر المیزان و نمونه، ص۹۳۳

 ۱- المیزان، ج۱۶، ص ۶۰۶ – ۶۰۴

 ۱- خلاصه تفاسیر المیزان و نمونه، ص ۹۳۴

 ۱- المیزان، ج۱۶، ص ۶۰۷ – ۶۰۶

 ۲- همان، ج۱۶، ص ۶۰۷

 ۱- المیزان، ج۱۶، ص ۶۰۸

 ۲- همان، ج۱۶، ص۶۰۹

 ۱- المیزان، ج ۱۶، ص ۶۰۹

 ۲- همان، ج ۱۶، ص ۶۱۰

 ۱- خلاصه تفاسیر المیزان و نمونه، ص ۹۳۵

 ۱- المیزان، ج۱۶، ص ۶۱۱ – ۶۱۰

 ۲- همان، ج۱۶، ص ۶۱۲ – ۶۱۱

 ۱- المیزان، ج۱۶، ص ۶۱۳

 ۲- همان، ج ۱۶، ص ۶۱۳