ترجمه و توضیح سوره کهف ۲۴ – ۱

بِسْمِ اللَّـهِ الرَّحْمَـٰنِ الرَّحِیمِ

به نام خداوندی که رحمت عامش شامل همه و رحمت خاصش از آن مؤمنین است.

الْحَمْدُ لِلَّـهِ الَّذِی أَنزَلَ عَلَىٰ عَبْدِهِ الْکِتَابَ وَلَمْ یَجْعَل لَّهُ عِوَجًا ﴿١﴾ قَیِّمًا لِّیُنذِرَ بَأْسًا شَدِیدًا مِّن لَّدُنْهُ وَیُبَشِّرَ الْمُؤْمِنِینَ الَّذِینَ یَعْمَلُونَ الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْرًا حَسَنًا ﴿٢ مَّاکِثِینَ فِیهِ أَبَدًا ﴿٣﴾

ستایش خداى را که این کتاب را بر بنده‌ى خود نازل کرد و هیچ گونه انحرافى در آن ننهاد (۱) [کتابى‌] راست و درست، تا به عقوبتى سخت از نزد خود هشدار دهد و مؤمنان را که کارهاى شایسته مى‌کنند نوید بخشد که ایشان را پاداشى نیکوست (۲) که جاودانه در آن خواهند بود (۳)

خدای سبحان همهٴ نِعَم را برای بشر آفریده است و فرمود: نعمت های الهی قابل شمارش نیست، لکن در بین این نِعَم برخی از نعمت ها را می‌شمارد تا اقامهٴ برهان کند به این که خدا محمود است، چرا؟ برای این که بهترین نعمت را که نعمت قرآن و وحی است برای بشر نازل کرد و هر کس نعمت خاص به بشر عطا کند استحقاق حمد دارد، پس خدا مستحقّ حمد است و محمود است. این می‌شود تعلیم کتاب و حکمت، سپس از این مطلب نظری یک مطلب عملی در می‌آید، او که این شایستگی را دارد ما هم وظیفه‌مان این است که حقّ او را بشناسیم و ادا کنیم. این ﴿الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَنزَلَ عَلَی عَبْدِهِ الْکِتَابَ﴾ برهان مسئله است و آثار فراوانی دارد که یکی از آنها این است که ما هم موظّفیم بگوییم خدا را شکر می‌کنیم که بر پیامبرمان قرآن نازل کرد. اما این ﴿الْکِتَابَ﴾ «الف» و «لام»ش بر همین قرآن منطبق است، یعنی کتابی که معروف بود همین قرآن کریم است، این شش هزار و اندی آیه اعوجاج و کجی ندارد، نقدپذیر، اشکال‌پذیر، شبهه‌پذیر، بطلان‌پذیر و نسخ‌پذیر نیست، چرا؟ چون نه افراط دارد نه تفریط، دعوتی که دارد حق است، گزارشی که می‌دهد صِدق است، وعده و وعیدی که می‌دهد عملی است، فریب و نیرنگ در او نیست، دربارهٴ جهان با برهان سخن می‌گوید، از گذشته و حال با صِدق خبر می‌دهد، چون هیچ یک از این نقص ها در حرم امنِ این کتاب نیست پس ﴿لَمْ یَجْعَل لَّهُ عِوَجا﴾. حالا که عِوج ندارد کتابی مستقیم است، قیّم است، چون خودش نقص ندارد می‌تواند مکمّل دیگری باشد. ﴿قَیِّماً﴾، یعنی قیّم مردم است، مردم جاهل‌اند او معلّم کتاب و حکمت است، مردم در ضلالت‌اند او هادی مردم است، مردم نه می‌دانند از کجا آمدند نه می‌دانند به کجا می‌روند، این کتاب آمده چهار مقطع را به مردم نشان بدهد که این چهار مقطع را شما خودتان باید بسازید، ۱) دنیا، ۲) برزخ، ۳) صحنهٴ وسیع قیامت در جایگاه خاصّی که دارد و۴) بهشت. این کتاب را برای چه فرستاد؟ تا پیامبر (ص) با این کتاب کسانی را که می‌گویند خدا فرزند دارد آنها را انذار کند. اگر یک کتاب نزد ما باشد دمِ دست باشد می‌گوییم «لدیَّ» اگر این کتاب در منزل در قفسه باشد می‌گوییم «عندی»، برای ما «عند» و «لدی» فرق دارد، ولی برای خدای تعالی «عند» و «لدی» فرق ندارد چون همه چیز نزد اوست، ﴿لَدَیْنَا﴾ عذاب گلوگیر است، فرمود: ما بخواهیم عذاب کنیم این دمِ دست ماست، این‌چنین نیست که قدری فاصله داشته باشد، آناً هم می‌گیریم، حتی اگر در طبقات زیر زمین باشند، چون ﴿هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنتُمْ، حدید/۴﴾ آنها هم در اختیار اوست، لذا او سریع‌العِقاب است. فرمود: خدا دارای بأس شدید است، یعنی دارای عذاب شدید، و چون از نزد اوست، خطاپذیر و قابل دفاع هم نیست تا کسی جلویش را بگیرد، اگر با ارادهٴ الهی و از نزد خدای تعالی است عذاب حق است و چاره‌ای جز تحمّل او نیست. اما دربارهٴ مؤمنان فرمود: ﴿وَیُبَشِّرَ الْمُؤْمِنِینَ الَّذِینَ یَعْمَلُونَ الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً حَسَناً﴾ کدام مؤمن؟ مؤمنی که از نظر عقیده و عمل سالم است. جایی در قرآن نیست که خدا به مؤمن وعدهٴ بهشت داده باشد مگر به مؤمنی که عمل صالح دارد. تعبیر اجر هم یک تعبیر تشویقی است ﴿أَنَّ لَهُمْ أَجْراً حَسَناً﴾ آن هم ﴿مَاکِثِینَ فِیهِ أَبَداً﴾ یعنی در اجر غرق هستند، کسی از آنها نمی‌گیرد، چون وقتی عطای الهی باشد کلّ جهان مأموران الهی‌اند. اگر ﴿لِلَّهِ جُنُودُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ، فتح/۷﴾ شد و خدای سبحان اراده فرمود که چیزی به کسی بدهد، همگان مطیع‌اند.[۱]

 وَیُنذِرَ الَّذِینَ قَالُوا اتَّخَذَ اللَّـهُ وَلَدًا ﴿۴﴾

و تا کسانى را که گفتند: خداوند فرزندى گرفته است، هشدار دهد (۴)

اینجا بهترین و شفّاف‌ترین مصداق مستحقّان انذار را ذکر می‌کند، چون دردِ رسمی مردم حجاز آن روزها، که یا اهل کتاب بودند و عُزیر را فرزند خدا می‌دانستند، یا مسیحی هایی بودند که عیسی را فرزند خدا می‌دانستند، یا مشرکان حجاز و بت‌پرست ها بودند که فرشته‌ها را دختران خدا می‌پنداشتند، این ها سنگین‌ترین دردِ مشرکین بود در کنار آن معاصی دیگر، آن معصیت های غیبت و دروغ و امثال ذلک یک طرف، شرک و بنات الله و اتّخاذ ولد و امثال ذلک طرف دیگر، چه آ‌نهایی که می‌گفتند: ﴿وَلَدَ اللَّهُ، صافات/۱۵۲﴾، چه این هایی که می‌گفتند: ﴿اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً﴾ این چون مهم‌ترین مصداق معصیت بود جداگانه ذکر فرمود.[۲]

مَّا لَهُم بِهِ مِنْ عِلْمٍ وَلَا لِآبَائِهِمْ کَبُرَتْ کَلِمَهً تَخْرُجُ مِنْ أَفْوَاهِهِمْ إِن یَقُولُونَ إِلَّا کَذِبًا ﴿۵﴾

نه آنان و نه پدران شان به این دانشى ندارند. سخن بزرگى است که از دهان شان بیرون مى‌آید. جز دروغ نمى‌گویند (۵)

فرمود: این گوینده‌ها جاهلانه سخن می‌گویند و خودشان هم مقلّد نیاکان و تبار قبلی‌شان‌ هستند که آنها هم جاهل بودند، فرمود: ﴿إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّهٍ، زخرف/۲۲﴾ هم این ها که تقلیدکنندهٴ نیاکان‌اند جاهل‌اند، هم آن نیاکان شان. سپس فرمود: این که مشرکین گفتند خدا فرزند گرفته، یک گناه و یک حرف بزرگ است که از دهان این ها خارج شده، این حرف ریشهٴ عقلی ندارد، چیزی که از جان برنمی‌خیزد در همان فضای دهان است. حضرت سیّدالشهداء(ع) فرمود: «الناس عَبید الدنیا و الدین لَعق علیٰ ألسنتهم یحوطونه ما درّت معایشهم»، آنها که از قرآن و عترت فاصله گرفتند اگر هم به حسب ظاهر مسلمان باشند، دین برای آنها مثل یک آدامس است، این بچه‌ها با آدامس چه کار می‌کنند، آن را نمی‌جوند در دهان شان می‌گردانند، وقتی که مزه‌ شیرینش تمام شد، دور می‌اندازند. خیلی ها دین برایشان مثل آدامس است، مادامی که مَزه دارد در دهان می‌گردانند، وقتی نشد آن را دور می اندازند، خدای سبحان فرمود: این حرف­ها، حرف­های دهنی است، حرف های عقلی و قلبی نیست. در ﴿أَفْوَاهِهِمْ﴾ ضمیر (هم) به هر دو برمی‌گردد، یعنی هم به آباء، هم به خود این ها. این آدامس­های دینی هم در دهان پدران شان بود، هم در دهان این­ها. چون مشرکین مجسِّمه بودند، یعنی قائل به جسم بودن الله بودند، لذا برای خدا دخترانی قائل بودند و مانند آن.[۳]

 فَلَعَلَّکَ بَاخِعٌ نَّفْسَکَ عَلَىٰ آثَارِهِمْ إِن لَّمْ یُؤْمِنُوا بِهَـٰذَا الْحَدِیثِ أَسَفًا ﴿۶﴾

چه بسا تو از پى [اعراض‌] آنها، اگر به این گفتار ایمان نیاورند، خود را از اندوه هلاک کنى (۶)

فرمود: شما این معارف را بازگو می‌کنید ولی یک عده نمی‌پذیرند، از آن جهت که شما ﴿رَحْمَهً لِلْعَالَمِینَ﴾ هستید بسیار نگرانید، نه این که چون حرف شما را گوش ندادند یا پیام ما را به زمین گذاشتند، بلکه برای این که خودشان را به زحمت نیندازند شما نگرانید. ﴿بَاخِعٌ﴾ یعنی «مُهلکٌ» داری جان می‌دهی که اینها ایمان نیاوردند، قبول نکردند، که نکردند، ﴿فَلَعَلَّکَ بَاخِعٌ نَّفْسَکَ عَلَی آثَارِهِم﴾ به دنبال این ها این‌قدر تلاش و کوشش می‌کنی، مثل این که می‌خواهی خودت را هلاک کنی؟  متأسّف و متأثّر بودن و غصّه خوردن بر آنها لازم نیست.[۴]

 إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَى الْأَرْضِ زِینَهً لَّهَا لِنَبْلُوَهُمْ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا ﴿٧﴾ وَإِنَّا لَجَاعِلُونَ مَا عَلَیْهَا صَعِیدًا جُرُزًا ﴿٨

همانا ما آنچه را که بر زمین است زینتى براى آن قرار دادیم تا امتحانشان کنیم که کدام یک از ایشان بهتر عمل مى‌کنند (۷) و ما آنچه را که بر روى زمین است قطعا بیابانى خشک و بایر خواهیم کرد (۸)

فرمود: این مطلب را به آنها بگو که چیزی در آسمان و زمین برای شما نیست، این ها وسیلهٴ سرگرمی است، ما زمین را مزیّن کردیم، بساط زیبایی پهن کردیم، اما همهٴ این ها جامه‌ای است بر پیکر زمین ﴿زِینَهً لَّهَا﴾، (لها) نه «لکم» حالا اگر کسی خانه، فرش، و اتومبیل خوب دارد، آ‌ن شخص زمین را مزیّن کرده، اتاق را زینت داده، نه خودش را. شما یک زینت خاصّی دارید که ما برایتان مشخص کردیم، ﴿وَلکِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمَانَ وَزَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ، حجرات/۷﴾ فرمود: خدای سبحان ایمان را در قلب شما مزیّن قرار داد، شما یک محبوب و یک زیور دارید و آن ایمان است، بقیه دیگر لجن است، حواستان جمع باشد به دنبال آن نروید. حضرت امیر مکرّر در نهج‌البلاغه فرمود: اینجا خیلی سبز و پررونق است، خیلی پر طمطراق است، باغ و بوستان است، اما این دنیایی که خیلی مزیّن است، این یک چراگاه سبزِ خرّم وباخیز است، فرمود: این بیماری ها، گناه ها، باندبازی ها، این ها آبروبر است مواظب آبرویتان باشید. فرمود: ما این را زینت زمین قرار دادیم تا شما را بیازماییم، حرام نیست اما خودتان را به چاه نیندازید، بهره‌برداری از این ها حلال است، از راه حلال به دست بیاورید و بهره‌برداری کنید، اما شما زینتتان چیز دیگر است. فرمود: شما اگر خدای ناکرده بخواهید از آ‌ن زینت اصلی بمانید، بدانید این آخرش پژمردگی است، همان طور که در کنار هر بهاری خزانی هست، صَعید جُرُز (زمینی که گیاه نرویاند) و مراد از آن، قطع رابطه تعلق بین انسان و متاعهای زندگی زمینی است. علامه طباطبایی می‌فرماید: این دوتا آیه یک بیان عجیبی در ساختار خلقت جهان و انسان دارد برای این که فرمود: ﴿إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَی الْأَرْضِ زِینَهً لَّهَا لِنَبْلُوَهُمْ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً﴾ و ﴿وَإِنَّا لَجَاعِلُونَ مَا عَلَیْهَا صَعِیداً جُرُزاً﴾ می‌فرمایند: اینجا سخن عجیب این است که انسان از راه دور آمده، البته بدنی دارد که از ناحیه طبیعت برخاست که ﴿إِنِّی خَالِقٌ بَشَراً مِن طِینٍ﴾  اما اصالت، حقیقت، گوهر و هویّت این با ﴿نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی﴾ است از جای دیگر آمده، وطن او جای دیگری است، اینجا غریب است، لذا اُنس نمی‌گیرد، بسیار سخت است برای انسان که در دنیا بماند. خدای سبحان فرمود: ما برای این که او را سرگرم و علاقه‌مند کنیم، این مهمان‌خانه را آرایش دادیم، هر چه او بخواهد ما اینجا فراهم کردیم، آسمان و زمین را مزیّن کردیم، علاقهٴ به جاه و مقام و فرزند و… را هم در درون او نهادینه کردیم تا او را سرگرم کنیم که این جا بماند، چون ما با اوکار داریم، می‌خواهیم او را بپرورانیم، او اگر بخواهد به جایی برسد باید در کلاس درس و امتحان شرکت کند، منتها این هفتاد یا هشتاد سالی که هست هر لحظه‌اش امتحان است تا آنجا که می‌فهمد. بعد از این که فرمود: آنچه در روی زمین است زینت زمین است و مردم بین زینت زمین و زینت انسان اشتباه می‌کنند و بعد از گذشت عمر می‌فهمند که سرزمین زندگی آنها به صورت صَعید جُرز در آمده.[۵]

 أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْکَهْفِ وَالرَّقِیمِ کَانُوا مِنْ آیَاتِنَا عَجَبًا ﴿٩﴾

آیا پنداشته‌اى که اصحاب کهف و رقیم از آیات عجیب ما بودند (۹)

فرمود: این قصه گرچه معروف هست، اما بین شما کم و زیاد دارد، عده ای اصحاب رقیم را از اصحاب کهف جدا کردند، در حالی که اصحاب کهف همان اصحاب رقیم‌اند، برای این که اسامی ایشان در لوحی مرقوم شده، حالا یا در موزهٴ آن روز، یا در سینهٴ همان کوه حک شده بود. شخص پیغمبر(ص) از آن جهت که ﴿قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ﴾ ممکن است این داستان برای آن حضرت تعجّب‌آور باشد، اما از آن جهت که خودش با وحی الهی آیات کبرا را پشت سر گذاشت برای او تعجّب‌آور نیست، و خطاب به آن حضرت از آن جهت که او اُسوهٴ همهٴ مخاطبان است و تنها گیرندهٴ وحی خود آن حضرت است، بنابراین این تعجّب ها برای تودهٴ مردم است نه برای خود حضرت، این که فرمود: ﴿أَمْ حَسِبْتَ﴾ نه این که تو خیال کردی، فرمود: خیلی ها از این تعجّب می‌کنند، لذا سؤال می‌کنند که داستان اصحاب کهف چیست؟[۶]

إِذْ أَوَى الْفِتْیَهُ إِلَى الْکَهْفِ فَقَالُوا رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنکَ رَحْمَهً وَهَیِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَدًا ﴿١٠﴾

آن‌گاه که آن جوانمردان به سوى غار پناه بردند و گفتند: پروردگارا! ما را از جانب خود رحمتى عطا کن و در کارمان براى ما رشد و تعالى فراهم ساز (۱۰)

هم مفسّران به آن تذکّر داده اند و در بعضی از تعبیرات روایی هم شاید باشد که این افراد جوان نبودند، تعبیر قرآ‌ن هم (شَباب، جوان) نیست، بلکه (فتیه) است، چون قرآن هم از فتوّت ایشان سخن به میان آورده، معلوم می شود جوانمردانی بودند که قیام کردند، و بعضی از آنها شاید میانسال بودند. اَوی، یعنی جایی که آدم پناه می‌گیرد و آنجا می‌ماند. همچنین کلمه رَشَداً راه یافتن به سوی مطلوب است. فرمود: این ها از انحراف اعتقادی، ظلم و بی‌عدالتی به ستوه آمدند، به خدا عرض کردند: ما به تو پناه بردیم، «مِن لدنک» تو که مسبّب اسبابی راهی به ما نشان بده، برای این که حکومت و مردم و جامعه این‌طورند، ما هم به جایی دسترسی نداریم. این ها فهمیده بودند الحاد باطل است و الهی بودن حق است، شرک باطل است و توحید حق است، لذا نه باید ملحد بود و نه مشرک. پس هیچ راهی و هیچ پناهگاهی نداشتند مگر غار، هیچ وسیله‌ای نداشتند مگر خالق ربّ السماوات و الأرض، به خدای سبحان عرض کردند از نزد خودت چیزی به ما برسان برای این که در نزد دیگران راه برای نجات نیست.[۷]

 فَضَرَبْنَا عَلَىٰ آذَانِهِمْ فِی الْکَهْفِ سِنِینَ عَدَدًا ﴿١١﴾ ثُمَّ بَعَثْنَاهُمْ لِنَعْلَمَ أَیُّ الْحِزْبَیْنِ أَحْصَىٰ لِمَا لَبِثُوا أَمَدًا ﴿١٢﴾

پس در آن غار سالیانى چند بر گوش‌هایشان زدیم (۱۱) آن‌گاه آنها را برانگیختیم تا معلوم داریم کدام یک از آن دو گروه مدت ماندن شان را بهتر حساب مى‌کنند (۱۲)

فرمود: ما جواب ایشان را دادیم، و این ها را سیصد سال خواباندیم، معلوم می‌شود جواب نقد خدا این‌چنین نیست که اگر کسی گفت ربّنا، فوراً جواب مثبت این‌چنین بدهد، خدا جواب داد، اما بعد از سیصد سال این معنای صبر است، این معنای رضاست، این معنای سکوت حق است. فرمود: ما این ها را طوری خواباندیم که هیچ صدایی بیدار شان نمی‌کند، نه سر و صداهای طوفان و غرّش رعد و برق و پرنده‌ها و نه هیچ چیز دیگری. این ﴿سِنِینَ﴾ را بعد تشریح می‌فرمایند که این ها ۳۰۹ سال خوابیدند. ما اینها را خواباندیم بعد بیدارشان کردیم وقتی بلند شدند دو حزب وگروه شدند، یک عده سؤال کننده بودند یک عده جواب دهنده. خدا می‌فرماید، ما اینها را بیدار کردیم تا روشن بشود که کدام یک از دو گروه این را درست شماره کردند چرا؟ چون اگر انسان یک روز یا نصف روز در اثر خستگی‌اش بخوابد این یک امر عادی است، اما سه قرن بخوابد این آیهٌ الهیّه است. گاهی معجزات الهی، آیات الهی در درون خود انسان هست، مقلّب‌القلوب حالاتی را در جان انسان پیاده می‌کند و انسان همه‌اش خواب است، بر فرض هم که بیدار بشود بیداری حسّی است نه بیداری عقلی،آن که تشخیص می‌دهد عقل است، آن هم که بیدار نشده. حضرت امیر(ع) می فرماید: «نَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ سُبَاتِ الْعَقْلِ» سَبْت یعنی تعطیل، عرض کرد: خدایا ما به تو پناه می‌بریم از اینکه عقل جامعه بخوابد. بنابراین همین ها که ﴿آمَنُوا بِرَبِّهِمْ﴾ هستند، ﴿إِنَّهمْ فِتْیَهٌ﴾ هستند، قرآن خیلی از ایشان تجلیل می‌کند، بعضی شان آیات انفسی را درک نمی‌کنند. فرمود: ما این کار را کردیم تا روشن بشود یک عده را می‌خوابانیم و بیدار می‌کنیم، ولی خودش بیدار نمی‌شود، با این که سه قرن خواباندیم بیدارش کردیم، حفظش کردیم ولی او هنوز بیدار نشده، مؤمن هست، اما آن درجهٴ عالیه را ندارد، ﴿ثُمَّ بَعَثْنَاهُمْ﴾ تا معلوم بشود خود این ها هم یک حد نبودند، با این که همه‌شان اهل قیام و مقاومت بودند، موحّد بودند از الحاد و شرک رهایی یافتند، سیصد سال آیات الهی در درون این ها ظهور کرد، ولی بعضی ها فهمیدند، بعضی نفهمیدند.[۸]

 نَّحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْیَهٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ هُدًى ﴿١٣﴾

ما خبرشان را به حق بر تو حکایت مى‌کنیم.آنها جوانمردانى بودند که به پروردگار خود ایمان آوردند و ما نیز بر هدایت شان افزودیم (۱۳)

جریان اصحاب کهف در کتاب های آسمانی آمده، لذا مورد سؤال قرار گرفت، و خدای سبحان این قصّه را از لُوث تحریف و افراط و تفریط پاک می‌کند و درست تبیین می‌کند. لذا فرمود: آنها جوانمردانى بودند که به پروردگار خود ایمان آوردند و ما نیز بر هدایت شان افزودیم، این ﴿وَزِدْنَاهُمْ هُدیً﴾ بر اساس این است که اگر کسی ﴿مَن جَاءَ بِالْحَسَنَهِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا﴾  آ‌ن هدایت اوّلیه را پذیرفت، هدایت پاداشی و آن گرایش و علاقه نصیبش می‌شود. از آن به بعد خدای سبحان پاداش عطا می‌کند، پاداش تنها بهشتِ قیامت نیست، در دنیا هم پاداش عطا می‌کند، این که فرمود: ما از هر طرف نِعَم را به او می‌دهیم همین ﴿مَن جَاءَ بِالْحَسَنَهِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا﴾ است، البته مصداق و ظهور کاملش در قیامت است. فرمود: ﴿وَالَّذِینَ اهْتَدَوْا زَادَهُمْ هُدیً وَآتَاهُمْ تَقْوَاهُمْ، محمد/۴۷﴾ تقوای شان را ما به ایشان دادیم، این ها خواستند ما هم توفیق فراهم کردیم.[۹]

وَرَبَطْنَا عَلَىٰ قُلُوبِهِمْ إِذْ قَامُوا فَقَالُوا رَبُّنَا رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ لَن نَّدْعُوَ مِن دُونِهِ إِلَـٰهًا لَّقَدْ قُلْنَا إِذًا شَطَطًا ﴿١۴﴾

و بر دل‌هایشان قوت بخشیدیم آن‌گاه که قیام کردند و گفتند: پروردگار ما پروردگار آسمان‌ها و زمین است، غیر او هرگز معبودى را نخواهیم خواند که در این صورت حتما ناحق گفته‌ایم (۱۴)

حکومت، حکومت شرک است پدر و مادر مشرک‌اند، محیط تحصیلی، تجاری، سیاسی، همه جا شرک آلوده است، اینها هیچ پناهگاهی ندارند، با دست خالی داخل غار شدند. این ها چطوری خوابشان می‌برد؟ ذات اقدس الهی از ربط قلب خبر داده است، فرمود: ما این قلب ها را به خودمان مرتبط کردیم و نگذاشتیم این قلب بلرزد و بتپد. برخی از این ها جزء درباریان حاکم عصر بودند، در برابر یک حکومت خشنی که دینش بت پرستی بود ممکن نبود کسی علناً بتواند مخالفت کند، با اضطراب و هراس از دربار خارج شدند تنها عاملی که بتواند این قلب را مطمئن کند همان نیروی مقلّب‌القلوب است. قیام در اینجا به معنای مقاومت و استقامت است. فرمود: چون ایشان ایستادگی کردند با دو مطلب با خدا سخن گفتند.[۱۰] ابتداء با جمله ﴿ فَقَالُوا رَبُّنَا رَبُّ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ﴾ توحید را اثبات نموده و ربوبیت تمامی عالم را منحصر به رب واحدی کرده‏اند که شریک ندارد، و این غیر آن چیزی است که وثنیت می‏گوید. وثنیت برای هر نوع از انواع مخلوقات، اله و ربی قائل هستند. آنگاه برای تاکید توحید اضافه کرده‏اند که: ﴿لَن نَدْعُوَا مِن دُونِهِ إِلهاً﴾  ما به غیر او اله دیگری نمی‏خوانیم و فائده این تاکید نفی آلهه‏ایست که وثنیت آنها را اثبات می‏کرد، مجددا تاکید دیگری آوردند که: ﴿لَقَدْ قُلْنَا إِذاً شَطَطاً﴾ اگر چنین کنیم از راه حق تجاوز کرده‏ایم و با این جمله فهماندند که خواندن غیر خدا تجاوز از حد و غلو در حق مخلوق و بالا بردن آن تا حد خالق است.[۱۱]

هَـٰؤُلَاءِ قَوْمُنَا اتَّخَذُوا مِن دُونِهِ آلِهَهً لَّوْلَا یَأْتُونَ عَلَیْهِم بِسُلْطَانٍ بَیِّنٍ فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَىٰ عَلَى اللَّـهِ کَذِبًا ﴿١۵﴾

اینان قوم ما هستند که غیر او معبودانى اختیار کرده‌اند، چرا بر آنها دلیل روشنى نمى‌آورند؟ پس کیست ظالم‌تر از کسى که بر خدا دروغ ببندد (۱۵)

یک وقت است انسان احساس مسئولیت نمی‌کند می‌گوید گروهی هستند در فلان منطقه که مشرکانه به سر می‌برند، اما اگر گفتیم ﴿هؤُلاءِ قَوْمُنَا﴾ یعنی کاری باید بکنیم این ها را هدایت کنیم، این ﴿قَوْمُنَا﴾ رسالت و مسئولیت اصحاب کهف را تبیین می‌کند، لذا تا آن آخرین لحظه هم به فکر این ها بودند.  ﴿اتَّخَذُوا مِن دُونِهِ آلِهَهً﴾ این ها هر کدام گرفتار ارباب متفرّقه بودند، هر کدام یک ربّ خاصّی داشتند، منظور از این آلهه تنها سنگ و گِل و چوب نیست، منظور یا فرشتگان‌اند که می گفتند دختران خدا هستند، یا جنّ‌اند، یا قدّیسین بشرند، نظیر عُزیر (ع) که او را پسر خدا می گفتند.[۱۲] جملهٴ ﴿لاَ یَأْتُونَ عَلَیْهِم بِسُلْطَانٍ بَیِّنٍ فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَی عَلَی اللَّهِ کَذِباً﴾ یعنی این ها دلیل روشنی بر آنچه ادعاء می‏کنند ندارند، پس مشرکین باید برهانی قاطع بر صحت گفتارشان اقامه کنند که اگر اقامه نکنند سخنشان سخنی بدون دلیل و علم بوده، دروغ و افترائی خواهد بود که به خدا بسته‏اند، و افتراء ظلم است، و ظلم بر خدا بزرگترین ظلم ها است.[۱۳]

وَإِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَمَا یَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّـهَ فَأْوُوا إِلَى الْکَهْفِ یَنشُرْ لَکُمْ رَبُّکُم مِّن رَّحْمَتِهِ وَیُهَیِّئْ لَکُم مِّنْ أَمْرِکُم مِّرْفَقًا ﴿١۶﴾

و چون از آنها و از آنچه جز خدا مى‌پرستند کناره گرفتید، پس به غار پناه جویید تا پروردگارتان از رحمت خود بر شما بگسترد و براى شما در کارتان گشایشى فراهم سازد (۱۶)

 این آیه فراز دوم از گفتگوی آنان بعد از بیرون شدن از میان مردم و کناره گرفتن شان از آنان و از خدایان شان را حکایت می‏کند. ﴿وَمَا یَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ﴾ که این ﴿إِلَّا﴾ به معنای غیر است این ها غیر خدا را می‌پرستیدند شما این ها را پشت سر گذاشتید. هیچ وقت سابقه نداشته که مشرکین خدای سبحان را با بت های خود پرستیده باشند، یعنی قدری خدا را و قدری بت هایشان را پرستیده باشند، چون چنین کسی ریا کار است، نه مشرک، مشرک اصلا الله را نمی پرستد. به هر حال بعضی از ایشان پیشنهاد کردند که داخل غار شوند و خود را از دشمنان دین پنهان کنند. و این که این پیشنهاد خود الهامی الهی بوده که به دل ایشان انداخته که اگر چنین کنند خدا به لطف و رحمت خود با آنان معامله می‏کند، و راهی که منتهی به نجات شان از زورگوئی های قوم و ستم های ایشان باشد پیش پایشان می‏گذارد. و این معنا را از این جا استفاده کردیم، که اصحاب کهف به طور جزم گفتند: پروردگارتان از رحمتش برای شما می‏گستراند، و نگفتند امید است پروردگار­تان چنین کند و نیز نگفتند شاید پروردگارتان چنین کند. و این دو مژده، یعنی نشر رحمت و معامله به لطف، که بدان ملهم شدند همان دو خواهشی بود که بعد از دخول در کهف از درگاه خدای خود نموده و به حکایت قرآن کریم  گفتند : (ربنا آتنا من لدنک رحمه و هیی‏ء لنا من امرنا رشدا).[۱۴]

وَتَرَى الشَّمْسَ إِذَا طَلَعَت تَّزَاوَرُ عَن کَهْفِهِمْ ذَاتَ الْیَمِینِ وَإِذَا غَرَبَت تَّقْرِضُهُمْ ذَاتَ الشِّمَالِ وَهُمْ فِی فَجْوَهٍ مِّنْهُ ذَٰلِکَ مِنْ آیَاتِ اللَّـهِ  مَن یَهْدِ اللَّـهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَمَن یُضْلِلْ فَلَن تَجِدَ لَهُ وَلِیًّا مُّرْشِدًا ﴿١٧﴾

و خورشید را مى‌بینى که وقتى طلوع مى‌کند از غارشان به سمت راست میل مى‌کند، و چون غروب مى‌کند از سمت چپ شان مى‌گذرد و آنها در جایى فراخ از آن غار بودند. این از نشانه‌هاى قدرت خداست. هر که را خدا هدایت کند، او هدایت یافته است و هر که را گمراه کند هرگز براى او یارى راهبر نخواهى یافت. (۱۷)

فرمود: غار شان یک غار تنگ و بسته نبود، یک غار وسیعی بود که این ها در وسط غار خوابیدند، غارشان رو به شرق نبود که وقتی آفتاب طلوع کرد مستقیماً تا آخر غار را بگیرد و حرارت بتاباند و این ها را آسیب برساند، رو به غرب هم نبود که بعدازظهر آفتاب که به کرانه غرب رفت، مستقیم  تا آخر غار را روشن کند، بلکه منطقه‌ای بود که تقریباً رو به شمال بود و پشتش به طرف قطب جنوب بود، صبح که آفتاب طلوع می‌کرد به یک قسمت غار می‌تابید که فضا را روشن و تا حدودی تلطیف کند، ولی به خود این ها نرسد که آسیب ببینند، عصر هم که می‌شد به یک سَمت دیگر غار می‌تابید که باز به این ها نتابد تا احساس حرارت نکنند و رنج نبرند، درون غار محفوظ بود، هوا هم لطیف و معطّر می شد و سوزان و گداخته نمی‌شد. ﴿وَتَرَی الشَّمْسَ﴾ یعنی به هر مخاطبی می‌فرماید اگر شما آن صحنه بودی، می‌دیدی، الآن هم اگر آن غار را ببینی این حال را احساس می‌کنی. اما این کتاب چون نور است، نه یک کتاب علمی، حجاب در آن نیست هر مطلب علمی را که نقل می‌کند صبغهٴ هدایتی‌اش را هم بازگو می‌کند. فرمود: ﴿ذلِکَ مِنْ آیَاتِ اللَّهِ مَن یَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ﴾ مُهتدی کامل کسی است که از هدایت پاداشی خدا بهره‌برداری کند، اگر کسی را خدا هدایتِ پاداشی داد او به مقصد می‌رسد وگرنه هدایت تشریعی که ﴿هُدیً لِلنَّاسِ﴾ است، خدا همه را هدایت کرده. ﴿وَمَن یُضْلِلْ فَلَن تَجِدَ لَهُ وَلِیّاً مُرْشِداً﴾ اضلال هم که اصلا ابتدایی نیست، اضلال کیفریست، یعنی خدای سبحان درِ رحمت را به روی بعضی که لایق نیستند باز نمی‌کند، اشخاص را به حال خودشان رها می‌کند این معنی اضلال است، وگرنه چیزی باشد به نام ضلالت ـ معاذ الله ـ که خدا این را به آدم بدهد نیست. خدای سبحان عقل را از درون، و وحی را از بیرون، و همهٴ اسباب هدایت و راهنمایی را فرستاده، قرآن و پیغمبر هم فرستاده، همهٴ مقدّمات را فراهم کرده مدّتی هم مهلت داده، دید این بیراهه می‌رود، این را به حال خودش رها می‌کند، در این صورت احدی هم به هدایت این شخص اقدام نمی‌کند، چون هیچ عاملی در جهان بدون اذن خدا کار نمی‌کند و خدا هم که اذن نداده یک چیز اضافی به این شخص بدهید، این شخصی که به سوء اختیار خود کتاب خدا را پشت سرش انداخت.[۱۵]

 وَتَحْسَبُهُمْ أَیْقَاظًا وَهُمْ رُقُودٌ وَنُقَلِّبُهُمْ ذَاتَ الْیَمِینِ وَذَاتَ الشِّمَالِ وَکَلْبُهُم بَاسِطٌ ذِرَاعَیْهِ بِالْوَصِیدِ لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَیْهِمْ لَوَلَّیْتَ مِنْهُمْ فِرَارًا وَلَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْبًا ﴿١٨﴾

و آنان را بیدار مى‌پنداشتى، در حالى که خفته بودند. و آنها را به پهلوى راست و چپ مى‌گرداندیم، و سگ شان بر آستانه غار دو دست خود را گشاده بود. اگر بر آنها مشرف مى‌شدى، بى‌تردید به آنها پشت کرده مى‌گریختى و وجودت از بیم شان آکنده مى شد. (۱۸)

«تَحسب» یعنی شمایِ مخاطب، حالا هر کسی می‌خواهد باشد. این قصّهٴ گذشته را به زبان و زمان حال ترسیم می‌کند. فرمود: اگر شما در آن صحنه  بودید و آن منظره را می‌دیدید، خیال می‌‌کردید این ها بیدارند برای این که چشم هایشان باز بود، تا کسی یا چیزی طمع نکند که به سراغ شان برود و به آنها آسیب برساند. حالا سیصد سال چطور آدم این‌طور می‌خوابد، لباسش نمی‌پوسد، خودش نمی‌پوسد این چطوری است؟ فرمود: ما هر وقت لازم بود این ها را از پهلوی راست به پهلوی چپ، از پهلوی چپ به پهلوی راست جابه‌جا می‌کردیم. همان‌طوری که آنها در عین حال که خواب رفته بودند چشمان شان بیدار بود این سگ هم به حالت خواب نبود، حالت حمله و بیدار باش داشت. این سگ های نگهبانی را دیدید؟ وقتی می‌خواهند نگهبانی بدهند، دمِ در به شکلی می نشینند که آمادهٴ حمله‌ باشند، یعنی این دوتا دست را جلو می‌گذارند آمادهٴ برخاستن‌اند این را می‌گویند حالت ﴿بَاسِطٌ ذِرَاعَیْهِ بِالْوَصِیدِ﴾. آن منظره با این سگ این گونه بود که اگر کسی وارد غار می‌شد و این صحنه را می‌دید، مملوّ از ترس می‌شد و فرار می‌کرد.[۱۶]

 وَکَذَٰلِکَ بَعَثْنَاهُمْ لِیَتَسَاءَلُوا بَیْنَهُمْ قَالَ قَائِلٌ مِّنْهُمْ کَمْ لَبِثْتُمْ قَالُوا لَبِثْنَا یَوْمًا أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ قَالُوا رَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ فَابْعَثُوا أَحَدَکُم بِوَرِقِکُمْ هَـٰذِهِ إِلَى الْمَدِینَهِ فَلْیَنظُرْ أَیُّهَا أَزْکَىٰ طَعَامًا فَلْیَأْتِکُم بِرِزْقٍ مِّنْهُ وَلْیَتَلَطَّفْ وَلَا یُشْعِرَنَّ بِکُمْ أَحَدًا ﴿١٩﴾

و این چنین آنان را برانگیختم تا میان خود از یکدیگر پرستش کنند. یکى از آنها گفت: چه مدت مانده‌اید؟ گفتند: روزى یا مقدارى از روز مانده‌ایم. گفتند: پروردگارتان بهتر مى‌داند چه مدت مانده‌اید. اینک یکى از خودتان را با این پولتان به شهر بفرستید، تا ببیند کدام یک از غذاهاى آن پاکیزه‌تر است و از آن، غذایى برایتان بیاورد، و باید زیرکى به خرج دهد و هیچ کس را از شما آگاه نگرداند. (۱۹)

﴿بَعَثْنَاهُمْ﴾ یعنی «أیقظناهم»، این چنین ما آنها را خواباندیم و بیدار کردیم، چرا؟ برای این که در فضای حاکم آن روز روشن بشود که کار میراندن و زنده کردن به دست خداست و معاد حق است. فرمود: ما یک سؤال درون‌گروهی برای این ها ایجاد کردیم تا از یکدیگر سؤال کنند چقدر خوابیدند؟کم کم برایشان روشن بشود که معاد حق است و به جامعه هم منتقل کنند. یکی از آنها سؤال کرد شما چقدر خوابیدید؟ نمی‌گوید: ما چقدر خوابیدیم، این از خودش باخبر نیست از بقیه سؤال می‌کند شما چند ساعت خوابیدید؟ عده ای گفتند: ما یک روز یا بعضی از روز را خوابیدیم، برای این که وقتی که وارد غار شدند دیدند آفتاب فلان قسمت غار است، بعد از این که از خواب بیدار شدند دیدند آفتاب باز همان قسمت است. عده ای گفتند: نه، ما وقتی که آمدیم آفتاب فلان قسمت غار بود، الآن قسمت دیگر است، معلوم می‌شود ما مقداری از روز را خوابیدیم، نه تمام روز را. یک عده گفتند: سخن از یک روز و بعض روز نیست، پروردگار شما می‌داند که شما چقدر خوابیدید، نگفتند: پروردگار ما می‌داند، یعنی ما به تأویل الهی می‌دانیم، ولی شما نمی‌دانید. وَرِق یعنی پول نقد، که آن روزها سکّه‌ بود. گفتند: این سکه ها را ببرید شهر فوراً ا غذای طیّب و طاهر تهیه کنید و برگردید و آن‌قدر باید هوشیارانه بروید و بیایید که هیچ کسی نفهمد. غذای حلال سهم تعیین کننده دارد، درست است که عصارهٴ هویّت هر کسی اندیشه و انگیزهٴ اوست، اما این اندیشه را این غذاها می‌سازد. امام صادق(ع) فرمود: «کسب الحرام یَبین فی الذریّه» خیال و فکر و اندیشهٴ بد در ذریّه، در اثر غذای حرامی است که جدّش خورده، این‌طور نیست که دستگاه گوارش انسان با دستگاه اندیشه او رابطه نداشته باشد. ﴿فَلْیَأْتِکُم بِرِزْقٍ مِنْهُ وَلْیَتَلَطَّفْ﴾ خیلی رقیق و لطیفانه معامله کنید که کسی متوجه ما نشود، آنچه که قابل استفاده و حلال است آن را رزق می‌گویند. اصحاب کهف معارف شان را از انبیای قبل از موسای کلیم گرفته بودند، چون قصّهٴ اصحاب کهف در تورات وجود دارد. در همین خاورمیانه وجود مبارک ابراهیم خلیل، اسحاق، اسماعیل، یوسف (علیهم السلام) و فرزندان آن حضرت بودند که معارف را در خاورمیانه منتشر می‌کردند.[۱۷]

 إِنَّهُمْ إِن یَظْهَرُوا عَلَیْکُمْ یَرْجُمُوکُمْ أَوْ یُعِیدُوکُمْ فِی مِلَّتِهِمْ وَلَن تُفْلِحُوا إِذًا أَبَدًا ﴿٢٠﴾

چرا که آنها اگر بر شما دست یابند سنگسارتان مى‌کنند یا شما را به کیش خود باز مى‌گردانند و در آن صورت هرگز رستگار نخواهید شد. (۲۰)

فرمود: سنّت بد این ها این بود که هر کس بر مرام شان نبود یا سنگسارش می‌کردند یا او را وادار می‌کردند که مرتد بشود و وارد مذهب آنها بشود. و سرّ این که گفتند ﴿فِی مِلَّتِهِمْ﴾ “فی” بیانگر این است که آنها راضی نمی‌شدند که کسی به این سَمت و به این آیین گرایش پیدا کند، بلکه علاقه داشتند هر که وارد می‌شود در ملیّت و آیین آنها مستقر بشود. فرمود: اگر وارد صحنهٴ شرک بشوید ابدا نجات پیدا نمی‌کنید.[۱۸]

وَکَذَٰلِکَ أَعْثَرْنَا عَلَیْهِمْ لِیَعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اللَّـهِ حَقٌّ وَأَنَّ السَّاعَهَ لَا رَیْبَ فِیهَا إِذْ یَتَنَازَعُونَ بَیْنَهُمْ أَمْرَهُمْ فَقَالُوا ابْنُوا عَلَیْهِم بُنْیَانًا رَّبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ قَالَ الَّذِینَ غَلَبُوا عَلَىٰ أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَیْهِم مَّسْجِدًا ﴿٢١﴾

و بدین‌سان بر آنها واقف کردیم تا بدانند که وعده‌ى خدا راست است و در قیامت تردیدى نیست و این هنگامى بود که در میان خود در باره‌ى امر مناقشه داشتند پس گفتند: بر آنها بنایى بسازید پروردگارشان به آنان داناتر است. کسانى که بر کارشان غلبه یافتند گفتند: حتماً بر ایشان معبدى بنا خواهیم کرد. (۲۱)

فرمود: در چنین شرایطی ما مردم را بر اوضاع این ها مطّلع کردیم، که وعد الهی حق است و در قیامت تردیدى نیست. یعنی غرض این نبود که ما در این شرایط فقط ایشان را که جوانمردان خاصّ الهی بودند، از معارف مان برخورد کنیم، بلکه خواستیم مردم شهر را هم از این آیه الهی برخوردار کنیم، آنها که مؤمن بودند مؤمن‌تر می‌شوند، آنها که مؤمن نبودند ایمان می‌آورند، خواه در مبحث توحید، خواه در مبحث معاد، آنهایی هم که شک داشتند اگر تاکنون حجّتی بر آنها اقامه نشده است، اکنون حجّتی اقامه می‌شود که خداوند هیچ ملّتی را بدون حجّت نمی‌گذارد. فرمود: آن کسی که برای تهیه غذا رفته بود وقتی سکه را به فروشنده داد با فروشنده درباره قدمت سکه بین شان منازعه شد و مردم شهر مطّلع شدند که عده‌ای در غار هستند. چون قرآن کتاب تاریخ و داستان نیست که این ها مثلاً چند ساعت زنده بودند بعد چطور شدند، لذا درباره نحوی رحلت شان هم چیزی نگفته. می فرماید: مردم دربارهٴ این ها با هم نزاع می‌کردند که با این ها چه کنیم؟ عده‌ای گفتند: ما دهنهٴ این غار را می‌بندیم که کسی از حال این ها باخبر نشود، مزاحم شان نشود. اما آنهایی که کاملاً مطّلع شدند، یا زمام امر را به دست گرفتند، یا تفکّر این اصحاب کهف در آنها یک رشد و بلوغی ایجاد کرد که رهبری گروهی را به عهده گرفتند، گفتند: ما اینجا را برای تبرّک، مسجد می‌سازیم اینجا باید منشأ برکت باشد. مسجد یک اصطلاح توحیدی و قرآنی است، مشرکان عبادت داشتند ولی از محلّ عبادت شان به عنوان معبد یاد می‌کردند نه به عنوان مسجد. یعنی انبیای دیگر هم همین عنوان را داشتند و این آیه ﴿وَأَنَّ الْمَسَاجِدَ لِلَّهِ﴾ شاهد این اصطلاح قرآنی و الهی بودن اوست. در این فضایی که مردم دربارهٴ این ها اختلاف می‌کردند، ما این ها را از این صحنه آگاه کردیم که عمده آن است که شما به مبدأ و معادتان عالم بشوید و بدانید که وعده‌ى خدا راست است و در قیامت تردیدى نیست.[۱۹]

 سَیَقُولُونَ ثَلَاثَهٌ رَّابِعُهُمْ کَلْبُهُمْ وَیَقُولُونَ خَمْسَهٌ سَادِسُهُمْ کَلْبُهُمْ رَجْمًا بِالْغَیْبِ وَیَقُولُونَ سَبْعَهٌ وَثَامِنُهُمْ کَلْبُهُمْ قُل رَّبِّی أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِم مَّا یَعْلَمُهُمْ إِلَّا قَلِیلٌ فَلَا تُمَارِ فِیهِمْ إِلَّا مِرَاءً ظَاهِرًا وَلَا تَسْتَفْتِ فِیهِم مِّنْهُمْ أَحَدًا ﴿٢٢﴾

به زودى خواهند گفت: «سه تن بودند چهارمین آنها سگ شان بود.» و مى‌گویند: «پنج تن بودند ششمین آنها سگ شان بود.» تیر در تاریکى مى‌اندازند. و مى‌گویند: «هفت تن بودند و هشتمین آنها سگ شان بود.» بگو: «پروردگارم به شماره آنها آگاه‌تر است، جز اندکى آنها را نمى‌داند.» پس در باره ایشان جز به صورت ظاهر جدال مکن و در مورد آنها از هیچ کس جویا مشو. (۲۲)

بعد خدای سبحان به پیغمبر(ص) فرمود: عده‌ای درباره تعداد این ها اختلاف کردند. خواهند گفت: اصحاب کهف سه نفر بودند آن سگ گلّه هم در راه، این ها را همراهی کرده است. قول دوم آن است که این ها پنج نفر بودند ششمی این ها سگِ شان بود، این حرف ها ﴿رَجْماً بِالْغَیْبِ﴾ است، تیری در تاریکی انداختن است، و هدف را نشناختن و آگاه نبودن است. قول سوم آن است که گفتند: اصحاب کهف هفت نفر بودند هشتمی این ها سگ شان بود، فرمود: بگو: خدا می‌داند که این ها چند نفر بودند، این برای شما فایده‌ای ندارد، حالا یا سه نفر یا چهار نفر یا هفت نفر. قلیلی از افراد مؤمن هم که می‌دانند خدای سبحان در کتاب های آسمانی به وسیلهٴ انبیای الهی به آنها آگاهی بخشید. فرمود: شما وقتی بخواهید جدال وگفتگو کنی باید گفتگوی ظاهر داشته باشی، یک دلیل معتبر داشته باشی، اگر یک دلیل ظاهری ندارید نباید جدال کنید، چون قولِ باطل است. فرمود: ﴿فَلاَ تُمَارِ فِیهِمْ إِلَّا مِرَاءً ظَاهِراً﴾ یعنی این دو مطلب را بگو ۱) خدا اعلم است، ۲) افراد کمی هم مثل انبیا و اولیای الهی می‌دانند، در همین حد با آنها گفتگو کن، اگر بخواهی دربارهٴ رقم و عدد اصحاب کهف بحث کنی آنها جاهل‌اند تو عالِمی این جدال درستی نیست. فرمود: دربارهٴ اصحاب کهف نه از اهل کتاب استفتا کن، و نه از مشرکانی که با اهل کتاب در ارتباط بودند، برای این که این ها نمی‌دانند و جا برای سؤال کردن نیست، چون این سور‌ه در مکه نازل شد و در مکه اهل کتاب بسیار کم بودند پس این ضمیر ﴿مِنْهُمْ﴾ بعید است که به اهل کتاب برگردد، ولی اهل کتاب مطالبی را به مشرکان القا کردند، مشرکان هم ادّعای عالِم بودن داشتن و قهراً در مدینه اگر کسی از اصحاب کهف باخبر بود همان مشرکانی بودند که از اهل کتاب باخبر شدند.[۲۰]

 وَلَا تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فَاعِلٌ ذَٰلِکَ غَدًا ﴿٢٣﴾ إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّـهُ وَاذْکُر رَّبَّکَ إِذَا نَسِیتَ وَقُلْ عَسَىٰ أَن یَهْدِیَنِ رَبِّی لِأَقْرَبَ مِنْ هَـٰذَا رَشَدًا ﴿٢۴﴾

و هیچ وقت در باره‌ى کارى مگوى که فردا چنین مى‌کنم. (۲۳) مگر آن که [بگویى:] اگر خدا خواهد. و وقتى فراموش کردى، پروردگار خویش را یاد کن و بگو: امید است خدایم مرا به چیزى که به صواب نزدیک‌تر از این باشد، هدایت کند. (۲۴)

این که فرمود: ﴿وَلاَ تَقُولَنَّ﴾ نهی است، اما نه این که حضرت مرتکب شده، مثل ﴿لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ، زمر/۶۵﴾ این احکام است، تکلیف است، حضرت مکلّف است، این‌چنین نیست که حضرت مکلّف نباشد، اما معصومانه همهٴ احکام را انجام می‌دهد. دقت کنید اصل قصّه برای پرورش روح توحید و اخلاق است. فرمود: دربارهٴ هیچ چیزی نگو من فردا انجام می‌دهم، چه کارهایی که به تنهایی باید انجام بدهی چه کارهایی که با مشورت و معاونت دیگران انجام بدهی، مگر اینکه بگویی ان‌شاءالله. این ادب توحیدی است که به ما یاد می‌دهد. چرا؟ برای این که کسی که هستی او به مشیئت الهی وابسته است، اگر بگوید من این کار را انجام می‌دهم و ـ معاذ الله ـ به مشیئت الهی بی‌اعتنا باشد این داعیه استقلال دارد، کسی می‌گوید من این کار را فردا می‌کنم، تو از هستی خودت که خبر نداری، بر فرض هستی خودت در اختیار تو باشد، هستی خیلی از چیزها در اختیار تو نیست، پس هیچ کاری را هیچ کسی نمی‌تواند مدّعی باشد، مگر این که بگوید اگر خدا بخواهد. حالا یک وقت است که ان‌شاءالله را لفظاً می‌گوید، یک وقت ان‌شاءالله در نیّتش است آن هم باز کافی است. پس انسان دائماً موحّدانه زندگی می‌کند، مثلا کسی بگوید من یک لحظهٴ بعد تلفن می‌کنم، و این ان‌شاءالله در ذهنش باشد، همین که موحّدانه بود کافی است. انسان اگر موحّد باشد که آن ذُکر قلبی سرِ جایش محفوظ است، حالا اگر غفلتِ ذهنی عارض شده در ذهنش نبود که ان‌شاءالله را ترسیم کند، بعد که یادش آمد فوراً بگوید ان‌شاءالله کافی است، چون آن سهو و نسیان برداشته شد، همین که متذکّر شدی کافی است.[۲۱] وَقُلْ عَسَی أَن یَهْدِیَنِ رَبِّی لِأَقْرَبَ مِنْ هَذَا رَشَداً﴾، کلمه (هذا) اشاره به ذکر خدا بعد از فراموشی می باشد، یعنی امیدوار باش که پروردگارت تو را به امری هدایت کند که رشدش از ذکر خدا بعد از نسیان بیشتر باشد، و آن عبارت است از ذکر دائمی و بدون نسیان. در نتیجه آیه شریفه از قبیل آیاتی خواهد بود که رسول خدا (ص‏) را به دوام ذکر دعوت می‏کند، چون به یاد چیزی افتادن بعد از فراموش کردن، و بیاد آوردن و به خاطر سپردن که دیگر فراموش نشود خود از اسباب دوام ذکر است.[۲۲]

   www.portal.esra.ir   تفسیر سوره مبارکه کهف، آیت الله جوادی آملی، جلسه ۱و۲ -[۱]

   www.portal.esra.ir  ۳ تفسیر سوره مبارکه کهف، آیت الله جوادی آملی، جلسه -[۲]

   www.portal.esra.ir   تفسیر سوره مبارکه کهف، آیت الله جوادی آملی، جلسه ۴ -[۳]

 – همان[۴]

   www.portal.esra.ir -تفسیر سوره مبارکه کهف، آیت الله جوادی آملی، جلسه۷ – ۴ [۵]

   www.portal.esra.ir  ۶و۷ -تفسیر سوره مبارکه کهف، آیت الله جوادی آملی، جلسه [۶]

 – همان[۷]

   www.portal.esra.ir 9 -7 تفسیر سوره مبارکه کهف، آیت الله جوادی آملی، جلسه -[۸]

 – همان[۹]

   www.portal.esra.ir  – تفسیر سوره مبارکه کهف، آیت الله جوادی آملی، جلسه۹ [۱۰]

 – المیزان، ج ۱۳، ص، ۴۲۲ و ۴۲۱[۱۱]

   www.portal.esra.ir 10 – تفسیر سوره مبارکه کهف، آیت الله جوادی آملی، جلسه[۱۲]

 – المیزان، ج ۱۳، ص، ۴۲۱[۱۳]

 – المیزان، ج ۱۳، ص، ۴۲۵[۱۴]

   www.portal.esra.ir 11و۱۲ – تفسیر سوره کهف، آیت الله جوادی آملی، جلسه[۱۵]

   www.portal.esra.ir12  – تفسیر سوره مبارکه کهف، آیت الله جوادی آملی، جلسه[۱۶]

   www.portal.esra.ir 17 و۱۴ – تفسیر سوره کهف، آیت الله جوادی آملی، جلسه[۱۷]

   www.portal.esra.ir  -تفسیر سوره مبارکه کهف، آیت الله جوادی آملی، جلسه۱۷[۱۸]

   www.portal.esra.ir 17و۱۸ – تفسیر سوره کهف، آیت الله جوادی آملی، جلسه[۱۹]

   www.portal.esra.ir  – تفسیر سوره کهف، آیت الله جوادی آملی، جلسه ۱۸و۲۴  [۲۰]

   www.portal.esra.ir   ۲۲ – تفسیر سوره مبارکه کهف، آیت الله جوادی آملی، جلسه[۲۱]

 – المیزان، ج ۱۳، ص، ۴۶۵[۲۲]